این پست رو دیدم
https://vrgl.ir/nmREo. از سرکار خانم آیدا
و این رو نوشتم براشون کیف کردن


سحر احمدی ۸۸
در فراق نبودنت سخت بود شب را صبح کردن امان از تاریکی آسمان دیر روشن می شود انگار میخواهد با نوار نخ های پنبه ای که دو چوب وصل کردم میخواهد بنوازم از این بی پایانی که سهم من نبود قلبی که تا سیاهرگش درد میکند آوازان وقت سحر نغمه ترس القا میدهد و من با این ترس نیمه شبی خواهم رفت
این چند نوشته هم با پست کتابی که هلیا گذاشت نوشتم
نوشته ۱
روز آخر تلفن زنگ خورد صدای مری آمد و گفت شما خواهید مرد
در نهایت من ، منه پر کشیده از خیابان های خلوت و شلوغ رد میشوم بلکه نیمه ام را پیدا کنم در این حوالی پس به سمت آسمان میروم زیرا دستش نیست که من را نگه دارد و در آغوش بگیرد تا که باهم به بالا اوج بگیریم میان کهکشان ها و روی حلقه ی سیاره رها بنشینیم و از گذشته ای زنده بودیم سخن بگوییم اما ، اما ، اما گم ات کردم در این حوالی جایه من پس در برزخ می شود
نوشته دو
او می نواخت : Mina
بدون اینکه بفهمد : Helia
بدون اینکه احساس کند چه کسی را آزار روحی می دهد و سراسر نواختنش نفرین مرگ بود و آبنیوس را احضار میکرد که جان بگیرد با ریش ریش ، تار تار کردن روح : نقاش واژهها
نوشته سه
اما ای کاش با دستانی که استخوان توان حمل پوست را نداشت و می لرزید دستش را می گرفت در لابه لای تیر بارانی که خودش را کرد میان آن همه خون کاش می بوسید دستانی که یک روز .....💔⚰️
۱ خب نظرتون چیه منتظرم تا ابد
آهنگ هم گذاشتم بهش میخوره ؟