او امیدش را به دست باد سپرده بود.
نمیدانست که فرصت آخرش بهترین فرصت از بین آنهاست..بلکه دیگر نمیتوانست درست فکر کند. قلبش درد میکرد و به نفس نفس افتاده بود. زیاد از حد فکر میکرد و نمیتوانست ذهنش را آرام کند.
او به دنبال پناهی میگشت. پناهی پر از درک شدن، پر از ارامش های کوچک همانند کتاب خواندن و دور ماندن از افکار آزار دهنده ی مغز. تنها چیزی که در آن لحظه میتوانست او را آرام کند آغوشی گرم و بدون تردید بود. اما وقتی کمی با خود فکر کرد...دید که چقدر تنهاست. تابحال انقدر تنها نبوده است.
به اطرافش نگاه کرد و خود را در اتاقی تاریک دید.
وقتی کمی بیشتر دقت کرد فهمید که اینجا همان اتاق همیشگی خودش است. اتاقی که همیشه تاریک بود و امواج افکار مغز در کل اتاق پیچیده است. او فکر کرد شاید بتواند حتی با روح ها هم دوست شود و حداقل اینقدر تنها نباشد. اما هرچقدر به اطراف اتاقش نگاه کرد حتی روحی هم نبود. به همین دلیل اتاق برایش تنگ تر و تاریک تر و سرد تر از افکارش شد.
با دست های ضعیفش لبه ی تخت را گرفت و از جا بلند شد. اشک ها بر روی گونه هایش خشک شده بودند. همان اشک های چند ساله اش. لبانش انگار رو به تجزیه رفته بودند و عجیب پوست پوست شده بودند.
با تمام زور و قدرتی که داشت به سمت در اتاق حرکت کرد. قدم هایش کند بودند اما او به همین هم راضی بود.
دستگیره ی در را گرفت و خواست آن را باز کند اما باز نشد. انگار یکی از آن طرف در را قفل کرده بود. چندبار تلاش کرد اما خب هیچ فایده ای نداشت. همانجا چرخید و پشتش را به در تکیه داد و بر روی زمین نشست.
روبرویش یک پنجره بود که فقط و فقط ماه در وسط آسمان شب در حال درخشیدن بود. نگاهش به ماه قفل شد و همانطور به ماه خیره شده بود. انگار که ماه میتوانست او را درک کند.
اشک هایش ناخودآگاه بر روی گونه هایش جاری شدند. برایش عجیب بود که هنوز هم اشکی برایش باقی مانده است. او خودش نمیخواست که گریه کند...اما انگار یک چیزی او را کنترل میکرد.
لحظه های سخت زندگی اش، همانند یک رهگذر جلوی چشمانش میگذشتند.
کمی بیشتر به خود دقت کرد و فهمید که او در حال حاضر بیشتر از قبل تاریک شده است..و یا یک انرژی او را تحقیر و کوچکتر میکرد. اتاقش را با تمام جزییات نگاه میکرد. ذهنش زیادی در حال پردازش بود، زیادی فکر میکرد. ناگهان حس کرد که کسی در پشت در اتاقش است و در حال باز کردن در است. از پشت در بلند شد و کمی آن طرف تر خود را بر روی زمین انداخت. پس از گذشت چند ثانیه در باز شد و فردی وارد اتاق شد. در را باز گذاشت و آن را نبست.
او کمی ترسید چون حس کرد قرار است این آدم هم مثل بقیه ی آدم ها به او آسیب بزند. به فرد نگاهی کرد و با صدایی که شنیدن آن کمی کار سختی بود، گفت:« ت..تو..کی..هستی؟» آن فرد هم به او نزدیک تر شد و گفت:« نیاز نیست از من بترسی باشه؟ میتونی منو مایا صدا کنی. من اینجا هستم تا بهت بگم باید باهم جایی بریم.» او کمی سرش را کج کرد و با نگرانی و استرس گفت:« ک..کجا باید..بیام..ها؟» مایا گفت:« تو فقط همراه من بیا. بهت قول میدم جایی که میخوایم بریم دقیقا جاییه که آرزوش را داری بری..تو فقط بلند شو و دست من رو بگیر و آماده شو که باهم بریم.»
اشکان او بیشتر از چشمانش پایین ریخت زیرا به این فکر میکرد که چقدر جالب است که یک نفر میخواهد همراهش به جایی برود. همچنین برایش عجیب بود که چرا در کنار مایا انقدر احساس آرامش و امنیت میکند. او خواست چیزی بگوید تا اینکه مایا گفت:« نمیخواد از جات بلند شی. میخوام بغلت کنم.» او با تمام خوشحال اش دستانش را باز کرد و با گریه های شدید گفت:« لطفا...لطفا سریعتر من رو بغل کن..چندین ساله که..دنبال یک آغوشم..اما..اما هیچکس من رو نمیخواد..»
مایا آرام آرام به او نزدیک شد و بر روی زمین نشست او را در آغوش گرفت. او در همان آغوش کم کم به طرز عجیبی آرام شد و به خواب عمیقی فرو رفت.
فردا صبح پلیس گزارشی دریافت کرد که خانه ای در گوشه شهر است که در آن نه باز شده و نه بسته، برای همین پلیس به آنجا رفت تا به آن گزارش رسیدگی کند. وقتی پلیس به آنجا رفت با کمال تعجب دید که در خانه باز است و بدون معطلی وارد خانه شد. کل اتاق نشیمن را گشت اما کسی نبود. به طبقه ی بالا رفت و در اتاقی را باز دید. آرام وارد آنجا شد و دید فردی بر روی زمین افتاده و خود را در آغوش گرفته. پلیس هرچقدر او را صدا زد، هیچ واکنشی دریافت نکرد.
پلیس تنفس او را چک کرد و فهمید که هیچ نفسی از دماغ یا دهن او بیرون نمیاید. کمی بیشتر دقت کرد.
او با لبخند و اشک هایی که روی گونه اش خشک شده بود بر روی زمین افتاده بود و خود را در آغوش گرفته بود. بله درست است. او..مرده بود :)))))
حرفی از نویسنده: میدانم که شاید این داستان برایتان خیلی هیجان انگیز نباشد و شما آن را دوست نداشته باشید. یادتان هست که در متن« شناخت اولیه از من» به شما گفتم که برای خواندن داستان های من باید دارای ذهنی تخیلی باشید؟ دقیقا منظور من این است. این متن در زمانی نوشته شده است که حال من چندان خوب نبود و این اولین متن یا اولین داستان کوتاه من بود. باز هم از اینکه این داستان را خواندید مچکرم. در نوشته های بعدی سعی میکنم جبران کنم...