
"بزرگترین نفرین آن است که دچار کسی شوی که بویی از ادبیات نبرده است و بزرگترین شکنجه آن است که منتظر متنی از او باشی تا انعکاست را درون آن ببینی."
نمیدانم جملات بالا را کی و در چه حالتی نوشتهام اما تغییرش نمیدهم و اجازه میدهم بماند.
امروز درمانگاه بودم. صفی لایتناهی از بیماران. در آن درمانگاه، همه چیز به هم ریخته و شلوغ و بیسروسامان است. منشی ندارد. تاریک است و احساسات ناجالبی را برایم تداعی میکند. با صدایی تقریباً بلند گفتم: مریضهای دکتر...؟ جمعیت نگاهم کردند. کمی اضطراب اجتماعیام شدت گرفت اما محلش ندادم. گور پدر اضطراب اجتماعی اگر قرار است در حضور اتندیگ و چندین مریض washing شوم! [البته بین خودمان بماند. واشینگ فقط واشینگهای داخلی!]
دوباره صدایم را ته گلویم انداختم. گفتم: مریض ENT داریم اینجا؟ باز همان نگاههای خیره پاسخ سوالم را دادند.
این بار با کلافگی بیشتر گفتم: مریض گوش و حلق و بینی اینجا داریم؟
این بار چندین نفر جوابم را دادند. رفتم سراغشان تا شرححالشان را بگیرم.
در بین انبوه مریضهایی که از ساعت ۹ و ۳۰ دقیقه صبح به سمت آن درمانگاه کوچک و قوطی کبریتی هجوم آورده بودند، پسری تپل و بانمک با چهرهای آفتاب سوخته چشمانم را سمت خودش کشاند. میشناختمش. درست با همان لباس آبی رنگِ رئال مادریدش که اگر اشتباه نکنم برای خیلی قدیمها بود. هفتهی پیش او را در بخش دیده بودمش. عمل لوزه [تانسیلکتومی و آدنوئیدکتومی] داشت. وقتی در بخش بالای سر تختش بودم ازش پرسیدم: خب. این همه سوال پیچت کردم. چیز دیگهای نداری بهم بگی؟
جوابم را اینگونه داد: چرا. خیلی گشنمه. نهار کِی میدن؟
من، خودش و دوست تخت کناریاش که مثل خود او عمل داشت و کل مریضهای آن اتاق خندیدیم. به او گفتم که بعد از عمل آنقدر بستنی خواهی خورد که جبران مافات این ۱۲ ساعت گرسنگی کشیدنت باشد و بعد از آن از اتاقش خارج شدم.
حالا او آمده بود تا وضعیت بهبودیاش را پیگیری کند. پیشش رفتم و حالش را پرسیدم. همه چیز خوب بود. در این بین تصویر خواهرش خیلی در ذهنم پررنگ است. دختری با یک الی دو سال اختلاف سن با برادرش که موهایی طلایی رنگ داشت. بدون اینکه رنگ کرده باشد. البته اینگونه حدس میزنم. برای رنگ زدن مو خیلی کوچک بود. انگار برای این آب و خاک نبود. چشمانش آبی کمرنگ و زیبایی بود و کاری کرد که برای همیشه رنگ چشمانش در یادم بماند. من آبی را بسیار دوست دارم. تمام طیف رنگش را و در تمام زندگیام این رنگ حضور دارد. از سورمهای تا کم رنگترین آبیِ ممکن که به سفیدی بزند. دخترک نقش مادر را برای پسر بازی میکرد. مثل پروانهای به دورش میچرخید. نمیخواهم هیچگونه تشبیهی بکنم چون هیچ شباهتی نداشتند اما نمیدانم با اولین بار دیدنش یاد نازنینِ داستایفسکی افتادم. از پشت ماسک لبخندی تحویل دخترک دادم. دختر قویای است. آیندهی خوبی در انتظارش است اگر اتفاق ناگواری برایش نیفتد.
کمی بعدتر در درمانگاه پیش استاد بودیم. از معدود دفعاتیست که استیجرها را تحویل میگیرند. برای خودمان و او چای ریختم. چای طعم خاصی میداد. منشی مردیست که سنش را بین ۳۵ تا ۴۰ حدس میزنم، وارد شد و نزدیک من آمد. گفت: چطور بود طعمش؟ گفتم: عالی بود. گفت: چه طعمهایی احساس کردی؟ گفتم: انگار لیمو داشت.
شاید کمی هم دارچین به همراه یک مزهای که عجیب آشنا بود اما خاطرم نمیآمد. گفت: لیمو ندارد که. [همهی اینها را طوری درِ گوشم زمزمه میکرد که انگار آن چای فرمول سرّیای چیزی داشته باشد.]
گفتم: نداشت؟ پس این طعم عجیب چیه؟ گفت: آویشن خوردی؟
تازه متوجه شدم که آن طعم آشنا برای آویشن بود. لبخند پیروزمندانهای زد و راهش را کشید و رفت.
در بین نمیدانم چند عدد مریضی که به همراه استاد دیدیم، دختر کوچکی با موهای طلایی دیدم. بله. دخترک وقتی اسم عمل را از دهان استادمان شنید، از جایش جهید و شروع به خوشحالی کرد. من، استاد، مریضها، همه و همه تعجب کرده بودیم. مادرش در پی خندههای دختر به اتندمان گفت: آره. این عمل جراحی دوست داره.
در ادامه اتندم را شاهد بودم که میگفت: اگه جیغ بزنی عملت نمیکنما!
و در پی آن، دخترک سکوت کرد. استادمان دوباره این موضوع را تکرار کرد و از دخترک قول گرفت که جیغ نزند و دخترک مطیعانه حرف استاد را گوش کرد.
بله دوست نادیدهام. زندگی عجیب است و هر بار که فکر کنی چقدر زندگی عجیب است، او یک کارت جدید برایت رو میکند.
پر حرفی مرا ببخشید. وقتی دست به نوشتن میبرم، باید شیطان ظهور کند تا دست از نوشتن بردارم.
یاد بخشی از آزردگان داستایفسکی میافتم:
به دامان خیال و تخیل پناه میبرم. اصلا نفسِ فرایند نوشتن پربهاست. تسکینم میدهد، آرامم میکند، از نو عادات ادبی کهنهام را در من زنده میکند.
دیشب تا پاسی از شب مشغول کتاب خواندن بودم و ظاهراً این برای روحم بیاهمیت است که آخر این هفته باید امتحان پایان بخش بدهم. میخواندم و از شدت تلخی به زانو افتاده بودم. اشک در چشمانم حلقه زده بود و با هر صفحه داستایفسکی را میستودم بابت کلمههایش. میخواندم و میخواندم. اصلاً متوجه نشدم چگونه ۱۰۰ صفحه خواندم و تا وقتی که عضلات فوقانی چشمم درد نگرفته بود و پرش پلک نگرفته بودم، کتاب را ول نکردم.
خیلی وقتها که تنها هستم با خودم فانتزی میبافم و غرق افکارم میشوم. فرقی ندارد که در خانه تنها باشم یا برای پیادهروی بیرون رفته باشم. همیشه سرم پایین است و فکر میکنم. برای همین اگر آشنایی مرا دیده باشد و یا حتی از کنارم رد شده باشد، معمولاً متوجهاش نمیشوم.
چند روزیست که آهنگ a man who sold the world را از نیروانا گوش میدهم. آن اجرای زنده را. گوش میدهم و با حرکات دستانم ادای نواختن Riff مورد علاقهام را در میآورم. با اینکه هیچ چیزی از نواختن موسیقی سرم نمیشود. خودم را روی مبل راحتی خانهام تصور میکنم. پیراهن سورمهای مورد علاقهام را پوشیدهام و درحالی که حس میکنم آهنگ پخش است، با صدای بلند همراه با آهنگ مینوازم. با پایم میزان و مترونوم را تقلید میکنم و با چشم بسته صدای گیتار را تصور میکنم. نمیدانید چقدر کِیف میدهد. این کار را با آهنگهای مختلف Gary Moore هم انجام دادهام. مو به تنم سیخ میشود.
آهنگ روی تکرار است و من بیخیال اینکه کِی و چه وقت امتحان دارم، در روابط بین فردیام در چه وضعیتی قرار دارم و چه بر سر آیندهی نامعلومم میآید، ادای نواختن در میآورم و به تقلید از کِرت کوبین فقید ادای سیگار گیراندن در میآورم. بزرگ نمیشوم. شاید این تصویر خیالی ساختن تنها پناهگاه باقیمانده از دوران کودکیام باشد.