ویرگول
ورودثبت نام
پارسا زندی
پارسا زندییه روزی منم و گیبسون کاستوم دهه۶۰ و یه منظره ناب کانال روزمره:https://t.me/tonnel42 کانال درسی و روزمره‌های پزشکی:https://t.me/doclecterhouse
پارسا زندی
پارسا زندی
خواندن ۱۰ دقیقه·۱ ماه پیش

یادداشت‌های جنگ و آتش بس| قسمت ۲

۲۸ اسفند ۱۴۰۴

فکر می‌کنم در حصار بزرگی از تنهایی گیر افتاده‌ام. نمی‌دانم این حس تا کجا با من خواهد ماند. حسی که هیچ وقت از ۳ یا ۴ سال بیشتر نتوانسته‌ام آن را کنترل کنم. صحنه‌های متفاوتی از جلوی چشمانم رد می‌شود. صحنه‌هایی که مایه‌ی شرمساری من در مقابل من است.

بهار قدم در خیابان‌های تهران گذاشته است. درخت‌ها سبز شده‌اند. آرام آرام زهر سرما گرفته شده و من بیش از هر موقعی دوست دارم قدم بزنم.

سایه‌ی جنگ سنگینی می‌کند و بیشتر از آن سایه‌ی فرسودگی روانی‌ است که در میان مردم جا خوش کرده است. نمی‌دانم اگر عید و کارهای مربوط به آن نبود، تا کی دوام می‌آوردند. فکر می‌کنم در آینده کسب و کار روانپزشک‌ها سکه شود. روان انسان بیش از آن چیزی که فکر می‌کنیم پیچیده است و به نظرم علاوه بر مغز، از روان انسان هم شناخت خوبی نداریم.

قبل‌ترها فکر می‌کردم چقدر با جنگ فاصله دارم اما راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که تجربه‌اش کنم.

روز اول جنگ در بیمارستان بودم. خبرها که رسید با دوستانم کنار استیشن پرستاری جمع شده بودیم. آرام آرام رفتار آدم‌ها را زیر نظر گرفته بودم. راستش یاد حرف کلهرودی می‌افتم. واقعاً هیچ‌کس را نباید ملامت کرد چون جنگ چیزی نیست که من و تو در آن نقشی داشته باشیم. به سبب اتفاقات در زندگی‌هایمان عادت کرده‌ایم که برای هرچیزی یک مقصر پیدا کنیم. دوستی دنبال این می‌گردد که تا اینترنت قطع نشده سریال دانلود کند. دیگری دنبال این است که زنگ بزند و از فامیلش که در تهران است خبری بگیرد یا از سر ویژگی دیگری که درباره‌ی خودمان و ایرانی بودنمان به آن می‌نازم، به رسم معرفت، آن‌ها را به خانه خودش دعوت کند.

این پاسخ روان ما به اتفاقاتیست که پاسخ و دلیل منطقی برای افتادنش نداریم و از همه مهم‌تر، نقشی در ایجاد آن نیز نداریم. به نظرم انتخاب هرکس شالوده‌ای از بازتاب شخصیت درونی و تربیت پدر و مادر که آن‌هم بازتاب دهنده‌ی محتویات فکری و شخصیتی پدر و مادرش است می‌باشد. ادبی شد؟ نمی‌دانم. در نمی‌دانم چندمین روز جنگ چه کسی به ادبی بودن یا نبودن می‌دهد؟

به این فکر کردم که در درس خواندنم چه چیزهایی را لحاظ نمی‌کردم؟

برای بهم ریختگی دستگاه گوارش چه چیزی پیشنهاد کنم؟ مقدارش چقدر باشد؟ اصلاً مگر در آن کتاب رفرنس لعنتی چیزی برای چنین شرایطی وجود دارد؟

سردرد دارم. نمی‌دانم و نمی‌فهمم چرا. دوران کووید خودم را دلخوش به این کرده بودم که کل جهان درگیر این موضوع است اما در این مورد واقعاً زبانم قاصر است.

موجودات عجیبی هستیم و عجیب است که اشرف مخلوقات نام گرفته‌ایم. اشرف مخلوقات به ظرف پیرکس شباهت دارد و تا زندگی از نرمال و روتین بودن خودش خارج شود، ترک برمی‌دارد.

راستش وقتی پدافند کار می‌کند، انگار موشک‌ها و تیرهایش از میان بطن چپ و دیافراگم یا جایی در همان حوالی از قفسه‌ی سینه‌ام شلیک می‌شوند و به معنای واقعی کلمه تهِ دل خالی شدن را احساس می‌کنم.

راستش وقتی پدافند کار می‌کند، نمی‌دانم تا چقدر دیگر زنده می‌مانم. هر لحظه ممکن است که دیگر نباشم و نمی‌دانم آیا برای رفتن آماده هستم یا نه.

نه می‌توانم با شخصیت‌های سریال‌ها ارتباط بگیرم و نه حوصله‌ی درس خواندن را دارم. حوصله‌ی چیزی یادگرفتن را نیز ندارم و انگار صرفاً هر روز را به پایان می‌رسانم. به گمانم به این می‌گویند در جست‌و‌جوی بقا بودن یا به امید بقا زیستن.

باید فردا مبحث تیروئید را تمام کنم. باید تمام تلاشم را بکنم چون می‌خواهم از روز بعدش، گوارش را شروع کنم و در کنارش‌جراحی را نیز بخوانم. نمی‌دانم. سخت است تمرکز کردن و خواندن در میانه‌ی جنگی که نمی‌دانم چه کسی در آن خواهد برد.

در جنگ هیچ‌کس برنده نمی‌شود. فقط روان مردمان کشورها در میان صدای موتور جنگنده‌ها و انفجار موشک‌ها می‌سوزد و آتش می‌گیرد و ما با روح‌هایی گر گرفته زندگی می‌کنیم. امیدوارم این لطمه‌ها و تروما به آدم‌های دیگری سرایت نکند. درست کردن روح یک‌نفر شاید ممکن باشد اما درست کردن روح یک جامعه ناممکن است.

در جنگ قبلی ادبیات خیلی نجاتم می‌داد اما راستش را که بخواهید وقتی موشکی زندگی آدم‌هایی را می‌گیرد و می‌بینم که شاید در این جان گرفتن‌ها عدالتی نباشد و در کسری از ثانیه زندگی‌ای و چراغی خاموش می‌شود، نمی‌توانم خودم را با چند کلمه و وزن [که اگر داشته باشد] گول بزنم. نمی‌توانم. در جنگ قبلی تلاش کردم تا از واقعیت فرار کنم و شاید ادبیات مرهم بود اما الآن نه. واقعاً نمی‌توانم بخوانم.

نمی‌توانم این حجم از غم را در چند کلمه خلاصه کنم و اسمش را شعر بگذارم و به خودم بقبولانم که تمام این فجایع که اتفاق می‌افتد در شعر خلاصه می‌شود. نمی‌توانم به خودم بقبولانم که گریه‌های آن مرد در بیمارستان به خاطر آغاز جنگ در این شعرها خلاصه می‌شود و معلوم است که هزار و یک مرثیه و دکلمه‌ی لعنتی دگیر نمی‌تواند از این رنج بکاهد. در میان سیاست، انسانیت معنایی ندارد و موشک برایش مهم نیست که تو در دلت حسرتی باقی‌مانده داری یا نداری. از او برای آخرین بار معذرت خواستی یا نه. حست را بیان کردی یا نه.

بله من به عنوان یک انسان فانی تمام قد به ناتوانی خودم اعتراف می‌کنم. خیلی از چیزها را نمی‌توانم کنترل کنم با اینکه همیشه تلاش می‌کنم همه چیز را تحت کنترل نگه دارم. از یاد می‌روم با اینکه به یاد خیلی از آدم‌ها هستم. بله این آدم‌بودن بعضی مواقع واقعاً مضخرف است.

می‌دانی. کاش می‌شد من هم شنیده می‌شدم.

۲۹ اسفند ۱۴۰۴

از مسن‌تر شدن می‌ترسم. از اینکه دیگر نتوانم با سریال دیدن یا کتاب‌خواندن سر خودم را گرم کنم می‌ترسم و از همه بیش‌تر از این می‌ترسم که این سرگرم نشدنم به دیگران آزار برساند یا سرگرم شدنم همراه با آزار اطرافیانم باشد.

۶ فروردین ۱۴۰۵

در یک دوگانگی بسیار بزرگی گیر افتاده‌ام که نمی‌دانم کدامش درست است و کدامش غلط. انگار احساسات و پرسش‌هایی که باید در نوجوانی گریبانم را می‌گرفته، به اکنون و حال کشیده شده و باعث شده من چنین متناقض رفتار کنم. انگار یک شکاف بسیار بزرگ وجود دارد و من به طور مداوم در آن فرو می‌روم. اگر کمی دیگر این جنگ ادامه پیدا کند و اینترنت قطع باشد، به چنان سوالات بنیادینی می‌رسم که بعید می‌دانم بتوانم به پاسخ آن برسم.

ذهنم مثل یک راهروی ترسناک است با کلی در که اگر هرکدام از آن‌ها را باز کنی، احتمالاً چیزی شگفت‌زده‌ات کند. کلی در که به اتاق‌هایی بهم ریخته ختم می‌شود.

عجیب است که این چنین پرش دارم. از دوره‌ی سیاست و ایدئولوژی به نیچه می‌پرم و سریال می‌بینم. اینقدر متضاد و متناقض که هیچ‌جوره در کنار هم قرار نمی‌گیرند. از آن عجیب‌تر این است که قبل‌تر از آن داشتم جراحی می‌خواندم. می‌ترسم. این حجم از جست‌و‌خیز کردن برای چیست؟ چرا اینقدر از این شاخه به آن شاخه می‌پرم؟ که تعیین می‌کند که این بی‌پروایی است یا حماقت؟ یعنی می‌گویی به دنبال چه می‌گردم؟ دنبال خودم می‌گردم؟ اینکه من کیستم؟ یا اینکه خودم را چنان با مفاهیم به ظاهر ثقیل سرگرم کنم که یادم برود در چه چیزهایی کمیتم می‌لنگد؟

امروز به این فکر می‌کردم که چرا اینقدر بی‌کفایت شده‌ایم و همه چیز را گردن دانشگاه و فضای الآن می‌اندازیم. با خودم عمیق‌تر فکر کردم و دیدم که ۱۰ سال یا بیشتر از آن که این کتاب‌های کمک آموزشی نبوده، دانشجویان پزشکی چه می‌کرده‌اند؟ مگر غیر این بوده که این متن‌ها را می‌خوانده‌اند؟ آن‌ هم شاید به زبان اصل؟ نه؟ خیانت نیست؟ نباید من هم همانطور عمل کنم؟ تلاشم را می‌کنم. باید تلاشم را بکنم که آنطور نشوم که پزشکان قدیمی از من بهتر باشند چون صرفاً کتاب مرجع را بیشتر از من خوانده‌اند و من تمام دانشم از این کتاب‌های دم دستی باشد. تلاشم را می‌کنم تا در حد توانم بخوانم. تا هر کجا که شد. مهم نیست چه می‌شود!

راستش همیشه فکر می‌کردم که شیشه‌ی چسب خورده چه چیز ترسناکیست و احتمالاً باید آن را فقط در فیلم‌هایی ببینم که مربوط به جنگ است. روزگار چرخ خورد و باعث شد که درست هنگامی که درختان شکوفه زدند، من به‌وقت قدم زدن در خیابان‌ها، به این شیشه‌ها نگاه کنم. به این شیشه‌ها نگاه کنم و اضطراب از دست رفتن جانم را به جان بخرم چون دیگر در خانه پوسیده‌ام و می‌خواهم در فروردین قدم بزنم و راه بروم؛ چون بهار را دوست دارم. به شیشه‌ها نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که نسل‌های قبل‌از ما دیگر چه چیزی برای فخر فروختن دارند که ما آن را تجربه نکرده‌ایم و دو برابر بیشتر وحشت می‌کنم از اینکه با گذر زمان، همان وضعیت‌ها را دوباره داریم زندگی می‌کنیم و چهار برابر بیشتر وحشت می‌کنم که اگر هر ملت دیگری بود، احتمالا دچار panic می‌شد و از هم می‌گسست اما ما از آنجایی که ریشه در تاریخ داریم، جای panic، خودمان را با تجربه‌های ۴۰ سال پیش آپدیت می‌کنیم و زندگی‌هایمان را می‌گذرانیم. به شیشه‌های چسب خورده نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که اگر نخواهی باج بدهی چقدر زندگی سخت می‌شود. چقدر سخت است که ببینند تو نمی‌خواهی سر خم کنی.

به شیشه‌های پنجره‌ها نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که چرا تا قبل از این حرفی از کوروش و داریوش و تاریخ ایران به میان نمی‌آمد. چرا تا قبل از این ما جزء ملت ایران نبودیم و چرا صدای اعتراضمان به گوش نمی‌رسید. چرا تا جنگ شد معانی تغییر پیدا کرد؟ از خودم می‌پرسم مگر چقدر باید فروپاشیده باشیم که از حمله به کشورمان خرسند باشیم. چقدر باید تمام شده باشیم که نیاز به اسکندر پیدا کنیم؟ روح ایران ریشخندمان نمی‌کند؟ تا هند لشکر کشیدیم که امروزه به چنین خواری‌ای بیفتیم؟

نمی‌دانم. نه توان تحلیل سیاسی دارم و نه جامعه شناسی خوانده‌ام اما فقط یک چیز می‌دانم و آن هم این است که این میان چیزی درست نیست.

بدون تاریخ (اما احتمالاً در یکی از روزهای آتش‌بس)

بالغ بر ۱۰ بار در دو روز اخیر این جمله‌ی"آدم ذره ذره به بی‌آبرویی عادت میکنه" کیارستمی را از ذهنم گذرانده‌ام. در ذهنم رسوخ کرده اما هربار جای بی‌آبرویی را با کلمه‌ای دیگر عوض میکنم که اگر انتهایش را بگیری، باز به همین بی‌آبرویی می‌رسد.

به این فکر می‌کنم که چقدر ننوشته‌ام و با خودم خلوت نکرده‌ام. راستش را بخواهید در دو ماه گذشته در حال فرار از هزار پرسشی بودم که هیچ کس نمی‌تواند جوابش را بدهد. فقط یک‌نفر می‌تواند و آن هم کسی نیست به جز روح زمانه که آن هم فعلاً last seenاش recently است.

به این فکر می‌کنم که چقدر سورئال است که در یکی از روزهایی که ممکن است کسی تخته‌اش در برود و دلش بخواهد دکمه‌ی را بفشارد و موشکی شلیک کند، در اسلایدهای اخلاق پزشکی، ارتباط بین کانت و امام علی را بررسی کنم. بله. زندگی همینقدر سورئال و غیرقابل پیشبینی است.

یا از صحنه‌های سورئال‌تر این است که باید به‌ آن‌هایی که از حمله‌ی اتمی می‌ترسند توضیح دهم که اگر آنجایی که بمب نزدیکمان می‌خورد نزدیک باشد، به فرار نمی‌رسیم. راستش وقتی که کلاس هفتم بودم درباره‌ی خیلی از پدیده‌هایی که تراژدی رقم می‌زنند، می‌خواندم. مثلاً از گردباد خیلی می‌ترسیدم. همیشه وقتی بیرون می‌رفتم به این فکر می‌کردم که چه می‌شود اگر در وسط تهران گردبادی بیاید و برج میلاد را با خودش بکند و به ناکجا آباد ببرد؟ اصلاً قد گردباد چقدر است؟

یا همینطور یادم می‌آید که سونامی برایم پدیده‌ای عجیب بود. یعنی چه که این همه آب تا وسط شهر می‌آید و همین چیز می‌تواند جان کسی را بگیرد. انقدر درگیرش شده بودم که وسط کلاس علوم کلاس ششم یا هفتم از معلم علومم پرسیدم که چه می‌شود اگر در دریای خزر زلزله‌ای شود و سونامی بیاید؟ معلم بیچاره که از میزان رندوم بودن سوالم عرقی سرد کرده بود، به بهانه‌ی اینکه پسرم در دریاچه که سونامی رخ نمی‌دهد بسنده کرد و سعی کرد با فرافکنی‌ای بی‌سابقه حواسم را از این موضوع پرت کند اما من هر وقت که در اتوبان‌های شمال به جنوب تهران مثل چمران یا مدرس یا کردستان به سمت کو‌ه‌های شمال تهران می‌رفتم، به این فکر می‌کردم که آیا ممکن است از آن بالا آب‌های سونامی سرازیر شوند و تهران را زیر آب ببرند؟

این فکر و خیال‌ها با من بوده‌اند و هیچ دلیلی برای چراییِ وجودشان پیدا نکرده‌ام. حالا من اینجایم و آن سوالات رنگ و بویی تازه‌تر پیدا کرده‌اند. من بزرگتر شده‌ام و آن سوالات الآن برایم بی‌معنایند اما سوالاتم نیز بزرگ‌تر و قوی‌تر شده‌اند. همچنان به سوالاتی فکر می‌کنم که شاید بعداً به نظرم خیلی خنده‌دار بیاید اما راستش اصلاً جوابی برایش پیدا نمی‌کنم!

یکی از پدید‌ه‌های دیگری که فلسفه وجودی‌اش را نمیفهمیدم آن حمله‌ی اتمی آمریکا بود. میگفتم که چرا یک همچین چیزی باید جان این همه آدم را بگیرد. چرا اگر کسی می‌خواهد انسان‌هایی را بکشد، تک به تک نمی‌جنگد؟ این بی‌عدالتی است. یادم است یک فیلمی را میدیدم که نشان میداد بعد از حمله‌ی اتمی حتی سایه‌ی آدم‌ها به اصطلاح فرصت فرار نداشتند. آن سکانس‌ها هنوزم جلوی چشمانم هستند به همان میزان که فیلم‌های نشان‌داده شده از اردوگاه‌های کار اجباری در فیلم نورنبرگ. هیچ وقت فکر نمیکردم که لازم باشد نحوه‌ی مرگ پس از یک بمب اتم را به کسی توضیح بدهم.

جنگخاطراتدانشجومتندلنوشته
۱۷
۰
پارسا زندی
پارسا زندی
یه روزی منم و گیبسون کاستوم دهه۶۰ و یه منظره ناب کانال روزمره:https://t.me/tonnel42 کانال درسی و روزمره‌های پزشکی:https://t.me/doclecterhouse
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید