صبحهایی که میرم سر کار، نور خورشید تازه بیرون اومده بهم میتابه. یک حس رهایی خوبی دارم وقتی شب هم خوب خوابیده باشم، انگار در صلحم با زندگی. فکر میکنم همیشه طلبکار بودم. طلبکار زندگی. صبح که آهنگ میذارم و رانندگی میکنم تا سر کار آزادم. انگار با نور صبح زاده میشوم.
دیروز عصر باد میآمد و بعد از خواب قیلوله، ماشینم رو میشستم. باد میاومد و هایده میخوند. بابا آمد و روی صندلی نشست و چای میخورد و به من میگفت چکار کنم. همیشه سکوتهای عجیبی دارد. سکوتهایی از سن بالا. سکوتهایی کشدار.