ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن را به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

آغازی ابدی|فصل اول:جرقه‌های پنهان| قسمت۳

هفته‌ ها و ماه‌ها گذشتند، انجل با گذر زمان، حس می‌کرد عشقشان به اوج خود رسیده. هر روز کشفی جدید در پروژه و عمق بیشتری در رابطه‌شان را به همراه می‌آورد. آن صبح بهاری و دلنشین، دنیا هم برای جشن گرفتن اوج سعادت آنها، لبخند می‌زد. جان، با آن شور و شوق همیشگی‌اش، صبحانه را آماده می‌کرد: پنکیک‌هایی با همان طعم خاص که تنها او می‌توانست درست کند؛ عطر وانیل و دارچین در فضا می‌پیچید. انجل با لبخندی که از ته دلش می‌آمد،به جان نگاه کرد. «این بهترین صبحانه‌ی دنیاست، جان. هیچ‌کس نمی‌تونه مثل تو آشپزی کنه.» جان با شیطنت جواب داد:«خب، وقتی از الگوریتم‌های دقیق آشپزی در کنار کمی عشق استفاده می‌کنی، نتیجه‌اش همین میشه دیگه!» او در حالی که فنجان قهوه‌اش را بالا می‌آورد، گفت: «به افتخار روزی که قراره زندگی‌مون رو برای همیشه تغییر بده.» انجل گیج شد.«مگه امروز چه روزیه؟» نگاه جان برای لحظه‌ای به نقطه‌ای دوردست خیره شد، انگار که هیجانی نهان در آن لحظه لبخندش را عمیق‌تر می‌کرد، سپس با لبخندی مرموز که برق چشمانش را دوچندان کرده بود، گفت: «یه سورپرایز دارم، بعد از سمینار امروز بهت می‌گم.» او دست انجل را گرفت و بوسید. «فقط بدون که بهترین روز عمرمون خواهد بود.» آنها با شادی از آپارتمان خارج شدند. جان باید برای سمیناری مهم در سالن شیشه‌ای دانشکده — سازه‌ای آینده‌نگر با دیوارهای نمایشگرپوش — حاضر می‌شد؛ بنایی که عظمتش گواه آرزوهای بی‌مرزش بود. انجل هم قرار بود یک ساعت بعد به او ملحق شود. جان با لبخندی که قلب انجل را گرم می‌کرد، خم شد و بوسه‌ای بر پیشانی‌اش زد. «دیرم شده، انجل. سعی کن زیاد دلتنگم نشی!» آخرین خداحافظی‌شان در خیابان، با یک بوسه‌ی کوتاه و قولی برای ملاقات مجدد، به نظر می‌رسید که آغاز یک روز عادی و عاشقانه است. بوی پنکیک تازه،وانیل و دارچین که جان با عشق برایشان درست کرده بود، هنوز در فضا معلق بود و حسی از آرامش و خوشبختی را در خانه‌ی کوچکشان می‌پراکند. انجل در آینه به لبخند روی لبش خیره شد و با خود فکر کرد که چقدر خوشبخت است؛ عشقی عمیق، آینده‌ای درخشان، و پروژه‌ای که دنیایشان را دگرگون می‌کرد. او باید تا یک ساعت دیگر به دانشگاه می‌رفت. انجل، با هیجانی که داشت و یکجا بند نمی‌شد، پیاده به راه افتاد. در راه رسیدن به دانشگاه، مدام به سورپرایز جان فکر می‌کرد. قلبش از هیجان می‌تپید. آیا قرار بود جان بالاخره به او پیشنهاد ازدواج دهد؟ تصویر حلقه‌ای در دست جان در ذهنش نقش بست و لبخندی ناخودآگاه بر لبانش نشست. ناگهان، ایده‌ای درخشان در ذهنش جرقه زد. او هم باید جان را غافلگیر می‌کرد! با شور و شوقی کودکانه، مسیرش را به سمت خیابان اصلی تغییر داد. چند قدم آن‌طرف‌تر، یک گالری هنری کوچک و دنج وجود داشت که همیشه جان از آنجا با علاقه صحبت می‌کرد. می‌دانست که جان عاشق مجسمه‌های کوچک و انتزاعی بود. با عجله وارد گالری شد. قلبش از هیجان می‌تپید و چشمانش برق می‌زد. بعد از کمی جستجو، یک مجسمه‌ی کوچک فلزی پیدا کرد؛ طرحی از دو دست که به‌هم گره‌خورده بودند، نمادی از پیوند و ابدیت. لبخندی رضایت‌بخش بر لبانش نشست. این دقیقاً همان چیزی بود که می‌خواست. آن را با دقت درون جعبه ای چرمی گذاشت و با عجله از گالری خارج شد. پشت ویترین گالری ایستاد و هدیه را محکم در دست فشرد. در جعبه را برداشت و یک بار دیگر به دست‌های درهم‌تنیده خیره شد. نور خورشید صبحگاهی روی مجسمه‌ی فلزی درخشان تابید و بازتاب آن، جرقه‌ای از امید برای آینده‌ای مشترک را در دلش روشن کرد. انجل چشمانش را بست و در آن لحظه،خود را سال‌ها بعد دید: در خانه‌ای پر از نور و خنده، کنار جان نشسته بود. مجسمه‌ی دست‌های گره‌خورده روی میز کنار شومینه‌شان، صامت و گویا، داستان عشق پایدارشان را زمزمه می‌کرد. جان با همان لبخند همیشگی‌اش، دستش را دور شانه‌های انجل حلقه کرده و به آرامی موهایش را نوازش می‌کرد. صدای خنده‌ی بچه‌هایشان در فضا می‌پیچید و زندگی، معنایی فراتر از هر الگوریتم و کدگذاری‌ای داشت. این تصویر، آن‌قدر واقعی و ملموس بود که انجل دلش خواست زمان در همین لحظه می‌ایستاد. نمی‌توانست صبر کند تا جان را ببیند و هدیه‌اش را به او بدهد. قدم‌هایش سبک‌تر شده بود و هر لحظه به دانشگاه نزدیک‌تر می‌شد.

او آن‌قدر غرق در افکار شیرین بود که...

«داستان ادامه دارد...»


هفته‌ها و ماه‌ها گذشت...

و حالا داستان در حساس‌ترین نقطه ممکن قرار دارد! 🤯

انجل غرق در رویاهایش در حالی که هدیه‌ای برای غافلگیر کردن جان به دست دارد، به سمت دانشگاه می‌رود.

اما به نظر شما چه چیزی در انتظار اوست؟

1. سورپرایز واقعی جان چیست؟

2. انجل که غرق افکارش بود، متوجه چه چیزی نشد؟

3. آیا این روز واقعاً به "بهترین روز عمرشان" تبدیل می‌شود؟

نظرات شما انگیزه و انرژی بیشتری برا نوشته‌های بعدیم، خواهند بود! ✨


#آغازی_ابدی

#آغازی_ابدی_فصل_اول_قسمت_سوم

برای خواندن قسمت اول👇

#آغازی_ابدی_فصل_اول_قسمت_اول

هوش مصنوعیداستان کوتاهعلمی تخیلیرمان عاشقانه
۱۷
۳
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن را به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید