راستش نیاز دارم کمی خارج از قاعدهی گزارشنویسی خودم را آزاد کنم. این جنگ شاید به اندازهی جنگ قبلی روی ظاهر من تاثیری نداشته باشد اما در باطن من ماندهام و استیصال درونم. شاید باورتان نشود اما به تعداد زیادی تَسک برای انجام دارم که امروز وا دادم. شیرازهام مثل کتابهای درسی دبیرستانم وا رفته و برگه کاغذهای درونم بیرون زده.
طومار درسهایم باز میمانند و بسته نمیشوند. میدانی مثل چه میماند؟ درصد کتابهایی که در goodreadsام باقی مانده و به ۱۰۰ نرسیده. باید در خرداد ۶ جلد داخلی امتحان بدهم و کورس روان را به همراه تئوریاش بگذرانم. شیطان هم نمیداند که چطور باید از این منجلاب بیرون آمد و زنده ماند. همزمان دارم سعی میکنم نوشتههایم را سامان بدهم تا بتوانم سایت خودم را بالا بیاورم اما تا آن موقع نیاز دارم جایی باشد تا نوشتههایم بماند.
قبلترها که تلگرامی بود، روزمره متنی مینوشتم و بار روی دوشم را سبک میکردم اما حال از آن هم محرومم.
انقدر کار شروع کردهام که burnout شدهام. این کلمه از خیلی وقت پیش با من است.
انگار از خود واقعیام فاصله گرفتهام. عکسهای کمتری از لحظاتم دارم. کمتر شعر میخوانم و بیشتر قهوه میخورم خودم را بیشتر و بیشتر درون این لوپ باطل میاندازم.
امشب عصبانیتم را سر چندین کتاب شعر درون کتابخانهام خالی کردم. همهشان را مقصر دانستم و به آنها چشم غره رفتم. به شاملو و الهی گیر دادم. اعتراض کردم که چه بلایی به سرتان آمده؟ چرا مرا به حال خودم ول کردهاید و دیگر با تکه شعرهایتان سری به من نمیزنید؟
ناراحت بودم. ناراحت هستم اما باز بیژن الهی را بیرون آوردم و کنار چندین جلد کتاب داخلیام گذاشتم و به آن نگاه میکنم. امید دارم که صدای پیس پیس بیژن الهی را باز دوباره بشنوم. دلم میخواهد آن باغ زیبای عشق را دوباره نشانم بدهند. کاری کنند که دوباره با ولع بخوانم. از این فضای مدت زیادیست که فاصله گرفتهام اما خودتان از من بهتر میدانید که آدمی با عشق بهتر است. آدم بدون عشق مثل رباتِ بدون قلب است که زنگ زده است. من هم زنگ زدهام و راه رفتنم صدا میدهد. اکسید شدهام. استیصالم از این است که نمیدانم تقصیر که و چه است. چرا دیگر نمیتوانم آنگونه که میخواهم بنویسم؟ نمیدانم.
امروز به بهانهی نصب بهخوان و باز کردن حساب کاربری و جهت ایجاد قدرت از دست رفتهی کتابخوانیام، کتاب به وقت عشق یالوم را آغاز کردم.
راستش فکر میکنم یالوم جواب خوبی به پرسش تنهاییِ درون ذهنم داده است.
باری. مجبورم خودم را به حالت عادی برگردانم و آن هم زمانی اتفاق میافتد که تعادلم را بازیابم.

امیدوارم بتوانم تکههایم را باز سرهم کنم.