ویرگول
ورودثبت نام
پارسا زندی
پارسا زندییه روزی منم و گیبسون کاستوم دهه۶۰ و یه منظره ناب کانال روزمره:https://t.me/tonnel42 کانال درسی و روزمره‌های پزشکی:https://t.me/doclecterhouse
پارسا زندی
پارسا زندی
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ روز پیش

درگیری با مارگاریتا

با سایه‌ای ناشناخته روی روحم که آن را افسردگی بهاری می‌نامم دست و پنجه نرم می‌کنم. نه می‌دانم از کجا آمده و نه می‌دانم کی قصد رفتن دارد. مثل طاعون تمام جانم را می‌خورد و من هم عاجز از اینکه بتوانم صدایی از خودم آزاد کنم که بازتاب این تجزیه‌ی درونی باشد.

این حس را سال گذشته در کورس ریه هم تجربه کردم. نمی‌دانم مثل آن موقع از پای در خواهم آمد یا نه اما می‌دانم که دقیقاً شبیه به همان موقع، کارهایم نیمه می‌مانند و من به جان دادن deadlineهایم خیره می‌نگرم.

نمی‌دانم وارد چندمین ساعت قطعی اینترنت شده‌ایم و کم کم دارم به این فکر می‌کنم که باید با تونل خداحافظی کنم. تونل همیشه مرهم زخم و گوشی برای شنیدن من بود. تونل مثل گرامافون روحم بود که هیچ‌گاه قطع نمی‌شد و با فراز و فرود روح من، تمپوی آهنگ آن نیز دستخوش تغییر می‌شد اما حالا نزدیک به ۳ ماه است که دوری‌اش را حس می‌کنم. جایش خالی است و دیگر گوش شنوای من نیست. نمی‌دانم چه بر سرش می‌آید.

مرشد و مارگاریتا به ۱۰۰ صفحه‌ی آخر خودش رسیده است و قلم بولگاکف کاغذ را آتش می‌زند. همیشه دوستش داشته‌ام و ستایشش کرده‌ام. مصداق بارز کم ولی باکیفیت است.[از تعداد آثار منظورم است.] راستش را بخواهید بخش‌های مختلفی از زندگی‌ام را از چنین آدم‌هایی وام گرفته‌ام برای همین است که بعضی از وقت‌ها زندگی‌ام ادبیات‌مآبانه در می‌آید. این نوع عجین شدن را دوست‌ دارم. آمیختن با ادبیات هم خوبی دارد و هم بدی. ادبیات تخم احساس را در دل می‌کارد و احساس داشتن بها دارد. نه فقط در ارتباط بین آدم‌ها بلکه در شغل و حتی برخورد کردن با یک گربه‌ای که اصلاً در زندگی‌ات نقشی ندارد نیز ردش را می‌بینی.

پراکنده می‌نویسم چون اخیراً ذهنم مثل تخم‌مرغ شانسی‌های بابانوئل پخش و پلاست و از هر دری می‌نویسم. می‌نویسم چون چاره‌ی دیگری نیست. تا به حال دیده‌اید کسی جز نوشتن چاره‌ی دیگری نداشته باشد؟ من در ذهنم فقط شخصیت یادداشت‌های یک دیوانه‌ی داستایفسکی می‌آید.[منظورم همان شخص درون رمان یادداشت‌های زیرزمینی بود. البته که اگر ظن‌تان به آن داستان گوگول رفت، موردی ندارد.]

در این بین که گزارش‌نویسی را تمرین می‌کنم و آن را مثمر ثمر می‌دانم، این نوع نوشته‌ها را نیز دوست‌دارم. کمی طولانی‌تر از گزارش است و مجال حرف‌زدن بیشتری به آدم می‌دهد. بله. در روزهای مختلف مشغول نوشتن در چندین جای مختلفم و این جمله‌ها تمام نمی‌شوند. گاهی اوقات یادم می‌رود کدام جمله را کجا نوشته‌ام. حرف زیاد است. با خودم فکر می‌کنم که چرا اینقدر نوشته‌هایم خام از آب در می‌آیند. دوست‌دارم بهتر بنویسم و برای بهتر نوشتن باید بیشتر خواند. هر عذری برای کم خواندنم بیاورم بهانه است.

بیکار که می‌شوم به یاد قدیم به اکولالیا سر می‌زنم. شعر زیبایی چشمم را گرفته و با خودم زمزمه می‌کنم:

غنیمتی‌ست تو را داشتن.

در این گذار،

که بر وحشت است و بر ظلمات،

شبِ سترونِ دلگیر

از زنجیر می‌گذرد.

فدای گیسویت، اما:

تو با منی و

تو تا با من باشی

شب از نوازشِ گیسویت،

از حریر می‌گذرد.

تو از کدام افق می‌آیی

که پاکبازتر از خورشیدی؟

صنوبری چو تو چون می‌روید

در پلشتی این لوش و لاشه‌زار؟

خدا را! بگو بدانم کدام گوشه‌ی این خاک

پاک مانده نگارا؟

شب از کدام سو می‌وزد

که روشنم من و تاریک

و از ستاره و غم سرشارم؟

آه! باری! بگذریم...

  • اسماعیل خویی

با خودم زمزمه می‌کنم: غنیمتی‌ست تو را داشتن. در پس این نوشته، تو در مسافت بارانی نیز مثل شهاب سنگ از پس آسمان ذهنم می‌گذرد و رد می‌شود. نمی‌دانم شباهتشان به هم چیست.

با خودمان زیاد فکر می‌کنم که چرا فلان چیز آنطور که باید نشد یا فلان کس آنطور که باید نیست اما شک نکنید اگر من جای مارگاریتا از وُلَند تقاضایی داشتم، آن تقاضا را خرج برآورده شدن تمام آن‌هایی که باید می‌شد ولی نشدها می‌کردم.

شاید باورتان نشود اما به نظرم داشتن گربه‌ای مثل بهیموت [گربه‌ی درون داستان] اتفاق جالبیست و راستش زندگی را از یکنواختی در می‌آورد. تصورش را بکنید: گربه‌ای که قهوه می‌نوشد، دلیل منطقی و ابلهانه می‌آورد و کمی‌ تا حدودی شیاد است. سرگرم کننده است. بله. برای روزهایی که با آدم‌ها سر و کله زدن بیش از حد انرژی می‌خواهد به اندازه‌ی کافی سرگرم کننده است.

می‌خواستم داستانی بگویم اما از آن طفره می‌روم. سعی می‌کنم جمع‌وجور شده افکارم را جمع کنم و منظورم را بنویسم.

شب گذشته باز به اشتباهم پی‌بردم. فهمیدم که در یک باتلاق گیر افتاده‌ام و هرچقدر دست و پا بزنم بیشتر در آن فرو می‌روم. درست نمی‌شود که نمی‌شود. آدم‌ها قدرت عجیبی در تلخ کردن اوقات دیگران دارند حتی اگر زمانی آن‌ها را از صمیم قلب دوست داشته بوده باشی. متنفر شدن کار سختیست. بیش از حد سخت اما وقتی تنفر پا به میدان بگذارد احساسی به آدم دست می‌دهد که به لعنت شیطان هم نمی‌ارزد. دوست داشتم با او بی‌پرده‌تر سخن بگویم اما برای گوش‌هایی که در آن پنبه است و نمی‌خواهند بشنوند، راه چاره‌ای نیست. هر بار تلاش می‌کنم که سموم را بزدایم و با یک دستگاه دیالیز، ارتباطمان را کمی تا حدودی شفاف کنم [با اینکه می‌دانم دیالیز کردن هم موقتیست و همه چیز را درست نمی‌کند] اما هر بار تکانم می‌دهد. وحشی است و حرف سرش نمی‌شود. مجال صحبت کردن نمی‌دهد و فقط مثل یه دستگاه همزَن من را تکان می‌دهد و بلند بلند حرف‌هایش را به صورتم تف می‌کند. بله. الآن که فکر می‌کنم، نفرت پا به میان گذاشته است.

دلنوشتمرشد و مارگاریتامتنروزنوشت
۸
۲
پارسا زندی
پارسا زندی
یه روزی منم و گیبسون کاستوم دهه۶۰ و یه منظره ناب کانال روزمره:https://t.me/tonnel42 کانال درسی و روزمره‌های پزشکی:https://t.me/doclecterhouse
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید