ویرگول
ورودثبت نام
Queen Viana
Queen Vianaاندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
Queen Viana
Queen Viana
خواندن ۱ دقیقه·۱۸ روز پیش

زخم‌های بی‌قصه

سرِ بریده‌ی امروز را

حتی پنج سکه معهود نیست

و من پیش از این

به سنگینیِ شمشیرها

پی نبرده بودم

راوی حماسه‌ی عمر

از این زخم‌های بی‌قصه

در شرم است

رستم

به لاشه‌ی خود

در حضیضِ خوانِ هشتم می‌خندد

و این فصل شاهنامه را انگار

در پانویس روزنامه

باید سرود

کدام ایثار؟ کدام رشادت؟

چه توفیری‌ست میان من

و آن بره‌ی قربانی

که خونش

در جوی گل‌آلود کوچه

هدر خواهد رفت؟

خورشید –این کارمندِ تمام‌وقت–

تلنبارِ پرونده‌های طلوع و غروب را

چشم‌بسته مُهر می‌زند

و من

در انتهای رگ‌هایم

لخته می‌شوم

به راستی، خون

بی‌عشق

جز چِرکی قرمز و مزاحم، چیست؟

۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

شعرشعر سپیددلنوشتهزندگی
۹
۲
Queen Viana
Queen Viana
اندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید