
"میخواهم به زیر آب بروم"
بعد از شنیدن این حرف پسر روی زانو هایش نشست و دستی به پوست نهنگ کشید. پوستش خشک شده بود و زخمی بود. صداهایی از درون شکم نهنگ میآمد. وقتش رسیده بود. وقت رهایی و از آن مهم تر وقت غذا، ولی خشکی دیده نمیشد و ماهی هم نداشتند. پسر از اعماق اقیانوس میترسید. از آن همه آب که قرار بود بدنش و خانه اش زیرش له شوند. دور خودش یک چرخی زد و نگاهی انداخت تا تکه ای امید ببیند ولی نه، هیچ چیزی نبود. نهنگ دوباره دهانش را بالا آورد و به آرامی و صدایی بم گفت " گفته بودی اگر خانه ات را روی من بنا کنی همیشه میتوانم به آسانی نفس بکشم ولی حالا فقط دارم عذاب میکشم." پسر باز چیزی نگفت. بعد از چند لحظه درنگ دهانش را به سمت گوش راست نهنگ برد و گفت " اگر زیر آب بروی نه نفس میتوانی بکشی و نه غذایی برای خوردن میتوانی پیدا کنی." قلاب ماهی گیری اش را آماده کرد و با این حس که این آخرین باری هست که ماهی گیری میکند قلابش را به آب انداخت. نشسته بود و در سکوت ماهی گیری یادی از اولین روزی میكرد که آشنا شدند و با خودش زمزمه كنان تكرار میکرد "بلاخره هر آغازی یک پایان دارد."
نهنگ و پسر چندین سال قبل در یک روستایی روی جزیرهی ناکجاآباد باهم آشنا شده بودند. نهنگ یک سنگی در دماغش گیر کرده بود و پسر وقتی که آن را دید سنگ را از بینیش در آورد. نهنگ سردرگم نفسی عمیق کشید و گفت "ممنون نمیدانم چرا نفس نمیتوانستم بکشم." پسر از پدرش یاد گرفته بود که هر فرصت را غنیمت بشمارد. پس رو به نهنگ کرد و گفت "نفس نمیتوانستی بکشی چون من نبودم. هر نهنگی یک انسانی دارد و اگر به آن انسان نرسد روزی از بی انسانی نفسش میگیرد و میمیرد." نهنگ که مادرش را شکارچی های قهار اقیانوس شکار کرده بودند این گفته پسر را بی هیچ سوالی قبول کرد و گفت "پس مادرم رفته پیش انسانش؟ و من رو هم به خاطر همین تنها گذاشته . حالا هردوتامون میتوانیم زنده بمانیم. ولی حالا هم برایم سوال شد چرا گریه میکرد..." پسر بی درنگ تخته چوبی بر روی نهنگ گذاشت و حتی مجال نداد نهنگ حرفی بزند. زود گفت "اگر بری همیشه باهم بمانیم ریسک قطع شدن نفست صفر میشود و میتوانی تا ابد زنده بمانی."
روز ها میگذشت و نهنگ و پسر باهم به کشف بیشتر اقیانوس میپرداختند. نهنگ که همیشه پر از شوق و اشتیاق بود پر حرفی میکرد. درمورد مادرش از پسر سوال میکرد و هیچوقت جوابی نمیگرفت. روزی نهنگ با صدای شکمش همراهی کرد و گفت "گرسنه ام" پسر دستی روی سرش کشید و شروع کرد به بستن تناب به یک تکه چوبی که آورده بود مثل همیشه قرار بود ماهی گیری کند. با چهره ای خسته و با لحنی مهربان که در عمقش حس برتری خوابیده بود گفت که نصفش مال تو و نصف دیگر مال من هست. پسر این بار نمیخواست مثل همیشه ماهی بخورد. نمیخواست دوباره لب به ماهی بزند. پس آن ها را کنار گذاشت و بعد در یک جزیره دیگر به فروش گذاشت. زندگی خوب میگذشت هر روز باهم سطح اقیانوس را کشف میکردند. پسر ماهی میگرفت و در بازار های جزیرهای به میفروخت. امروز ولی نهنگ چشمانش نگاهی متفاوت داشت. نگاهی پر از خداحافظی های بی دلیل بود. بوی خشم انباشته میآمد.
امروز 6 سال از اولین ملاقات میگذشت. نهنگ بار ها هر روز میگفت که میخواهد به اعماق آب برود. تا حالا حتی بدنش کامل خیس هم نشده بود و میخواست که عمق های اقیانوس را فتح کند. ولی پسر نمیخواست که غرق شود. گله ای نهنگ پرواز کنان از کنارشان رد شدند. نهنگ با لحنی بدهکار گفت"میتوانم پرواز کنم؟...چرا این رو هیچوقت بهم یاد ندادی تو که انسان من بودی چرا نگفتی میتوانم پرواز هم بکنم؟" پسر سریع جواب داد "چون آن ها نهنگ آبی هستند و تو سفیدی" نهنگ نگاهی به باله های آبی خودش انداخت و شروع کرد به بال زدن. سنیگنی بدنش را حس کرد و فهمید با خانه ای بر دوش سنگین تر میشود. خانه ای که در دوش داشت را سعی کرد پرت کند تا بتواند اوج بگیرد. پسر ترسیده بود گفت "تو نمیتوانی پرواز کنی و بعد از دست دادن من میمیری" نهنگ ولی درنگ نکرد تکانی خورد. تخت و ماهی هایی که پسر گرفته بود درون آب افتادند و پسر از ترس سر جای خودش خشک زده بود.
پسر که میدید آب از آب گذشته بیشتر و بیشتر میخواست نهنگ را از مرگ بترساند. "اگر من بروم روزی نفست تنگ میآید و گوشه همین اقیانوس تک و تنها میمیری" ولی این حرف ها اثری نداشت. پسر از این حال ناامید شد و فهمیده بود که دیگر زمان خداحافظی رسیده فریاد کشید "صبر کن! کمی بیشتر صبر کن تا به خشکی برسم و بعد برو" ولی نهنگ نایستاد و به بال زدن ادامه داد پسر گفت "انقدر به مردن من و خودت علاقه مندی؟ اگر غرق شوم چه؟" نهنگ با بی صبری تمام و خشم چند ساله گفت "6 سال در اقیانوس زندگی کردی و هنوز شنا بلد نیستی؟ هنوز در آب نمیتوانی زندگی کنی؟ پس اینجا چه کار میکنی؟..." نهنگ کم کم از آب جدا میشد و با هر تکان تکه ای از خانه به آب میافتاد.
نهنگ تکان آخر را زد. در ارتفاعی کوتاه تمام خانه فرو ریخت و پسر با هر چیزی که داشت نقش بر آب شد. درون آب رها شد. با خودش فکر میکرد، پشیمان بود. احتمال نمیداد که این بند کردن روزی اینگونه سرنوشتش را تغییر دهد. روز های زیبا را به یاد آورد. آن روز هایی که باهم اولین بار حرف زدند. صدایی در ذهنش پژواک شد "چقدر بی رحم بودم." اشک هایش بند نمیآمد ولی زیر آب این اشک ها قطره ای شور در اقیانوسی از آب و نمک بود. چرا سوال ها را با دروغ پاسخ داده بود؟ ترس از رها شدن؟ رها شد. به سرنوشتی که نمیخواست دچار شد. غرق شد و دیگر پیدا نشد.
نهنگ آزاد بود و نگران ولی خشم انتقام هم داشت. پرواز میکرد و پر از هیجان بود. نمیدانست کجا ها را میخواهد ببیند. به نهنگ های دیگر سلام کرد و موسیقی دلنشینشان را به جان گرفت. به یاد جمله های انسان های در بازار افتاد به یاد جنگل هایی که انسان ها میگفتند زیبایی چشم نوازی دارد یا طاووس که مثل او بود، یک حیوان. با خودش میگفت تا وقتی که نفس دارم باید همه این ها را ببینم. نفس عمیقی کشید و به عمق اقیانوس شیرجه زد. نگاهی به پسر کرد که در حال فرو رفتن در سکوت اقیانوس بود. غرق شدن پسر را تماشا میکرد . حس میکرد ترس را ، تنهایی را ، زندگی را، آزادی را.