مغز مریض، دیتای کثیف و پیش‌فرض‌های آلوده و ویروسی

سه شنبه صبح زود ساعت شش و نیم بیدار شدم یه آبی به دست و روم زدم لباس پوشیدم گوشی و هندز فری و کلید رو برداشتمو برای ورزش صبحگاهی به پارک مجاور رفتم این پارک قبلاً یه باغ خیلی بزرگِ شخصی بود که فروخته شد به شهرداری. شهرداری هم سنگ تموم گذاشت یعنی همه درختاش رو کند و به جاش سنگ کاشت و البته چند شاخه گل! اما درختای مهاجر اَراَر به سنگ‌ها حمله‌ور شدند و طبیعت بی‌جان پارک رو به حیات دعوت کردند.

حالا پارک دوباره جون گرفته.

گرچه همیشه‌ی خدا خلوت خلوته هر از گاهی صدای چند تا پسر بچه میاد که دارن فوتبال بازی می کنند یا گاهی من و سجاد برای بسکتبال به آنجا میریم.

اما کلا ساکته و بیشتر محل مناسب برای رد و بدل کردن جزوه‌ها و اختلاط دانشجویان دانشگاه شهید بهشتیه.

دستهایی که هنگام آموزش جزوه برای تفهیم موضوع، روی هم میدوند و مطالبی که شیرفهم نشوند به روش تنفس دهانی و با زور به مغز هم فرو میکنن و انشاالله که انتقال مفهوم صورت بگیره وگرنه باید بیام توی خونه ، پنجره‌هارم ببندم و پرده‌رم بکشم.

چون بعضی مواقع دیدم که طرف اونقدر سخت فهم بوده که شخص مذکر طرف مونث رو از عمودی به افقی تغییر حالت داده، پاهای نسوان بالا رفته تا حروف رقیق‌تر شن و راحت‌تر تو خون شناور شه و به مغزش برسه...

البته بجز دانشجویان یکسری جوان اهل فن و مانوس به دود و دم هم در طبقه‌ای خاص و در بین درختا، جوری که فکر میکنن کسی نمی‌بیندشون میزگرد عارفانه تشکیل میدن و طبقات سلوک رو کامی پس از کامی دیگه طی میکنن.

پارک یه باغبون افغانستانی داره که هر از گاهی می بینمش اتفاقا همین زمستون گذشته آوردمش توی باغ خودم و گفتم باغ رو ببینه تا زحمت هرس درختا و گلا و کود دادن و بیل زدن و غیره رو بهش بدم.

یه آقای حدوداً ۴۰ ساله با چشمای سبز، قد متوسط، میان اندام و بسیار با ادب آرام و با وقار به اسم وفا.

اومد باغ رو دید و ما قرارمون را برای هفته بعدش هماهنگ کردیم اما به خاطر یه اتفاق پیش‌بینی نشده قرار به هم خورد و به اجبار کار رو به کس دیگه سپردم

به وفا هم تلفنی خبر دادم که کنسل شده از همون روز دیگه ندیده بودمش حدود دو ماهی میشد ولی سخت دچار عذاب وجدان شده بودم.

تعطیلات عید رو به فرود بود منم عزمم رو جزم کردم که صبح‌ ها برم ورزش صبحگاهی و اینجوری شد که از همون سه شنبه شروع کردم.

وقتی وارد پارک شدم نبود اما موقع برگشت دیدمش که رفت نزدیک درخت توت نشست کنار باغچه از دور...

نه خیلی واضح! اما پیدا بود که داره با خاک باغچه ور می‌ره بعد سروقت گلها رفت که دیگه دور شدم و چیزی ندیدم تو دلم خدا خدا میکردم که منو ندیده باشه سر قضیه باغ خجالت میکشیدم باهاش روبرو بشم که خداروشکر هم نشدم.

چهارشنبه ۱۸ فروردین رفتم پارک زودتر از من رسیده بود اصلا از دیدنش خوشحال نشدم اول از اینکه خلوت یک نفره‌ی صبحگاهی‌مو به هم زده بود و سر اون موضوع هم دوست نداشتم باهاش رو در رو شم.

کنار شمشادا نشسته بود و جوری برگ‌های شمشاد رو توی دستش گرفته بود که انگار داره حال و احوالپرسی میکنه تا وارد محوطه شدم بلند شد بدون اینکه متوجه حضورم بشه شاید هم خودشو به ندیدن زد، نمیدونم!

دور اول رو با اهنگ "خیال خوش" علیرضا قربانی راه رفتم.

عجب هوایی...

صدای پرنده‌ها و هجوم طوطیا به درختای پارک

آسمون چلونده شده و خیس بهاری...

آدم رو به عاشقی میکشونه یا ورود یا گذر یا مرور...


کنارش رسیدم به رسم ادب سلام کردم آروم جواب داد .

فهمیدم دلخوره حتی نگاهمم نکرد.

دور شدم هنوز آهنگ‌های زیادی بود که باید روحم را با آنها رنگ میزدم.

اما خب... اگر فردا یا پس فردا ببینمش سعی میکنم برای اینکه از دلش دربیارم پیش قدم بشم.

امروز با " نقاب " زندوکیلی شروع کردم‌ بازهم تنها نبودم اونجا بود

باز بین گلها، پشت شمشادا سنگر گرفته بود.

مثلا نبود اما حضورش آرامشم رو بهم میزد...

از فردا باید زودتر بیایم اونقدر زود که کلاغا هم خواب باشن.

موقع دویدن از کنارش عبور کردم سلام دادم و به دویدن ادامه دادم حتی به رسم ادب از جایش بلند نشد.

متوقعِ بی‌ادب!

با اینکه رفتارش زیادی اغراق‌آمیزه و هیچ دلیلی برای وجود این حجم از ناراحتی وجود نداره اما به عنوان یک انسان، دوست نداشتم دلگیر باشه.

۱/۲۰

هوا این روزها هنوز سرده

صبح تعدادی کوهنورد از کنار پارک عبور کردن، دلم لک زده برای یه صعود درست و درمون...

ساعت نزدیک هشت صبح رسیدم تو پارک، کلید و ژاکتم رو روی تک نیمکت دنج همیشگی گذاشتم اونم قیچی و دستکش باغبونی و یک خودکار و موبایلش را روی همان نیمکت گذاشته بود.

شنبه ۱/۲۱

ده_دوازده دور زدم " خبر داری " امیر عظیمی تو مغزم غوغا کرده بود . اون اما همچنان بی‌حرکت کنار بوته‌ی رز سفید سرپا نشسته بود. نمی‌فهمیدم دقیقا چیکار میکنه مطمئن بودم متوجه حضورم شده اما چقدر بی‌ادبانه رفتار میکنه این‌حد از وقاحت و خودخواهی هیچ معنایی نداره! از خودم لجم گرفت که یه قسمت از مغزمو بیخود درگیر کرده بودم.حیف من که تمام سعیم رو کرده بودم تا باعرض ادب و برقرار کردن ارتباط رفع کدورت کنم، شاید من نباید هیچ اهمیتی برایش قائل می‌شدم.

هوا برش داشته فکر کرده کیه؟! چطوری میتونه به خودش اجازه بده با من انقدر متوقعانه برخورد کنه!؟

وای خدا چقدر لجم گرفته از این رفتار دور از ادبش.

اصلاً چرا و چطوری میتونه از من ناراحت باشه؟!

به درک که ناراحته یک نگاه به جایگاهش بندازه بعد انقدر دلگیر باشه...

اما نمیتونم بی تفاوت باشم

این حجم از وجود تعارضات در من خنده‌‌ داره!

دور یازدهم به کنارش رسیدم

سرعتم رو کم کردم وایسادم و سلام کردم.

این بار انگار از روی تحقیر...

دلم خواست این کار رو کنم که بگم ما ایرانی جماعت بخاطر شعور و خونگرمی و ادب زیاد و بزرگ‌منشی‌مون که به مهاجرین و کارگران و زحمت‌کشان و تبعه‌ی کشورهای جنگ‌زده مثلاً خیلی احترام میذاریم!

و مثلاً ما خیلی حواسمون به همه چیز هست ما ایرانی‌ها خیلی انسانهای با شعوری هستیم!

اما حال واقعی دلم خوب نبود

میدونستم که وفا شب عید، روی اون پول حاصل از دسترنجش حساب باز کرده بود. واقعا دلم نمی‌خواست ناراحتی تو دلش باشه و دوست داشتم این کدورت برطرف شه.

حقیقتش ازینکه اون داشت با سکوت و متانتش منو خورد میکرد عصبی بودم.

با خودم عهد کردم یک بار دیگه تمام سعیم را می‌کنم اگر نتیجه داد که داد اگر نه به درک...

بلند شد

لختی کوتاه اما عمیق در چشمانم خیره شد و جواب سلامم رو داد. صدای عربده‌ی نگاهِ کوتاه، عمیق و تاثیرگذارش کر کننده بود.

در امتداد فریادِ نامفهوم، اما شیرفهم کننده‌اش سکوت کرد...

و من با تکانه‌ای ناگهانی، سرم را از امواج کرکننده‌ی فراصوت، بیرون کشیدم و به خودم اومدم.

حالا که از موضعش کوتاه آمده بود منم باید دلش رو به دست می‌آوردم. دلم میخواست بحث اون‌روز رو وسط بکشم و با یک شفاف‌سازی همه چی رو تموم کنم گفتم راستی اون روز که شما رو آوردم داخل باغ و...

جمله مو نصف برید روی زمین انداخت و با تسلطی خوب جفت پا رویش پرید و گفت :

شما توی این کوچه زندگی می کنی؟

چشام از تعجب گرد شد، دهنم باز !

یعنی منو نشناخته؟!!

از خوشحالی خندم گرفت...

اما خیلی عجیبه مگه میشه منو نشناخته باشه!! هنوز دو ماه نگذشته که به خونمون اومده من چه کم عقلی‌ام که خودمو درگیر این خنگ کردم!

یارو انقدر تو هپروتِ که منو نشناخته اونوقت من....باز زدم زیر خنده

اما باورم نمیشه! اون روز که آوردمش توی باغ حدوداً یک ساعت با همدیگه صحبت کردیم اون باماسک من بی ماسک!

شایدم میخواد منو از این عذاب وجدان راحت کنه...

به خودم اومدم و جوابشو دادم: بله گفت: شما گاز پیک نیکی و قابلمه کوچیک داری؟

ما سه نفریم، تو یک کانکس زندگی میکنیم

تو همین خیابون ولنجک.

برای سحرای مارمضون مورد نیازمونه.

گفتم قابله دارم اما گاز نه ولی برات جور می‌کنم، گفت خواهش می کنم خودتو را به زحمت ننداز. گفتم زحمتی نیست، جور می‌کنم. با خداحافظی جدا شدیم تمام مدت فکر می‌کردم که چطور منو نشناخته!!!

اگر واقعاً منو نشناخته پس دلیل این همه کم محلی‌ها و سر سنگینیا چی میتونه باشه؟!

شایدم مدلشه!

مدلشو گِل بگیرن خوبه، مرتیکه‌ی خنگ...بلند زدم زیر خنده

چند روز تموم دنبال گازپیکنیکی گشتم اما پیدا نکردم یه چند روزی هوا سرد شد و پارک نرفتم بعد از ده یازده روز حدوداً اول اردیبهشت بود که رفتم پارک.

۲/۱

امروز زودتر از من اومده بود. قبل از شروع به دویدن کنارش رفتم مشغول آبیاری بود طبق معمول همیشه سلام کردم، جواب داد حوصله‌ی کش دادن بحث رو نداشتم همین که قابلمه رو براش آورده بودم به نظرم کافی بود و دیگه دلیلی برای جبران هیچ چیزی وجود نداشت.

البته که اون شوت‌تر ازین حرف‌ها بود...

گفتم فعلا نتونستم گاز براش جور کنم. قابلمه رو هم یادم رفت امروز بیارم.

تشکر کرد و با حالت خیلی معمولی که انگار وظیفه‌مو به خوبی انجام نداده باشم گفت: باشه و ازم دور شد وای خدایا چقدر یبس و نچسبه! چقدر بی ادبِ این بشر!

این چه طرز تشکر کردنه؟!

من چه وظیفه‌ای داشتم براش وسیله جور کنم؟!

چقدر متوقع و از خودراضیه.

دیگه برام مهم نیست از حالا من دیگه خودم را مدیون نمیدونم.

۲/۱۰

پنجشنبه ساعت ۷ صبح در حال دویدن بودم که اومد موزیک رو متوقف کردم، نزدیکش رفتم با لبخند سلام کردم و گفتم قابلمه رو آوردم گذاشتم روی تک نیمکت پارک.یه تشکر کرد ساده و خشک "ممنون"،

یعنی حتی سعی نکرد حس تشکر رو از حالات بدنی یا از نگاهش بهم منتقل کنه. گرچه ناراحت شدم اما گفتم هرکی یک جوره ، ایرادی نداره..

سمت نیمکت رفتم و قابلمه رو از کیسه درآوردم و بهش دادم از من گرفت و خداحافظی کردم دویدم و دور شدم.

از بین درختها و گلها یواشکی دیدش می‌زدم، دوست داشتم عکس العمل واقعی‌شو ببینم . سمت قابلمه رفت، دستکشاشو دراورد ماسکشو پایین کشید

درِ کیسه رو باز کرد قابلمه رو درآورد با دقت وارسی کرد دسته‌هاش رو بارها و بارها در دستش گرفت شاید ده بار لبخندش رو می‌دیدم قابلمه رو تو کیسه گذاشت، کنار وسایل، اورکتش و بقیه لوازم باغبانی و خرت و پرتاش...

پس لبخند هم بلد هست بزنه!!

با اینکه زبان تشکر نداره ولی همین لبخند رضایت برام کافیه‌.

حالا بی حساب شدیم.

داشتم فکر میکردم چقدر الکی سایه‌ی عبور بعضی از آدمای بی‌رنگ، زندگیمو تحت تاثیر قرار میده...

به دویدن ادامه دادم حین دویدن شالم از سرم افتاد باد خنک بهاری به سر و صورتم میخورد، موهام رو باز کردم با دو حرکت سرم به چپ و راست، تمام موهام رها شد، باد لای موهام می‌پیچید و با لذت وصف نشدنی‌‌ای سریع‌تر دویدم. نور لطیف تشعشعات خورشید صبحگاهی از بین شاخ و برگ‌های نوی بارون زده روی موهایم می‌ریخت اوجِ آهنگ "روزگار غریبِ علیرضا قربانی " در گوشم فریاد می‌زد...

به آن طرف پارک که اون بود رسیدم نزدیک که شدم بالاخره در حد چند جمله‌ی کوتاه شروع به مکالمه کرد.

از همه جا، همه چیز، از هر دری گفت خیلی نمی شد ربطی بین جملاتش پیدا کرد! ولی با احترام گوش دادم

از گاز و قابلمه گفت، ماه‌رمضون، عشقش به کارش،درخت گوجه‌‌ای که آب داده بهش، مراقبش بوده ولی چون روزه بود نتونسته هیچی ازش بخوره و رهگذرا دخلشو آوردن و الان ۲ تا دونه گوجه بیشتر به سرشاخه‌ها نمونده که صد در صد سهم خودشه.

انگار بالاخره آشتی کرده بود همه چیز ختم به خیر شده بود با لبخند و روز بخیر گفتن از هم جدا شدیم موهای افسار گسیخته‌مو با حلقه‌ای سفت به چنگم دراوردم و به سمت خونه راه افتادم.

اومدم کلید بندازم در رو باز کنم که یادم افتاد دسته‌‌ی کلید توی جیب ژاکتم روی نیمکت کنار کیسه‌ای که قابلمه توش بود جا مونده برگشتم. لباسم رو با عجله و شتاب از روی نیمکت برداشتم هرچی رو نیمکت بود روی زمین ریخت، وسایلای وفا دستکش، موبایل ،خودکار، قیچی یه ماسک باز نشده، تقویم‌ جیبیش و ساعت مچیش، ژاکت خودم و هرچی تو جیبم بود از کلید گرفته تا هندزفری ، دستمال کاغذی،کاغذ آدامس و پوست شکلات تلخ ۹۹درصد، خم شدم وسایل وفا رو جمع کردم و سعی کردم با همون نظمی که خودش چیده بود روی نیمکت قرار بدم ولی وسایل خودمم با شتاب و بی‌دقت توی جیبم چپوندم اطراف رو نگاه کردم نبود، برگشتم خونه.

کم کم هوا رو به گرمی می‌رفت.

چند روز به همین منوال گذشت از روزی که قابلمه رو بهش داده بودم اون رو ندیده بودم عجیب بود برام خیلی مقید بود اما نمیدونم چرا چند روز بود که سر کار نیومده بود!

به اواسط اردیبهشت رسیدیم که یه روز دیدم یک باغبون جدید مشغول آبیاری درختاس نزدیکش رفتم سلام کردم پرسیدم شما از آقا وفا خبر نداری؟ همون باغبان قبلی این پارک.

با لهجه شیرینش گفت چرا منتقل شد. گفتم: کجا؟اونکه تازه اومده بود اینجا!

گفت : علتش رو نمیدونم!

یه روز با عجله اومد به سر کارگرمون اصرار کرد که منتقلش کنن، سرکارگر هم هرچی علتش رو پرسید وفا حرفی نزد ولی با انتقالیش موافقت شد، فعلا من اومدم اینجا تا یکی پیدا شه و دائمی بیاد.

سکوت کردم نمیدونم چرا از رفتنش ناراحت شده بودم! نمیدونستم چرا رفته؟! کجا رفته؟! دیگه نبود!

حتی اخرین بازمانده‌‌ی گوجه‌ها رم از روی درخت نچیده بود!

وفا با پوست گندمی و چشمان سبز دندان‌های سفید و مرتب، خلقی آرام و کم حرف دیگر نبود که به درختا آب بده که جواب سلام منو خیلی کوتاه و مختصر بده!

چی اونو با این عجله به رفتن وا داشته بود؟!

خدا رو شکر کردم که اگر اونو دیگه نمی‌بینم حداقل ناراحتی‌ها رو رفع کرده بودم و از دلش در آورده بودم.

هوا دوباره سرد شد و بارندگی‌ها شدت گرفت چند روزی به پارک نرفتم.

یک روز که آسمون نیمه ابری و هوا بسیار بهاری بود، ژاکتم رو تنم کردم کلید، موبایل و هندزفری رو برداشتم و در جیبم چپوندم که دستم به آت و آشغالای توی جیبم خورد.

فراموش کرده بودم جیبم رو خالی کنم.درشون آوردم یک مشت دستمال کاغذی و آشغال آدامس‌ و آشغال شکلات ۹۹ درصد و ...

خواستم دور بریزم شون که چشمم به کاغذ تا شده افتاد بازش کردم ببینم چیه که دیدم توش نوشته:

امروز ۱۷ فروردین

کسی را از دور شبیه او دیدم شاید خیال بَرَم داشته اما بویی درست شبیه بوی خوش او آمد. خوابم یا بیدار...؟!

۱۸ فروردین امروز او را دیدم

پس از ۳۲ روز...

صبح زود توی پارک فقط من بودم و او

آنقدر دستپاچه شده بودم که نمی دانستم چه عکس العملی نشان دهم وقتی او را نگریستم زیبایش دو چندان شده بود سلام کرد جوابش را با خجالت دادم کاش رویش را داشتم تا حالش را بپرسم.

بپرسم این ۳۲ روز را کجا بوده چه کرده چطور گذرانده

لبش خندان بوده یا غمی بر دل داشته؟ کاش همه ماجرای بی قراری دل را پس از اولین ملاقات‌مان برایش بازگو می‌کردم.

۱۹ فروردین

امروز دوباره او را دیدم ناخودآگاه برخاستم. مانتو سرمه ای و شال روی سرش سبز پررنگ با گونه‌های برآمده‌‌ی صورتی‌اش مثل گل رز میماند

کنار شمشادها نشستم ۱۰_۱۲ بار از کنارم عبور کرد وانمود کردم که دارم کاری انجام می‌دهم اما برای اینکه لرزش پاهایم را نبیند مجبور بودم بنشینم اما تمام حواسم، روح و جانم با او بود. سلام کرد و صبح بخیر گفت رویم نشد سرم را از میان گلها بیرون آورم و مطمئنم یک روز می آید که دلی سیر او را نگاه کنم بلکه از درد قلبم کم شود.

۲۰ فروردین امروز با کمی تاخیر آمد البته من هم کمی زودتر آمده بودم تا شاید بیشتر ببینمش.

کار های روزانه من تمام شده و او تازه آمده، باید بروم.

ژاکت اش را کنار وسایلم روی نیمکت گذاشته سمت نیمکت میروم دلم میخواهد دستم را روی ژاکت بکشم بلندش کنم ببویمش. بویش را در ذهنم هزاربار ذخیره کنم و سپس در آغوشم بگیرمش.

اما چه خیال بیهوده‌ای که مرز میان من و او آنقدر زیاد است که حتی نمی توانم به لباسش دست بزنم.

وسایلم را برمیدارم وسوسه می‌شوم نگاهش کردم در انتهای پارک بود و مرا نمی دید چشمانم را بستم و تمام جسارتم را در دستانم ریختم و دستم را روی لباسش کشیدم.

آه خدایا چقدر نرم است قطعا این لطافت عاریه گرفته از لطافت پوست تنش است...

داشت نزدیک می‌شد هول شدم وسایل را برداشتم دستکش، خودکار، ورق کاغذم، قیچی باغبونی، همه از دستم افتادند،جان از بدنم درحال مفارغت بود.من تاب دیدنش را ندارم. خم شدم که برشان دارم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم لبه لباسش را گرفتم و بوسیدم و شتابان گریختم.

در راه با خودم فکر کردم که فردا باید با او صحبت کنم اما از طرفی یاد عالیه و بچه‌هایم میوفتم که در افغانستان تنها و چشم به راه من هستند.

خدایا گیرافتادن در دوراهی عقل و احساس انصاف نیست.

عنان دل دیگر در کنترل من نیست...

۲۱ فروردین امروز آمد نزدیکم سلام گفت نگاهش کردم جواب دادم انگار او ذهنم را خوانده است قلاب نگاهم ته چشمانش گیر افتاد هرچی دست و پا می‌زدم نمی‌توانستم خودم را بیرون بکشم.

خواست راجع به آن روز صحبت کنه هول شدم دست پاچه ولی با صدای بلند که دستپاچگی‌ام را نشون نده وسط حرفش پریدم

اول وانمود کردم که او را نمی شناسم و به او گفتم قابلمه و اجاق برای ماه مبارک می‌خواهم.

موقع صحبت کردن چهره‌اش پرانرژی و لبخند بر لب داشت.

چال گونه‌اش تیر خلاصی بود برای جنونم...

خدایا مددی...

بهم قول داده تا لوازم برایم فراهم کند. عذاب وجدان دارم که او را به دردسر انداخته ام نمی دانستم چه بگویم و چه بخواهم تا به بهانه‌ای باز دمی بااو صحبت کنم.

اما عمیقا خوشحالم از اینکه دیگر بار او را ببینم اما این بار نه از بین بوته ها و درختان، بلکه خیلی نزدیکتر فاصله من قطعاً به اندازه دراز کردن یک دست برای گرفتن قابلمه ای است یعنی حتی کمتر از یک متر حتی نزدیکتر از آن یک ساعت که در باغشان بودم...

۱/۲۳

کاش امروز بیاید

سحرگاه اُدکلن فاضل را قرض گرفتم و زدم امیدوارم ببینمش دو روز است که او را ندیده‌ام عزیز جانم کجایی چه می‌کنید آنقدر در انتظارت گل‌ها و درختان را آبیاری کرده‌ام که ریشه ها شسته شده پارک از آب لبریز شبیه قلب من از اشتیاق دیدارت...

۳۱/ ۱

ده روز است که او را ندیده ام هر صبح نگاهم به پنجره خانه‌شان است اما حتی سایه‌ای از او که قرار دل بیقرارم باشد ندیدم.

هوا خیلی سرد است.

۲/۱

امروز آمد خدا را هزار مرتبه شاکرم که دوباره دیدمش شلوار و مانتو مشکی و شالی ارغوانی بر سر کرده زیبایش صد چندان شده بود سلام گفت جوابش را دادم گفت قابلمه را برایت فراهم کردم اما گاز را نه.

تشکر کردم و سکوت.

چیزی نگفتم،

نه اینکه نخواهم نه!بلکه نتوانستم

در ذهنم بارها از عشقم،دردم، حسم با او حرف زدم از نمیدانم چرا به محض رویت زبانم لال میشود!

آمدم کلامی بر زبان بیاورم که خداحافظی کرد و رفت.

۲/۱۰

ده دوازده روز از رمضان می گذرد امروز زودتر از من رسیده بود و خندان سمتم آمد دست و پایم شروع به لرزیدن کرد خدایا چه بر سرم آمده! سلام کرد من هم جواب دادم دستکش هایم را در نیاوردم ترسیدم لرزش دستانم را ببیند سمت نیمکت رفت و کیسه ای که قابلمه توش بود را آورد،نزدیکتر آمد قلبم روی لباسم شروع به تپیدن کرد روزها و روزها برای این لحظه فکر کرده بودم که در چشمانش خیره بمانم بعد لب هایش را نظاره کنم نقشه کشیده بودم که نگذارم این لحظه زود تمام شود، تلف شود، حرام شود که چه بگویم برایش...

اما ثانیه ها داشتن می‌دویدند برای عبور. یک گام به او نزدیکتر شدم دستم را دراز کردم و قابلمه را از او گرفتم اما از خجالت نمی توانستم به چشمانش نگاه کنم و از من دور شد نتوانستم آنطور که باید تشکر کنم بعد از چند دقیقه دوباره از کنارم رد شد و سرعتش را کم کرد مجددا تشکر کردم و شروع کردم کمی صحبت کردن

آنقدر هول بودم که نمیفهمیدم چی میگم که نگاهم به صورتش افتاد چشمانش قهوه‌ای‌تر از قهوه‌ ایست یک خال نزدیک لبش دارد صدایش بسیار دلنشین است حرف من تمام شده و از من جدا شد دوید و دوید دور و دورتر شد در کیسه را باز کردم قابلمه را بیرون آوردم خدایا دستان مهربانش چندین بار دور دسته های قابلمه قرار گرفته؟!

با انگشت های ظریف و کشیده‌اش چندین بار این دسته را گرفته و بر زمین گذاشته؟!

دلم می خواست رد دستانش را بر روی دسته قابلمه ببوسم و آن را بر چشمانم بکشم دسته قابلمه را چندین بار به نیابت از دستانش گرفتم و رها کردم... نکند از لرزش دستانم یا لکنت زبانم به اعماق دلم پی برده باشد!

نمی دانم این عشق بی سرانجام من را به وادی کدام جنون و گناه خواهد کشید...

خدایا خودت مراقب دستانم باش که رو نشود مراقب عشقم باش که از پرده برون نیفتد...




پی‌نوشت ۱:

تشکر ویژه دارم از دوست خوبم "احمدشاه" عزیز که از راه دور با شرایط بسیار سخت و مشغله‌های زیادشون این متن رو برام خوندن و باعث دلنشین‌تر شدن داستان شدن.

احمدشاه
احمدشاه

پینوشت ۲:

پیام احمد شاه عزیز ...

خیلی خرسندم ازینکه عضو این داستان بودم امیدوارم دوستانیکه می‌شنوند لذت ببرنن و یک تشکری خاص از شما خانم شفیعی بکنم که واقعاً داستان عالی و قشنگ را نوشتید دست شما درد نبیند قلم تان رسا باد به عمر تان برکت موفقیت‌ های مزید از بارگاه حضرت حق تمنا دارم. اما متأسفانه برای نداشتن شماره سیم ایران نمیتوانم کامنت بگذارم.

این عکس رو هم به اصرار خودشون گذاشتم?
این عکس رو هم به اصرار خودشون گذاشتم?