در روزگارانِ دور، آنقدر دور که از آدم های امروز کسی خاطره ای از آن بیاد ندارد، سرزمین پهناوری بود که شهری را در دل خود جای داده بود و مردمانش آن را «مِهستان» میخواندند.
مه، نخستین چیزی بود که هر رهگذری از دور میدید و شهر را میشناخت.
درختها و کوها و حتی فانوس های شبانه ی خانه ها در غبار و مه غلیظی مدفون بودند.
نه آن مهِ سردِ صبحگاه کوهستان و نه آن مهِ نمناکِ حوالی دریا؛
بلکه مهای تیره از غبار، سر برکشیده از زمین، ایستاده، سنگین،
چنان که گویی دیوی در آن نفس میکشد.
مه هر روز بزرگ و قوی تر میشد و در همهجا رخنه میکرد:
در کوچهها، در خانهها، در بازارها و حتی در نگاه آدمها.
مردم به این غبار مه آلود خو کرده بودند و میگفتند این مه از آسمان نمیآید و می دانستند که از «خاک» برمیخیزد.
در مِهستان، هیچکس صورتِ حقیقی دیگری را نمی دید. صورت ها همه از پس نقابی از جنس غبار شناخته می شدند. نه آنگونه نقابی که دیده شود، بلکه نقابی که حس میشد. نقابی از ابهام.
مردم وقتی حرف میزدند،لبخند میزدند،خرید میکردند،یا حتی سوگوار میشدند،این نقاب را همواره بر چهره داشتند.
نه شاد بودند، نه اندوهگین. نه زنده، نه مرده. فقط مردد و در دودلی!
اما بر مِهستان پادشاهی حکومت میکرد که او را «شاه مه» مینامیدند. شاه مه، مبهم ترین آدم این شهر بود. کسی هرگز فرمانی روشن از او نشنیده بود.
حکمها از دهان او گنگ و نامعلوم و بی سر و ته بیرون می آمد.
طوری که از کلمات و فرمان هایش شهر دچار گیجی و هرج ومرج میشد. در دربار، گروهی بودند که اوامر شاه مه را به دلخواه خود تفسیر و هر کدام از فرماندهان و وزرا تکهای از اوامر شاه مه را به قانونی نیمهکاره تبدیل میکردند.
قانونها نوشته میشد اما هیچوقت به پایان نمیرسید.
همیشه جایی برای «اگر»، برای «شاید»، برای «بسته به شرایط» باقی میماند. و اینگونه بود که هیچکس دقیقاً نمیدانست
چه چیزی مجاز است و چه چیزی جرم محسوب می شود.
روزهای هفته در مِهستان پر از مراسم بود.اما هیچکس نمیدانست این مراسم ها برای چه برگزار میشود.
آیینها آغاز داشتند اما پایانی بی حاصل. حرکت داشتند، اما معنایی نه. مردم جاهایی جمع میشدند،کلماتی را تکرار میکردندکه معنایش را سالها پیش فراموش کرده بودند.
دستها بالا میرفت چون همیشه بالا میرفته.
سرها خم میشد چون کسی جرأت نکرده بود راست بایستد.
اگر کودکی میپرسید:«چرا این کار را میکنیم؟» بزرگترها آهسته میگفتند:«همیشه همینطور بوده…» و باز مه، غلیظتر میشد.
در مِهستان همه مردم ناراضی بودند.نه پنهانی، بلکه در صورتها دیده میشد. چشمهای جوانانش خسته بود.
دستهاشان مردد بود از خلق چیزی نو.
زنان قدمهاشان، در نیمه ی راه میایستاد. هیچکس اعتراض نمیکرد، نه اینکه چون راضی بودند، بلکه چون میترسیدند از شفاف شدن.
ترس در مِهستان بلند فریاد نمیزد. آرام زمزمه میکرد.
بازار این شهر، قلب تپنده و شلوغ شهر بود. اما ضربانش ناموزون و زشت! کسی هرگز کالایی را تمام و کمال نمیفروخت مگر با تردید. کسی هرگز کالایی را تمام و کمال نمیخرید مگر با اجبار! مردمانش میترسیدند امروز بفروشند و فردا گران شود یا امروز نگه دارند و فردا قانون عوض شود.
مبادا امروز حرفی بزنند و فردا همان حرف جرم شود.قانونها مثل مه بودند. معلق، نامفهوم، میآمدند، میرفتند،
و هیچکس دقیق نمیدانست کِی تغییر کردهاند! تاجرها قیمت ها را آرام میگفتند. خریدارها آرامتر گوش میدادند و معاملهها
اغلب ناتمام رها میشد اما در این شهر، بازار شکایت و دکان قاضی همیشه رونق داشت.
مردم مِهستان نه زندگی میکردند نه مُردگی. آنها فقط ادامه میدادند. ادامهی روزها، ادامهی رابطهها، ادامهی رسمها.
مه آنقدر در جانشان نشسته بود که می پنداشتند اگر غبار کنار برود، چیزی از جانشان باقی نمیماند. و همین بزرگترین ترسشان بود.
اما در میانه ی این همه معلق بودن ها و ادامه دادن ها، گاهی زمزمهای شنیده میشد؛
نه بلند،نه واضح. زمزمهای که میگفت:
«اگر یک نفر…
فقط یک نفر…
غبار را بردارد…»
دیوِ مه برای لحظهای محو و بیقرار خواهد شد.
اما چگونه؟!
و اینگونه بود کهپیش از آنکه عشقی آغاز شود، پیش از آنکه نامِ پسر و دختری بر زبان بیاید، سرزمین مِهستان آمادهی لرزیدن شده بود.
فصل اول . اول بهمن ماه ۱۴۰۴