دگربار قلبم را
به روی تختهی قصابی
سلاخی کردهام
تا برای سیاهچال گرسنهی تو
قربانیِ تازه بیاورم
تو بر گوشتِ عریانم نمک میپاشی
به سیخ میکشیام
و من خود را
در هجوم وحشیانهی دندانهایت
به تماشا مینشینم؛
و از حرارت چشمانت پیداست
که سرخترین تکههایم
لذیذتریناند
باید سر برآورم از کرنش
و تو را، ای خدایگانِ دروغین
در هم شکنم؛
اما دریغ!
که تزویری چنین ماهرانه را
نیاموختهام از تو هنوز
و با اشارهای
باز هم جامت را پر میکنم
از صمغِ رگانِ هرسشدهام..!

پ.ن: عذرخواهم که اینقدر خشونتبار بود؛ چرا که دیوانه، برای دیوانگی نوشت. (OCD) 🌱🙃
۲۸ بهمن ۱۴۰۴