
من با واژه مرگ به خوبی آشنایی دارم. خوب میدانم مرگ عزیزان به چه معناست. ابتدا گیج و بیحس میشوی، کم کم ملتفت میشوی که ماجرا از چه قرار است. بیتابیها از همین نقطه شروع میشود. تا چشم بهم بزنی میبینی با پیراهن مشکی داری عزیزت را با دستان خودت زیر خاک میکنی. سه و هفت و چهل مثل برق و باد میگذرند و پیراهن مشکی را از تنت درمیاآوری. با خودت فکر میکنی که دیگر نمیتوانی لبخند بزنی، دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد بود. اما گذشت زمان ثابت میکند که اشتباه فکر میکنی، دوباره لبخند میزنی، دنیا هم روال طبیعی خودش را طی میکند. تنها چیزی که در این میان فرق کرده است خود تویی، تو که یک قسمت از وجودت را از دست دادهای، یک قسمت از دل یا یک قسمت از ذهن. همان روز تشیع آن قسمت را با عزیزت خاک کردی و برگشتی. شاید برای همین است که تا مدتها بعد از تشیع جنازه احساس سبکی میکنی، اما این احساس طولانی نمیشود خیلی زود چیزهای دیگر وجودت را فرامیگرند و سنگینات میکنند اما وقتی در خلوت به درون خودت رجوع کنی این جاهای خالی خودنمایی میکنند.
من با واژه مرگ آشنا هستم اما سرطان برای غریب است. دکتر میگوید ساغر دچار سرطان استخوان شده است به همین دلیل هم استخوان شکستهاش خوب نمیشود. میگوید سرطان خیلی سریع دارد پیشرفت میکند و در تمام بدنش پخش شده، میگوید ریههایش هم درگیر شدهاند. دکتر میگوید خیلی زنده نمیماند، حداقل سه ماه حداکثر یکسال، دکتر میگوید با شیمی درمانی اذیتش نکنیم، میگوید در عوض اجازه دهیم در این مدت کمی که از زندگیاش باقی مانده به کارهایی که دوست دارد برسد.
مرگ بیرحم است و سرطان بیرحمانهترین سلاح اوست. اینکه آدم به انتظار مرگ عزیزش بنشیند بسیار سختتر از آن است که غم فراقش را به دوش بکشد. بیرون در مطب ساغر روی ویلچر نشسته است و عصبی نگاهم میکند. از چشمهایش میخوانم که میخواهد بداند دکتر چه گفت، اما قبل از اینکه حرفی بزند ویلچرش را به سمت خروجی هُل میدهم و میگویم: «الان نه، لطفا یه کم به من فرصت بده.»
چند روزی است که ساغر جزء با قرص نمیتواند بخوابد. الان هم که دارم این مطالب را مینویسم ساغر قرصش را خورده و خوابیده است. هنوز چیزی از حرفهای دکتر را به او نگفتم اما فردا صبح باید حقیقت را به او بگویم. میدانم هرچه بیشتر معطل کنم گفتنش سختتر میشود. احساس میکنم من هم باید یک قرص بخورم تا خوابم ببرد.