ویرگول
ورودثبت نام
یوسف
یوسفهیچ
یوسف
یوسف
خواندن ۳ دقیقه·۶ ماه پیش

حادثه بوسه‌

سرد، خیس، تاریک؛ مثل شبِ بارونی. ابرهاش گفتن میبارم، ولی قرارمون خون نبود، واسه خاطرِ همون شبم که شده انتظار سیرابی رو داشتم، که خون به لب شدم.
چشم هاش رو بوسیدم، سرخ تر از هروقت لب هام. تپشِ قلبِ سیاهش با ضربان ریتمِ مغزم آروم آروم، تند تند، آروم آروم، تند تند، جا به جا میشد و تراژدیِ افکارش اتاق رو گرفت.
حتی از اتاق رفتم بیرون، تناسخِ وجودش تووی ماه هم ولم نمیکرد. آسمون رو آغشته به خنده ی عصبیِ قرمز رنگش کرده بود. نتونستم بمونم بیرون.
من واردِ من شد، از بیرون باز با صدای گرمش صدام میزد. باز بوی عطر موهای سیاهش تووی شب میپیچید، وقتی گرگ و میش بود و میخواست طلوع بشه، باز و باز و باز اون عطر تووی هوا میموند، باز روز نمیشد. منم پرت شدم توو گم شدنی که از حواس پرتی نبود، از فرار بود. تا حالا توی خودت گم شدی؟
صورتشو از رو به رو میدیدم، درست بالای لبه ی چاه، با هرکلمه‌ش اتمسفرِ چاه شرجی تر، با هر دروغ‌ش، دروغ؟
اگه با دروغش ریتم سقوط آروم تر میشد آره،
با هر دروغش فاصله‌م با زمین بیشتر میشد.
دنده‌م رو شکوند، وقتی که دیگه دروغ نگفت و کوبوندم به زمین. با همون استخونِ خام خودشو ساخت، کنارم ایستاد، همونقدر نزدیک، هم از بیرون و هم از وجود.
سرگیجه داشتم، منو توو آغوشش گرفت. از هرج و مرجِ اون همهمه این بار پرت شدم توو آغوشِ حادثه‌ی تلخِ اولین بار. گفتم برمیگردم بازم، فکر میکردم برای ساختنِ دوباره‌ش بود ولی نه،
همه‌ی بحث سرِ تکرارِ اولین بار بود.
افکارِ آشفته،
زخمی که باز شد از کالبد بود و فکری که گره خورد از دیدنِ زخم، یادش افتاد بقیه زخم ها. هیچوقت خوب نمیشن، فقط میگذرن، نه بالاتر دارن نه پایین تر، فقط همین.
گفتم بهش منو بکش بالا، گفت منم این پایینم دیوونه.
دیگه نمیتونستم، نه این که نتونم بلند نشم راه برم، نه این که نتونم فکر کنم، فقط لا به لای اون همه پرتاب، شدم هم معنیِ نتونستن.
هنوز تووی بغلش بودم. میترسیدم، از قبلش میترسیدم، از وقتی که داشتم سقوط میکردم. از بعدش هم میترسیدم، از وقتی که قرار بود این آغوش تموم بشه. حتی زمانِ بینش رو هم تووی فکر بودم. پیک‌ِ گیتارش رو برداشت و کشید به تارها، با مترونومِ بالا؛ که این یعنی پایانِ زمان آغوش.
من از ترس واردِ من شد و ترسناک ترین جا واسه من، همون من بود. وقتی که از بالا دیدم، دیدم از همون اول دورم سیاه بود. خون به لبم نبود، بوسه‌ی تیزِ لب هام زخمی‌ش کرد. رعبِ صدای تار ها از ملودی هایِ گوتیکی که نوشته بود نبود، حرف های خودم بود.

گفتم چرا همه جا دنبالم هستی؟
گفت چون همه جایِ تو، خودتی.
گفتم مگه بهم قول ندادی هیچوقت نذاری برگردم اینجا؟
گفت آره، گفتم تنها، الان که پیشتم.

مثلِ اون کابوسی که از بیدار شدنش عرقِ سرد وجودتو میگیره، با فکر به متوقف کردنِ اون لحظه، برگشتم به ناخودآگاه خودم. پرونده هاشو مرتب کردم، قول‌ش رو کشیدم بیرون، بازم دیدمش. میخندید، با گونه هایی کمرنگ. روی چشم هاش خون، روی لب هاش اشک، با این حال، بهش گفتم بغلم کن. ریتمِ ملودی بالا. جا خورد.
یک قدم به سمتش برداشتم.
نگاه کردم تووی چشم هاش.
دستش رو گرفتم.
آینه‌ی چشم هاش شکست، تلشته‌هاش به سمتم پرتاب شد.
یک قدم دیگه برداشتم،
ریتم تنفس هامون ریتمِ تندِ ترانه رو گرفت،
اونقدری نزدیک شدم که حرارتِ ژرفایِ وجودش شعله به شعله‌هام میزد،
دیگه جایی برای آخرین قدم نبود،
صورتم رو حرکت دادم،
چشم هام رو بستم.

متن کوتاهداستانشببوسه
۲
۰
یوسف
یوسف
هیچ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید