من عاشق شب هستم.
عاشق تاریکیاش، سکوتش، و آن راز پنهانی که مثل مادهای نامرئی همهجا را دربرمیگیرد.
برای من، شب فقط یک زمان از روز نیست!؛
نمادیست از عمق، معنا و بخشهای نادیدنیِ جهان.
گاهی فکر میکنم ماه، با آن روشنایی آرامشبخشاش،
و ستارههای چشمکزنِ دوردست،
در تلاشاند چیزی را به ما بفهمانند؛
چیزی که من هنوز دقیق نمیدانم چیست.
شاید میخواهند از ما در برابر تاریکی محافظت کنند،
شاید میخواهند یادمان بیاورند
که حتی در دلِ این همه سیاهی،
یک ستارهی کوچک هم میتواند بدرخشد
و چشمها را به خود خیره کند.
نمیدانم چرا،
اما هر وقت شب میشود،
چیزهایی درون من بیدار میشوند که در روز خاموشاند؛
حسهایی عمیق و عجیب،
خاطرههایی که آرام از گوشههای ذهنم سر برمیآورند.
انگار شب مرا در آغوش میگیرد
و بیوقفه چیزی در گوشم زمزمه میکند؛
چیزهایی که باید مرور شوند،
حس شوند،
و شاید فهمیده شوند.
و آنقدر با این شبِ شگفتانگیز درگیر میشوم،
آنقدر با خودم و با او در کشمکش و گفتوگو میمانم،
که سرانجام تا پایان شب،
آرامم میکند
و مرا به یکی از رازآلودترین بخشهای خودش میبرد:
دنیای خواب]
نمیدانم خواب دقیقاً چیست،
اما بیتردید یکی دیگر از شگفتیهای این شب عزیز است؛
جهانی که گاهی دلپذیر و شیرین است،
گاهی بیمعنا،
و گاهی هم ترسناک و آشفته.
با این حال، باور دارم حتی خوابها هم بیدلیل نیستند؛
شاید آنها هم راهی باشند
برای ارتباط شب با ما آدمها.
من فکر میکنم شب،
چیزی بسیار فراتر از آن چیزیست که اغلب میبینیم و میفهمیم؛
مثل سرزمینی جادویی،
سرشار از راز،
پر از معناهای پنهان،
و آکنده از چیزی سنگین و ارزشمند
که خاطرهها را بیدار میکند،
ذهن را به حرکت درمیآورد،
و با ما حرف میزند.