ویرگول
ورودثبت نام
Queen Viana
Queen Vianaاندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
Queen Viana
Queen Viana
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

از خود کجا گریزم؟

یادم می‌آید در کتاب‌های هری پاتر، طلسمی بود که نمی‌گذاشت صدا از شعاع چند متری جادوگر عبور کند. (اصلا همچین طلسمی بود یا من توی فن‌فیکشن‌ها!! خوندم؟) آه، این روزها چقدر چنین چیزی به کار می‌آید. بی‌آنکه نیاز باشد ملاحظه‌ی پرده‌ی گوش کسی را بکنی، عربده می‌کشیدی و پارازیت‌های غصه از حنجره‌ات پرت می‌شدند بیرون. به هر حال، بهتر از بیمار و طبیب، درد است که درمان خود را می‌داند؛ و من می‌شنیدم که غم هر بار به دیواره‌های گلویم چنگ می‌زد و به زبان خود می‌گفت: «فریاد بکش، فریاد، فریاد.» اما حیف که ضماد زخم‌های ما کالای ممنوعه‌ای‌ست که قاچاقی هم به زور به دستمان می‌رسد. آه، زهی خیال باطل!
حالا من مانده‌ام و این کاغذِ تقریبا سفید و جوهر و قلم. (شما بخوانید اسکرینِ گوشی و انگشت) پس می‌نویسم. نه، قرار نیست بگویم از این سکوت اجباری، به نوشتن پناه آورده‌ام؛ گرچه کاش چنین می‌گفتم و حقیقت می‌بود. من خود از این به اصطلاح، پناه، به پناهگاه محتاجم. می‌ترسم از صفحه‌ی نوت‌پد خارج شوم، حتی اگر ساعت‌هاست به نانوشته‌هایم خیره نشسته‌ام و یا به امید تولد جمله‌ای، بیتی، عبارتی که چنگی به دل بزند، هذیان‌هایم را روانه‌ی کیبورد می‌کنم. می‌ترسم، می‌ترسم، می‌ترسم. چشمانم می‌سوزند از بی‌خوابی و من نمی‌خوابم چرا که از دادگاه فردا می‌ترسم؛ نکند آنقدر ننوشته‌ام که شعله‌ی شعرم کور شده؟ یا نکند آنقدر از ترس کور شدن شعله‌ی شعر، به اجبار واژه بلغور کرده‌ام و حالا دل‌زده شده‌ام؟ نکند دیگر نخواهم که بنویسم؟ نکند دیگر... عاشق نباشم؟
کار من از کمالگرایی گذشته؛ این جنون است‌. و اتفاقا جنونی‌ست نه چندان عارفانه؛ که خوشبختانه یا بدبختانه تعریف آکادمیک هم دارد: وسواس فکری شدید، یا همان OCD.
«من خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم؟» این مصراع، شرح احوال من است. یقینِ من از تردید‌هایم حساب می‌برد. قلبِ عاقل من از مغزِ دیوانه‌ام حساب می‌برد. و من آنقدر ساده‌لوحم که خزعبلات خودم را باور می‌کنم. می‌دانم. همه‌ی حقیقت را می‌دانم و باورم نمی شود. می‌دانم عشق من به نوشتن کشک نیست که همینطور یک‌شبه بر باد هوا برود و هرگز برنگردد؛ می‌دانم اگر حالا که از اضطراب لبریزم و باتری روزانه‌ی ذهنم ته کشیده، چیزی ننویسم، گواه بر هیچ چیزی نیست. می‌دانم، می‌دانم و دارم از شدت دانستن منفجر می‌شوم و باز باور نمی‌کنم. هر بار، سرم از درد تیر می‌کشد و به ناچار، صفحه را می‌بندم و با وحشت از وداعِ ابدی با شعر می‌خوابم. و به عنوان لالایی، برای شانصدمین بار می‌روم روی منبر و برای نیمه‌ی دیوانه‌ی خود موعظه می‌گویم:
باید این نکته را –اگرچه مثل همه‌چیز، می‌دانمش– آویزه‌ی گوشم کنم که گاهی عشق، به رها کردن است، نه به افسار دور گردن معشوق پیچیدن و به اسارت گرفتنش. آبی از این قبولاندن‌ها و آویزه‌ی گوش کردن‌ها گرم نمی‌شود، اما مگر چاره‌ی دیگری هم هست؟ شاید این مشت‌های نصفه‌نیمه روزی دماغ دیوانگی را بشکند و خونین و مالین کند. می‌خوابم، به امید آن که صبح فردا جربزه و جرئتی برای فرصت دادن به واژه‌هایم دست و پا کرده باشم. با خود تکرار می‌کنم که برمی‌گردد، برمی‌گردد چون اصلا نرفته است. نشسته گوشه‌ی حیاط کمی هوای تازه بخورد. می‌آید. می‌آید و باز می‌نشیند ورِ دلم. ناسلامتی ما با هم بزرگ شده‌ایم؛ ترس از دست دادنش رابطه‌مان را کمی رسمی و رودربایستی‌دار کرده، درست، اما ریشه‌ی او هنوز در خاک وجود من است. خواهم نوشت.
«خواهم نوشت.»
این جمله نه پیشگویی‌ست و نه ابراز امید و آرزو؛ حقیقت مطلق است. خواهم نوشت.
رو به آینه می‌گویم: ویانا، به پیر و به پیغمبر قسم که باید به پروانه فرصت داد از پیله بیرون بیاید. نمی‌شود قیچی دست بگیری و ابریشم‌ها را از هم بشکافی و آنگاه که پروانه با بال‌های چروکیده بیرون افتاد، از شکفتن تمام پیله‌های عالم مأیوس شوی. نفس بکش و بگذار آن پروانه‌ی بیچاره هم نفسی بکشد. ویانا، تو خواهی نوشت. و حقیقت، حقیقت است، چه تو باورت بشود، چه نشود.

عکس رندوم از گالری.
عکس رندوم از گالری.

خلال پوست پرتقال که گذاشته بودیم زیر آفتاب خشک شود.
خلال پوست پرتقال که گذاشته بودیم زیر آفتاب خشک شود.

۲۵ فروردین ۱۴۰۴؛ صرفا نوشتم تا چیزی نوشته باشم، خیلی بد هم از آب در نیامد. اگر دلم برای ویرگول انقدر تنگ نشده بود، شاید دیرتر و پس از ویراستاری بیشتر منتشرش می‌کردم. اما نه، واقعا طاقتم تمام شده بود.

دلنوشتهوسواسوسواس فکریروزمره
۱۵
۰
Queen Viana
Queen Viana
اندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید