Queen Viana
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

بومرنگ.

جنگ بود
فاصله بین من و خورشید، صد فرسنگ بود
توشه‌ام اما امید و بر لبانم نغمه‌ای از رنگ بود
رنج را برچیدم از راه و کنار انداختم
سوی شهر بامدادان تاختم
در قمارِ غم ولیکن باختم!
یادم افتاد آنچه سوی دوردست انداختم
بومرنگی آتشین‌پر بود
بر هر قطره از خونم، چه تشنه پای تا سر بود!
هر دیرینه‌یاری گر رَوَد هم، بر دیارِ یار برگردد
این درد از تمام دوستانم باوفاتر بود!
شد سهراب زخمی‌تر ز دست نوشداروی زمان
ایستادم منتظر، تا بازگردد تیر در قلبِ کمان
چون کنم؟ صد بار خواهم مُرد و خواهم خاست باز
تا زمانِ آخرین مرگ است اما ره دراز!
بومرنگِ روزگاران را هزاران بارِ دیگر می‌کنم پرتاب
تا آن بال‌های آهنینش، خسته از پرواز
جایی در میان انزوای جنگل تاریک، در هم بشکنند
کاروانِ نور را از دور می‌بینی؟
و می‌بینی که بس آرام بر طبلِ طلوعِ آرزوها می‌زنند؟
تا گذر بر پیکر رنجور من آرند، بر خواهم کشید
از دل این سینه‌ی زخمین نفس‌
من نفس خواهم کشید و صبحدم خواهد رسید...


۱۹ اسفند ۱۴۰۳



من تشنه‌ی حرکتم؛ و روزگار، قاب عکسی‌ست سیراب از سکون.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید