سرِ بریدهی امروز را
حتی پنج سکه معهود نیست
و من پیش از این
به سنگینیِ شمشیرها
پی نبرده بودم
راوی حماسهی عمر
از این زخمهای بیقصه
در شرم است
رستم
به لاشهی خود
در حضیضِ خوانِ هشتم میخندد
و این فصل شاهنامه را انگار
در پانویس روزنامه
باید سرود
کدام ایثار؟ کدام رشادت؟
چه توفیریست میان من
و آن برهی قربانی
که خونش
در جوی گلآلود کوچه
هدر خواهد رفت؟
خورشید –این کارمندِ تماموقت–
تلنبارِ پروندههای طلوع و غروب را
چشمبسته مُهر میزند
و من
در انتهای رگهایم
لخته میشوم
به راستی، خون
بیعشق
جز چِرکی قرمز و مزاحم، چیست؟
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
