
تا کی شود که دست کوتاه من به زلف تو برسد که اگر برسد با چنگ و دندان در بند خودم نگهش میدارم و خودم در بند تو میشوم. هر روز که نسیم صبا بوی زلفت را برایم می آورد، از خود بیخود میشوم. به طرب در می آیم و روزم را با یاد تو آغاز میکنم.
من به چه ببالم؟ جز این که اشک شوق در چشمانم جمع شود و بدانم که من هم در خیل عاشقان تو هستم. من را تا تو راه درازی هست یا شاید هم نیست،نمیدانم! ولی این راه، راهی که هر چقدر هم طولانی و طاقت فرسا باشد شیرین است و من راهرو این راه بی پایانم. من در شکن شکن موهای تاب خورده تو خانه کرده ام و گدای کوی تو شده ام تا بلکه ببینی ام و بنوازی ام. این راهپیمایی هرچقدر هم سخت باشد هیجان انگیز است و وجودم را غرق در شادی میکند. برای من مقصدی نیست، این راه تا همیشه ادامه دارد، هرچه وصال پیش آید، هرچه فراق پیش آید. من راهرو این راه هستم تا زمانیکه شید در دنیایی دیگر وصالی پیش آید که دیگر بدانم در آن درد فراقی نخواهی بود. آیا شود یا نشود من از امیدم نمیکاهم.
تو را به چه تشبیه کنم که هزاران یوسف مصری در چاه زنخدان تو اسیر هستند، که اسیر تو بودن هم مرتبه ای است بس بلند. که من چه کنم که اسیر شوم که اسیر تو شوم و تا دمی مانده است در راه تو جانم را بیفشانم. من هیچ ندارم، جز این دل وامانده که تا میتپد نام تو را فریاد میزند. که تپیدنش در گرو خواست تو است. تو امر بفرما تا همه جان و وجودم فدای تو شود.
من همه عمر به دنبال بوی زلفت آواره شده ام و حالا که نشانی از تو دارم، آن را به هیچ نفروشم. من این دل را من این جان را من این عشق را که همه اش لبریز از تو است را با دنیا دنیا آرامش و آسایش عوض نمیکنم. تو چه میدانی عاشق تو بودن و راهرو طریق تو بودن چه کیفی دارد. هر که بداند چه حلوایی در این مسیر خیر میشود بی گمان سراسیمه یا خودش را به این راه می اندازد و یا تا ابد گرفتار چاه حسادت میشود.
عاشق را که عقل زایل میشود تازه به آگاهی میرسد، آگاهی که هر چه مدعیان منعش را کنند، در دل عاشق فرو نمیرود، برای عاشق فقط یک حکم وجود دارد و آن کوچه نشین شدن در هوای عشق معشوق است. که نسیمی بوزد و بوی زلف یارش وجودش را لبریز از عشق کند و چشمانش را لبریز از اشک. اشکی که هیچ وقت بند نمی آید.
من هم به حکم این دل از دست رفته، به حکم این جان بر لب آمده هر دم منتظر وصال تو در کویت مینشینم و امیدم را همیشه حفظ میکنم. این من نیستم که خودم را به سویت میکشانم این خود تو هستی که زنجیر را میکشی و هر چه سفت تر میکشی حال من دگرگون تر میشود و روحم شاد تر. پس سر زنجیر را رها مکن و این عاشق را حتی یکدم به حال خود نگذار.
ببین که سیبِ زنخدانِ تو چه میگوید
هزار یوسفِ مصری، فتاده در چَهِ ماست
اگر به زلفِ درازِ تو، دستِ ما نرسد
گناهِ بختِ پریشان و دستِ کوتهِ ماست
به حاجبِ درِ خلوتسرایِ خاص بگو
فُلان ز گوشهنشینانِ خاکِ درگهِ ماست