میخوانمت
همچون محبوبی که سر بر شانهام گذاردهست
و به گناه خویشتن آگاهم
میخوانمت، از دور
گویی دستانم
با هر گره از موهایت آشناست
و در انزوای هوشیاریام
میخوانمت
چنان که همپیمانان دیرینه، یکدیگر را
ببخشایم
که این گناه
بر گردنِ ایمانِ من است
پیکرهات
تراشیده از نابترین مرمر
و طنین خندهات
چو شیپورِ رستاخیز در افلاک
لبانت
بیمِ سرخِ پیش از هبوط
و من
زمینیتر از آن که حوّا باشم
من هرگز
در استکان تو چای نخواهم ریخت
و تو هرگز
به ژرفای مردمکهایم
مَحرَم نخواهی بود
مگر نه آنکه عشق
آتشکدهایست
که در این حیرتِ پرستشوار
میسوزد
و به شومینهها
رشک میبَرَد؟
یکم اردیبهشت ۱۴۰۵
