ویرگول
ورودثبت نام
°یک عدد زهرا •
°یک عدد زهرا •دانشجوی انیمیشن علاقه مند به نوشتن :) اینستاگرام وتلگرام @zahra_ghasemyzadeh
°یک عدد زهرا •
°یک عدد زهرا •
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

فرصت:

و فرصت پایان یافته ی عشق!
و فرصت پایان یافته ی عشق!


-دلبرمون فکر‌می کرد تا آخر عمرمون بهش فرصت می‌دیم که برگرده که جواب مثبت و چیزی که ما می‌خواستیمو بیاد بهمون بگه! ما فکر می کردیم حتی اگه بهمون نگه دوسمون داره،باز یه جای کنج دلش داریم،خر بودیم و بچه! -دلبرمون فکر‌می کرد تا آخر عمرمون بهش فرصت می‌دیم که برگرده که جواب مثبت و چیزی که ما می‌خواستیمو بیاد بهمون بگه! ما فکر می کردیم حتی اگه بهمون نگه دوسمون داره،باز یه جای کنج دلش داریم،خر بودیم و بچه!

ولمون کرد رفت و یه مدت یه بار فقط یه پیغوم پسغوم می‌فرستاد که مارو دلخوش کنه به برگشتنش و دوست داشتنش! اما زهی خیال باطل!

یکم گذشت تا فهمیدیم خر بودن تا همینجا بسه،البته دور از جون خر! اون می فهمید چی براش خوبه چی بد!گفتیم مستقیم می‌ریم زل می‌زنیم تو تخم‌چشاش و می‌گیم یا زنگی زنگی یا رومی رومی! ما دیگه نمی‌تونیم ابروکمون! فهمید ما زیادی خاطرخواشیم،خواست که باز بخیسونتمون تو آب‌نمک،دلمونو خوش کرد به بودنش،به موندش،به خواستنش.مام باز دوباره وایسیدیم که بیاد،که بسازیم باهم،باهم بشیم یه خونواده درست درمون ننه بابا دار!

نیشستیم،نیشستیم!نچ! خبری از قهوه چشممون نشد!خبر اومد با یکی دیگس و ما رو داده به باد فراموشی!باور نکردیم! رفتیم ببینیمش؛گفتیم خوبی چه خبر ابروکمون،رفتی و دیگه پشت سرتم نیگاه نکردی!

چارقدشو بیشتر کشید روی صورتش و گفت که ما رو نمیشناسه!صدا زد:

-آقا مجتبی فکر‌کنم با شما کار دارن!

یه آقایی اومد دم در به از شوما نباشه،بهتر از مام نبود!

موندیم چرا ما رو فروخت به این! نگامون افتاد به دستش.انگشترای گل درشت دستش بود،فهمیدیم چرا مارو به اندک سُلفی فروخت...

آق مجتبی رو که پیچوندیم،فهمیدیم کل زندگیمونو یکی داشته می پیچونده،ناراحت شدیم،انگار یه ایل آدم سیبیل کلفت استخون دار مارو گرفته بودن به باد کتک! همونجوری بدنمون درد می کرد و استخونامون ذوق ذوق می زد!

گریمون گرفت.سرمونو گرفتیم بالا.

-اینم ندادی بهمون؟ ما اینقدر برات بی ارزشیم؟!

می جنگیدیم.با خودمون با بالاسری!‌یه جای کار درست در نمی‌اومد،اون ما بودیم! اشتباه ما بودیم!

خواستیم اشتباه رو پاک کنیم،هرسری یکی اومد و گفت:

-خدا قهرش می‌گیره!درست میشه!

رومون نمی‌شد بگیم،همین خداتون خرابش کرده،بعد با خودمون می‌گفتیم؛یکی دیگه بد عهدی کرده کاسه کوزشو سر خدا می‌شکونی؟

از خودمونو خدای خودمون خجالت می کشیدیم ولی چاره چیه،کاری بلد نبودیم!

یهو نمی دونیم چی‌شد.خیلی شرمنده شدیم.جلوی خدا زانو زدیم:

اوستاکریم! هرچی تو بخوای،هرچی تو بگی!هرجور خودت میدونی به صلاحمونه برامون درست کن،قول میدیم مغزتو نخوریم و بریم رو مخت ناشکری کنیم!

چند روز بعدش ننمون خوشحال اومد.چارقد گل گلی سفیدشو سرش کرد.نیگاه به ما انداخت گفت:

-شازده دوماد.لباسای آلاگارسونیت کو؟بپوش میخوایم بریم خواستگاری!

تو قاموس ما نبود حرف رو حرف ننه بیاریم،آلاگارسون کردیم و عطر مشهدی زدیم به خودمون.کتمون یکم برامون گشاد شده بود اما ننه می گفت الان بهتر نشسته رو تنت!

تا دیدیمش،اسممونو یادمون رفت.نمی‌دونیم حکمتش چی بود.زبونمون بند اومده بود از حیاش و قشنگیش!یه چی میگم یه چی میشنفیا!

خیلی قشنگ بود! چارقد سفید با گلای ریز آبیشو هنوز یادمه.آخ آخ چشاش!صداش! سلام که کرد دلمون هری ریخت پایین!

آقامون سقلمه میزد به پهلومون چایی برداریم،مام مثل ندید پدیدا نیگاش می کردیم،حیا کرد سرشو انداخت پایین!

خونه که رفتیم؛مثل بی حیاها داد زدم ننه همین دخترو میخوام! میذارمش تاج سرم.فقط بگیرش برام!ننه هاج و واج مارو نیگاه می کرد.مام هاج و واج خدا رو نیگاه می کردیم.یه خنده ای تحویلش دادیم و بعد گفتیم بهش:

ببین کاراتو اوستا کریم،چی می‌خواستیم و چه کردی برامون:)

عشقداستانداستانکعاشقانه
۸
۰
°یک عدد زهرا •
°یک عدد زهرا •
دانشجوی انیمیشن علاقه مند به نوشتن :) اینستاگرام وتلگرام @zahra_ghasemyzadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید