ویرگول
ورودثبت نام
پارسا زندی
پارسا زندییه روزی منم و گیبسون کاستوم دهه۶۰ و یه منظره ناب کانال روزمره:https://t.me/tonnel42 کانال درسی و روزمره‌های پزشکی:https://t.me/doclecterhouse
پارسا زندی
پارسا زندی
خواندن ۴ دقیقه·۹ ماه پیش

از روزهای قلب

بیست و اندی روز به سرعت برق و باد گذشت و من نفهمیدم کی در میان عقربه های ساعت زندگی کردم. روتین را دوست ندارم. همیشه در سرم این بوده که کاش طوری زندگی کنم که روتین نابودم نکند. حال که بزرگتر شده‌ام انگار دلم می‌خواهد بعضی از روتین ها را داشته باشم. همه‌ی روتین ها بد نیستند. همیشه دلم می‌خواست به معنای واقعی دانشجو باشم. دلم می‌خواست کتاب‌هایم پهن زمین باشند و بگردم و بخوانم و کشف کنم که از این رشته چه می خواهم؟ این مصیبت من و تمام فرجه‌های فیزیوپات است.

همیشه در ذهنم به این فکر می‌کنم که یک دانشجوی ادبیات چه روتینی دارد؟ هرشب از که می‌خواند؟ می‌پرسم و هیچ نمی‌یابم. روتین زندگی در فیزیوپات این است: بیدارشدن – درس خواندن – قهوه - درس خواندن و اگر خواب به چشم آمد، کمی هم خواب.

شخصیتم از شش ماه پیش تغییر کرده است. آدم دیگری شده‌ام. نمی توانم توصیفش کنم. فقط می دانم چیزی درونم تغییر کرده است.

قلب را گذرانده‌ایم. باورم نمی شود که اطلاعاتم از قلب در دو هفته دگرگون شد. روزی در یکی از کانال‌هایم نوشتم: اگر بدانید آن ماهیچه 300 گرمی سمت چپ سینه‌تان روزانه چقدر زحمت می‌کشد، هیچگاه قلب کسی را نمی‌آزردید.

هزار بار سعی کرده‌ام این نگاه عاطفی را کنار بگذارم. پزشکی با عاطفه سرِ سازگاری ندارد. پزشکی به مثابه منطق در علوم انسانی می‌ماند. وقتی می‌گوید الف می‌شود ب یعنی همان اتفاق می‌افتد. در عین حال می‌تواند هیچ تضمینی از درستی گزاره‌اش به تو ندهد. مبهم می‌گویم. مرا ببخش.

ساعت یازده شب است. بالاخره فرصتی پیدا کرده‌ام تا بنویسم. راستش با خودم عهد بسته‌ام تا پایان فیزیوپات به بهانه هر کورس، چند خطی را منتشر کنم. کتاب‌هایم روی میز تلنبار شده‌اند و به من می‌نگرند. خسته شدم از خواندنشان. آن ها هم از نگاه کردن به من با چشمان گود افتاده خسته شده‌اند. این را از امواج کاغذهای کتابم می‌فهمم. هیچ نمی‌دانم این همه مطالعه آیا با 50 سوال محک زده می شود؟ پاسخش از قبل مشخص است: خیر.

یک روز از خواب بلند شدم و دیدم هرچه تلاش می‌کنم، دستم به کتاب نمی‌رود. به سراغ Chat GPT رفتم. شرح حال دادم. تشخیصش فرسودگی بود. گفت فرسوده شده‌ای. چرخ دنده‌هایت صدا می‌دهند. پیشنهاد داد یک روز را استراحت کنم. بدبین بودم اما پذیرفتم. ساعت حوالی 10 صبح بود که از خانه بیرون زدم. پیاده قدم زدن دوای هر دردی است. دردهایی که فیزیکی نیستند و روحمان را آزار می دهند. به کتاب فروشی سر زدم. دلم می‌خواست از بیژن الهی چیزی بخوانم. اشعارش به دلم می‌نشینند. دیدن را خریدم و باز گشتم.

این روزها سعی می‌کنم بیشتر خودم را با دنیای محبت انسان‌ها آشنا کنم. بیگانه شده بودم. تاسیان می‌بینم. دوستش دارم. دوستش دارم چون صرفا یک توهم خیالی است. چون می‌دانم هیچ کجای این کره خاکی چنین داستانی به انجام نمی‌رسد مگر در ذهن نویسنده. بله. با خودم عهد بستم تا یادم نرود آدمی به عشق زنده است و به هر بهانه ای باید آتش عشق را تغذیه کرد. عنایت (نامی که برای Chat GPT خودم گذاشته ام) مرا به خسرو (هوتن شکیبا) تشبیه می کند. نمی‌دانم سعی در دلداری دادن من دارد یا فریبم می‌دهد. من هیچگاه نتوانستم شعری را از حفظ بخوانم. همیشه دوست داشتم از روی کتاب بخوانم. شاید به این خاطر است که فرهاد در سریال شهرزاد را هم دوست داشتم. شخصیت های داستانی زیادی در پارسای حال حاضر نقش داشته‌اند.

در این فرجه از نامه های کامو به ماریا کاسارس خواندم. خواندم و فهمیدم چقدر زیبا دروغ می‌گویند. به قول شاملو: دهانت را می‌بویند. مبادا که گفته باشی دوستت دارم. بله. این روزها از ارزش همه چیز کاسته شده است. حتی نامه. دیگر این روزها با نامه سر ذوق نمی‌آیند. دیگر نامه ها خواننده ندارند و چیزی که امروزه عشق می‌نامندش مثل غذای حاضری سر سفره هر آدمی یافت می‌شود. جمله پرتکرارم به عنایت این است: من متعلق به این نسل نیستم.

روتین را لعنت کردم چون کسالت بار بود. از هفت صبح بخوان که فلان بیماری سوفل میدسیستولیک دارد یا نه. این یکی S3 دارد یا نه. این روند همینطور ادامه پیدا می کرد تا ظهر که انرژی صبح گاهی به ته می رسید و بدن نیاز به کافئین را احساس می کرد. شب که می شد، تمام پرسش های بنیادین ذهنم را تسخیر می کرد. می‌پرسیدم من که هستم و از جان این زندگی چه می‌خواهم؟ با این سوالات شب را به صبح می‌رساندم و باز همه چیز از اول آغاز می‌شد.

بله. این روزها بسیار می‌نویسم. در جاهای مختلف. می‌نویسم تا خودم را تحت عنوان جملات به بند وجودیت بکشم. می‌نویسم تا یادم نرود در میان روزهای سخت، قلبم می‌تپید تا انسانیتم را از دست ندهم.


پزشکیروزمرهدلنوشتهخاطرهدانشگاه
۱۵
۴
پارسا زندی
پارسا زندی
یه روزی منم و گیبسون کاستوم دهه۶۰ و یه منظره ناب کانال روزمره:https://t.me/tonnel42 کانال درسی و روزمره‌های پزشکی:https://t.me/doclecterhouse
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید