من عاشق دنیاییام که ذهن رو به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
پیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۰

فصل اول: کشف راز
فصل دوم: دههی نظاره
همدردی آینه:
صبح لسآنجلس نه با بوی دریا، که با گرمایی بیصدا و زودرس از خواب بیدار شد. هوای اتاق، سنگین و کهنه بود، انگار تمام شب در یک ظرف دربسته جوشانده شده باشد. حتی پیش از طلوع آفتاب، عرق ریز و چسبناکی پشت گردن نُوآ نشسته بود.
او با سوزش مختصری در گلو و حسی از بیهوایی از خواب پرید—گویی پتو روی صورتش افتاده باشد. این دیگر دلگیری نبود؛ یک خفگی آرام و تعمدی بود که از دیوارها میتراوید. بیاختیار، مثل کسی که به سوی آخرین منفذ هوا میخزد، به سمت آینهی قدی گوشهی اتاق کشانده شد.
در برابر آینه ایستاد، ولی نگاهش از سطح شیشه عبور میکرد و در انتظار بود. ناگهان، تصویر خودش چون نقشی روی آب به لرزه افتاد، محو شد و جای خود را به فضایی دیگر داد:
اتاقی تاریک و تهی از روح. قلب نُوآ یکباره تندتر زد. دخترک—همان تصویر آشنای چندماهه—روی کف سرامیک سرد و بیروح یک سرویس بهداشتی چمباتمه زده بود. زانوانش را چنان به سینه فشرده بود که گویی میخواست از درد به درون خود فروخزَد.
بدنش از گریه میلرزید و هر هق، شانههای نحیفش را تکان میداد. چهرهاش از درد چروک خورده و در هم کشیده بود و عرق سردی که روی پیشانیاش میدرخشید، زیر نور مهتابی زنندهی آنجا، حکایت تب و عذابی عمیق را فریاد میزد.
ناگهان، در سکوت اتاق، صدایی ترک خورد—یک هق گسسته و مرطوب که انگار از اعماق خود شیشه تراوش میکرد. نُوآ بیاختیار دستش را روی سینه گذاشت.
این بار صدا بود.
واقعی بود. او دخترک را میدید که در آن لحظه، از درد به خود میپیچید. لبهایش به وضوح تکانی خوردند، تلاشی بیصدا برای فریاد... یا شاید نجوا. اما هیچ کلمهای نبود.
فقط امواج همان درد بیکلام بود،
که حالا نه تنها دیده،
که شنیده هم میشد.
دردی که حالا دیگر تنها مال آن سوی آینه نبود؛ وزن خفهکنندهاش در هوای اتاق نُوآ هم پخش شده بود.
ناگهان،
درد از مرز آینه گذشت.
این یک همدلی تصویری نبود؛ حسی بیواسطه و جسمانی بود که در عمق شکم نُوآ چنگ انداخت—گویی عضلهای ناشناخته در درونش یکباره منقبض شده باشد. او بیاختیار خم شد، دستش را مثل پنجهای بر روی آن نقطه فشرد.
«این... مال اونه.
چطور ممکنه؟»
این سؤال نه با ترس،
که با حیرتی عمیق در ذهنش شکل گرفت.
اشکهای دخترک حالا دیگر قطرات شوری روی شیشه نبودند؛ هر یک از آنها گویی مستقیماً روی عصب او میچکید و سوزشی مرموز به جای میگذاشت.
او داشت درد دخترک را نه با چشم یا گوش، بلکه با رشتههای عصبی خودش دریافت میکرد. و این، هم ترسناک بود، هم به شکلی غیرقابل توضیح، حسی از اشتراکی اجتنابناپذیر.
از شدت استیصال، مشتش را بر قاب سرد آینه کوبید.
«لعنتی!
چرا من نمیتونم کمکش کنم؟»
فریادش در اتاق خفه شد. بغض، چون طنابی سفت گلویش را فشرد.
در این لحظه، تمام فشارهای زندگیاش—تمام آن نمایشهای اجباری، امیدهای به دوش کشیده شده و نقابها—در برابر این رنج بیپرده و بیواسطه، خرد و بیمعنا شدند. او در مقابل این درد عاجز بود. عجزی سوزانتر از خشمش.
تنها کاری که از ته ذهن غریزیاش میدرخشید، پناه بردن به یگانه ناجی زندگیاش بود. پاهایش، بیفرمان، او را به سمت تکیهگاه همیشگی کشاند:
گیتار قدیمی.
انگشتان لرزانش، پیش از آنکه حتی فکر کند، بر پل نامطمئن این سیمها قدم گذاشتند—تنها مسیر ممکن به آن سوی آینه.
و نواختن آغاز شد.
بیآنکه ملودی از پیش ساختهای در سر داشته باشد، انگشتانش خودشان راه را پیدا کردند. نتی سیال و غمگین در فضای اتاق پیچید—صدای سکوتی که سالها در گلو حبس شده بود، فریادی بیکلام برای دردی که هیچ زبانی برای بیانش وجود نداشت.
ملودی خام بود،
لرزان،
گاهی گسسته.
مثل نفسهای بریدهی همان هقهق.
هر نت، تلاشی بود برای نزدیکتر شدن، برای لمس کردن دردی که از آن خودش نبود اما حالا در بدنش خانه کرده بود.
پس از مدتی—بیآنکه بداند چقدر—انگشتانش آرام گرفتند. صدا در هوا معلق ماند و بعد فرو نشست. اتاق دوباره ساکت شد، اما آن سکوت دیگر همان سکوت پیشین نبود؛ چیزی در آن تغییر کرده بود. نُوآ گیتار را کنار گذاشت و با پشت دست، اشکهای نادیده را از روی گونهاش پاک کرد.
ساعتها بعد، نور خورشید جای خود را عوض کرده و اتاق گرمتر شده بود، اما آن سنگینی نامرئی هنوز در هوا شناور بود.
نوآ گمان میکرد با گذر زمان، آن حس فروکش کند. اما حوالی ظهر، دلپیچهای خفیف و نامحسوس—در همان نقطهای که صبح چنگ انداخته بود—دوباره بازگشت.
نه تیز،
نه فلجکننده؛
فقط یادآور.
مثل دستی که آرام روی شانهاش بنشیند و بگوید:
«هنوز تمام نشده.»
او چشمهایش را بست. تصویر دخترک، واضحتر از پیش، در ذهنش زنده شد. نه فقط چهرهی درهمکشیدهاش—بلکه آن تنهایی عمیق که پشت گریهاش پنهان بود.
نگاهش آرام به سمت گیتار چرخید.
این بار از سر استیصال نبود.
این بار انتخاب بود.
گیتار را برداشت و روی تخت نشست. انگشتانش با مکثی کوتاه روی سیمها قرار گرفتند؛ سکوتی کوتاه، مثل دم عمیقی پیش از گفتن یک حقیقت.
و سپس، ملودی دیگری آغاز شد.
نه خام،
نه لرزان—
بلکه پیوسته و عمیق.
نتی که آرامآرام در اتاق گسترده شد، نرمتر، منسجمتر، گویی راه خود را میدانست. هر آکورد، پاسخی بود به دردی که صبح دیده بود؛ نه برای خاموش کردنش، بلکه برای همراهی کردنش.
زمان دوباره رنگ باخت، اما این بار نه در آشفتگی—در تمرکز. او دیگر نمیپرسید چگونه ممکن است درد آن سوی آینه را حس کند. فقط مینواخت.
گویی هر نت،
پلی نامرئی میساخت
میان دو اتاق،
دو تنهایی.
و آنگاه، بیآنکه خود بفهمد، اشکها هم به این جریان پیوستند. رطوبتی گرم ابتدا در مژههایش جمع شد، سپس همچون جویباری آرام از همان مسیری که سایهها رفته بودند، روی گونههایش سرازیر شد. آن سنگینی که داشت ذرهذره از وجودش کنده میشد، حالا به شکل نمک اشک، جسمیت پیدا کرده بود.
صورتش از تب نواختن گرم، و جای اشکها روی آن خنک بود. او در پسزمینهی ذهنش میدانست که این گریه فقط برای تنهایی خودش نیست؛ بخشی از آن، واکنشی بود به اندوهی غریب که از پشت شیشه به درونش نشت کرده بود—
اندوهی بینام و بیمکان،
که حالا با اشکهای خودش در هم آمیخته بود.
داستان ادامه دارد...
مطلبی دیگر از این انتشارات
PlanetR3_Episode 03
مطلبی دیگر از این انتشارات
داستان دوست من خودم(قسمت دوم)
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیمان آینه|فصل۱|قسمت۱