_هرکی رد میشه یه پا روی ما میذاره و میره. انگار نه انگار که ما اینجا خوابیدیم برای خودمون. فقط یکی هست یه غریبه که هر وقت میاد پاشو میذاره بین خطها. با دقت پاشو برمیداره و میذاره.یادمه یه بار حواسش نبود و سکندری خورد و پاش به اشتباه افتاد روی ما. یه عالمه معذرت خواهیکرد و شرمنده رفت. یکم عجیبه. تنها میاد. تنها میره. بیسر و صداست. همیشه انگار دنبال یه چیزی میگرده. درستتر اینه بگم فکر کنم دنبال یه نفر میگرده. امروز مثل بچه کوچولوها بود. حواسش بود رو برگای پاییزی که روی زمین افتاده بودن پا نذاره. نمیدونم مثل من صدای آخ گفتن برگا رو میشنوه یا اینم بازیای که برای سرگرمی خودش کشف کرده.هرسری نگاش میکنم گیج میشم. نمیفهمم دنبال چیه یا دنبال کیه! همش سرگردونه و تو چشاش غم خونه کرده. دوست دارم برم بغلش کنم و بگم درست میشه ولی آخرین باری که اینو گفتم هیچی درست نشد فقط بدتر شد! میترسم بگم درست میشه و بدتر همهچیز و همه جا خراب بشه!
امروز دختره اومده بود. داشت با بغل دستیم حرف میزد. میگفت دلش تنگ شده،چون اونی که باید نیست! خسته شده ازبس همه جا باید دنبالش بگرده.میخواد رهاش کنه! چندبار دیگه هم همینو گفته بود که میخواد ولش کنه ولی باز دوست داشتنش جلوی راهش رو گرفته بود. زندگیش همونیه که نیست. همونیه که نمیخوادش و هرکار کرده نشده! بلد نیست رها کنه. از اوناس که میجنگه تا بره ته خط!
میترسم،میترسم کم بیاره و ته خطش زیاد جالب نباشه! هربار که میاد یه آدم جدیده، یه غم جدید داره! هربار میاد براش گریه میکنم و براش دعا میکنم که دیگه کسی اذیتش نکنه یا حداقل اون بیتفاوت بشه ولی اگه نشه چی؟ فعلا که بیتفاوت نشده! هنوز همونه. هنوز همونقدر مهربونه!
به بچه ها لبخند میزنه.از آدمایی که شال سبز دارن یا کلاه سبز خیلی خوشش میاد چون به نظرش سید اولاد پیغمبرن. عجیبه مگه نه؟ منم برام عجیبه! میاد مات و مبهوت میگرده و میگرده! چشاش سوسو میزنه اینطرف و اونطرف. میدونم منتظره همونه که شاید،شاید یکدرصد اینجا ببینتش درحالی که هیچ امیدی به دیدنش نداره! نمیدونم چرا نمیبره از آدمی که یک درصد احتمال رسیدن بهش نیست!
اون خیلی متفاوت و عجیبه! به کسی وفاداره که هیچوقت برای اون نبوده و یه طوری اعتمادش و آرزوشو از بین بردن که فکر میکردم بعد از آخرین بازی که اومدهبود اینجا و هقهق میزد دیگه هیچوقت هیچوقت نتونه سرپا بشه!
کاش میتونستم منم داییش باشم! همونی که کنارمه و همسایمه. نمیدونم اون بهش افتخار میکنه یا نه. چون میدونم اون همه چیزو بهش میگه.هروقت بتونه میاد بهش سر میزنه ولی من چندوقته خوابیدم اینجا و کسی نیومده سراغم.هرچی بیشتر میگذره فقط آدمای بیشتری پا میذارن روی دلم، روی تک تک حروفای اسمم و ازم میگذرن ولی هیچکس سراغی ازم نمیگیره!
کاش حال دل اون دختر خوب بشه! کاش!
پ.ن: نمی دونم چرا یهو این متن به این سمت رفت! قرار بود یه چیز دیگه بشه ولی دلش میخواست این داستانو تعریف کنه:)