ویرگول
ورودثبت نام
Yekta
Yektaبه امیدِ روزهایِ بعد صبر؛
Yekta
Yekta
خواندن ۱ دقیقه·۳ ساعت پیش

داستان های مردم _قسمت اول

داستان های مردم- قسمت اول-

این داستان: از غذاهاش خوشم نیومد!
«این داستان، متن ادبی نیست.»

تو یِ جمعی، یهو فاز نصیحت برداشتم، صدامو صاف کردمو با لحن جدیو بلند گفتم:

اگه مِنو رو دوست ندارید از اون رستوران خارج بشید!
وقتی رو صندلی های اون رستوران نشستید،به این معنا نیست اجبارا بُرشی از ساعت به نام شما توی اون مکان خورده و حتما باید چیزی سفارش بدید!
میدونید ؟ گاهی آدم ها معذب میشن...
برای اون گارسونی که منتظر گرفتن سفارشه،از میز خالی ، شرمنده دست خالی خارج شدن...
تموم اینا باعث میشه طرف تو اون رستوران لعنتی بمونه، حتی با وجود بی میلی...
ولی شماها به این نکته فکر کردین؟
گارسون با رفتن شما ،حقوقش رو از دست نمیده،صندلی به محض پا شدن شما، جاشو میده به یِ مشتری دیگه
و آدم هایی که شاید به شما خیره بودن ، چند دقیقه بعد با اومدن غذاشون حتی چهره شما رو هم فراموش میکنن.. خلاصه کاری که به ضررتونه رو انجام ندین!
اون ضرری که به خودتون زدین همیشه تو اون ذهنِ بی درو پیکر میمونه...

همون لحظه، بچه یکی از همکارا بلند شد و با گریه گفت: حالا که اینجوریه من این آب‌گوشتی که درست کردینو دوست ندارم، مامانم گفت احتمالا شام مهمونی امشب کبابه، آخه آب‌گوشت شد غذا؟ اه!

هم خجل زده بودم هم پر از خنده.
بنده خدا مادرپسر بچه هم، از خجالت نمی‌دونست کجا فرار کنه.. بیچاره که تقصیری نداشت، من آب‌گوشتو جلو مهمون گذاشته بودمو و فاز نصحیت ورم داشته بود!
همچین بدم نشد، فردا عصری میرم نون سنگک میگیرم با خانومم دوتایی میزنیم تو رگ، هرکیم نخورده هم که مهم نی...
اون بچه احتمالا باباشو مجبور می‌کنه پیتزا بخره براش
ماهم دوباره فردا این آب گوشت خوشمزرو می‌خوریم.
خلاصه که جلو بچه کوچیکا خیلی نصیحت نکنید، بکنیدااا ولی اول موقعیتو بسنجید!

مخلص.

طنزداستان کوتاهروزمرهمتن
۰
۰
Yekta
Yekta
به امیدِ روزهایِ بعد صبر؛
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید