
آب و هوای مجازی
دقایقی پیش از طلوع خورشید، در گرگ و میش هوای یک روز نسبتا سرد زمستانی، اهالی یک شهر کوچک کویری، با صدای فریاد عجیبی که به نعرهای گوشخراش میمانست و معلوم نبود از سر ترس سر داده شده یا از سر حیرت، وحشتزده از خواب پریدند و به جانب در و پنجرهها شتافتند تا علت و چرایی این صدا را دریابند اما گویی آن فریاد مانند خمیازه، مسری بود و هر کس که سر از پنجرهای بیرون میبرد یا درب خانهاش را میگشود، خود نیز متعاقب آن جیغی میکشید یا فریادی سر میداد. در کمتر از چند دقیقه سروصدا و هیاهویی بیسابقه در شهر به پا شد و مردم بیتوجه به رخت و لباس تنشان، به داخل کوچهها و خیابانها ریختند و بیآنکه به سر و وضع خود و دیگران اهمیتی بدهند، با خوشحالی و شعف شکر خدا میگفتند و ریزش برف و سرماریزه را مینگریستند.
در آن شهر کوچک گرمسیری که در سالهای اخیر گرفتار خشکسالی سختی بود، بارش باران هم خیلی به بندرت پیش میآمد، حالا پس از چند روز برودت هوا که برای این منطقه عجیب مینمود، داشت برف سبک و ملایمی میبارید و زمین را لایه خیلی نازکی از برف گویی که سفرهای یکبار مصرف از جنس شیشه روی خاک تشنهاش پهن کرده باشند، پوشانده بود.
پرستو هم مانند سایر اعضای خانوادهاش از صدای پرالتهاب و هیجانزدهی پدرش از خواب پرید: «خدایا برف برف پاشین بچهها برف» پرستو، مادرش و خواهرش را دید که با سرعت اولین شال و مانتویی را که دم دست دیدند، برداشتند و در حالی که با عجله پشت سر پدر به سمت کوچه میدویدند او را هم به بیرون آمدن تشویق میکردند: «پرستو پاشو بدو بیا برف» پرستو اما که بلاگری نوپا بود، با شنیدن کلمهی برف اول به یاد صفحه مجازیاش و لایک و کامنتهایی که به جهت پیشرفت آن نیاز داشت افتاد و در حالی که سر و صورتش را میشست، امیدوار بود عکس و ویدیوهایی که امروز از این تغییر اقلیمی عجیب در میان نخلها خواهد گرفت، او را به صفحهی اکسپلور بکشاند.
پرستو موهایش را با توربان مجلسی ریسهداری آراست و کاپشن سفیدی که چندی قبل به امید بارش باران سفارش داده بود به تن کرد. شلوار لگ چرم مشکیای را که ساق پاهای خوش فرمش را برجسته و عضلاتش را نمایانتر میکرد به پا کرد و به ذهنش رسید امروز که برای اولین بار بارش برف را میبیند و پست و استوری زمستانی به اشتراک خواهد گذاشت، چشمانش را به شکل متفاوتی بیاراید، بنابراین از خط چشم اکلیلی سبز رنگش برای آرایش چشمانش استفاده کرد و لبهای خوش حالتش را با رژلب شایندار مسی، رنگ بخشید و دستکشهای چرمی که هیچگاه فرصت پوشیدنش را نداشت، برداشت.
دست آخر دو مدل چکمهای که این اواخر جهت تبلیغات از یک کفشفروشی به عنوان دستمزد هدیه گرفته بود امتحان کرد و آن را که با شلوارش بیشتر هماهنگی داشت، پسندید. آنگاه چند سلفی در خانه گرفت تا از زیبایی و آراستگی خودش در عکسها هم اطمینان پیدا کند، سپس تا برای خودش قهوهای دم کند به این فکر افتاد که در سرما و هوای برفی توربان با کاپشن تناسبی ندارد بنابراین توربانش را با یک کلاه ورزشی لبهدار سبز تعویض کرد و با لبخند زیبایی که تمرین میکرد تا هنگام گرفتن عکس و فیلم بر لبش باشد، روانهی حیاط خانه شد.
پرستو در حیاط به سمت در ورودی خانه که به سمت کوچه گشوده میشد و بعد از رفتن پدر و مادرش نیمهباز مانده بود، پیش میرفت و هاج و واج اطرافش را مینگریست، چون نه برفی میبارید نه سرما ریزهای و نه حتی نشانی از بارش برف بر زمین بود. تنها از برگهای درختان قطرات آب بر زمین فرو میچکید و خاک خیس و مرطوب و نمناک به نظر میرسید. باریکههای آب آرام و بیصدا در گوشههای دیوارها راه افتاده بود و چاله چولههای کوچه هم آب و گل پر شده بود.
پرستو در جستجوی برف و ابر چشم به آسمان گرداند و خورشید را دید که درخشان و پررمق در کرانهی آسمان بالا آمده بود و همسایگان را دید که با خرسندی و روی خوش کمکم به داخل خانههایشان بازمیگشتند، از دور اعضای خانوادهاش را هم دید که با هیجان با چند تن از همسایگان دربارهی بارش سبک و ملایم برف امروز صحبت میکردند و پرستو دیر رسیده بود، بارش کوتاه برف تمام شده بود و زمین تشنه کویر برف را بلعیده بود و تنها بوی نم و رطوبتی آمیخته به عطر گلهای کاغذی فضا را فراگرفته بود.
نویسنده: طوبا وطنخواه