
فصل اول: کشف راز
فصل دوم: دههی نظاره
کتاب پر رمز و راز:
سکوت سنگین ساعات پس از تعطیلی کلاسها، راهرو را فراگرفته بود. نورملایم و کمحرارت یک بعدازظهر پاییزی سیاتل، از پنجرهها به درون میخزید و ذرات غبار را در مسیرهایش روشن میکرد.
درست در همین وقت بود که قلب لیا شروع به کوبیدن به قفسهی سینه کرد، گویی میخواست از سینه بیرون بپرد. دستانش—که سعی میکرد به لرزش نیفتند—کلید را در قفل در بایگانی چرخاند.
هوای ساکن و کهنهی اتاق، پیش از آنکه قدم به داخل بگذارد، به استقبالش آمد. نفسی کشید که از ته ششهایش بالا آمد و در گلویش حبس شد—نفسی برای ذخیرهی اکسیژن، نه برای آرامش.
هدفش شفاف و اضطراری بود: باید هر نشانهای از بینظمی دیروز را محو میکرد. باید آن برج فروریختهی کتابها و کلاسورها را به نظمی گورستانوار بازمیگرداند. کوچکترین اثری از تلاطم، کوچکترین سوءظن نگهبان مدرسه، میتوانست رشتههای شانس او را پنبه کند.
نور کم و مردهای از پنجرهی غبارگرفته میتابید و ذرات گرد و غبار را در هوا شناور نگه داشته بود—گویی زمان از لحظهی فرارش در این اتاق ایستاده باشد.
و آنجا، درست در پایین همان قفسهها، آشفتگی منجمدشده منتظرش بود: کتابهایی با جلدهای باز، کلاسورهایی که مثل استخوانهای شکستهی یک اسکلت روی هم تلنبار شده بودند. هیچ چیز جابهجا نشده بود؛ همان هراس و عجلهای که دیروز همه چیز را به زمین ریخته بود، اکنون بیصدا و دستنخورده، نقش بر زمین مانده بود.
بیدرنگ، مثل کسی که میخواهد از صحنهی جرم بگریزد، به زانو افتاد و شروع به جمع کردن کتابها کرد. حرکاتش سریع و بیدقت بود: هر کتاب را با چنگ زدنی سریع از روی زمین برمیداشت، آن را محکم میتکاند تا ابرهای کوچک غبار با بویی کهنه به هوا بلند شوند، و سپس با نگاهی گذرا و سرگردان به ردیف قفسهها، آن را تقریباً—و نه دقیقاً—سر جایش میلغزاند.
دستانش پیاپی روی سطوح سرد فلز و جلدهای چرمی کهنه میلغزیدند. این تماس، خاطرهی سردی دیوار بایگانی و فلز کمد را دوباره در سرانگشتانش زنده میکرد.
ناگهان، در میان جلدهای صاف و کهنه، سرانگشتانش با سطحی زبر، با برجستگیهایی حکاکیشده برخورد کردند. دستش بیاختیار یکلرزه خورد و منقبض شد، گویی به یک جسم داغ یا یک استخوان قدیمی چنگ زده باشد.
این بافت... این مقاومت سفت زیر انگشتانش... یک جرقهی حسی در اعصابش زد و تصویری لحظهای را پیش چشمانش آورد: تاریکی مطلق، سنگینی متراکم کتاب در دست، و آن امید دیوانهوار که این شیء، پل نجاتش خواهد بود. بدون آنکه نیاز به دیدن باشد، میشناختش. این همان کتاب بود.
کتاب را بلند کرد و در نور کم پنجره گرفت. نور، رازهای جلد کهنه را فاش میکرد: رنگ قهوهای سوخته، برجستگیهای فرسوده، و روی عطف، عنوانی به رنگ طلایی رفته که به سختی میدرخشید: «هندسهی رویاها: در جستجوی الگوهای جهان».
قلبش یک لحظه از تپش ایستاد. این همان کتابی بود که دیروز در تاریکی، تنها با زبری و سنگینیاش به عنوان تکیهگاهی برای نجات شناخته بود. اما حالا، این کلمات—این ترکیب غریب از هندسه و رویا—مستقیم و بیواسطه به ذهن کنجکاوش ضربه زد. پرسشهایی بیشمار، مانند دستهای مورچه، از لابهلای حروف کمرنگ به سویش هجوم آوردند.
کتاب را در نور کم پنجره ورق زد. نور که روی صفحات کهنه و موجخورده میلغزید، جهانی را روشن میکرد که با کتابهای درسی خشک و قابل پیشبینی زندگیاش زمین تا آسمان تفاوت داشت.
در اینجا، دایرهها و چندضلعیها نه شکلهای هندسی، که موجوداتی زنده به نظر میرسیدند که در حال رقص یا تکثیر بودند. یادداشتهای حاشیه، با خطی ریز و ظریف، چیزی شبیه نجواهای یک پژوهشگر قدیمی بر جای گذاشته بودند.
نفسش در سینه حبس شد. این کتاب زنده بود. این زندگی را نه تنها در پیچوخم خطوط، که در سنگینی خاص جلدش، در خشخش متمایز کاغذهای کهنه هنگام ورق خوردن، و در بوی غبار و مرکب خشکیدهای حس میکرد که گویی با هر ورق زدن، نفسی کهن از صفحهها به هوا بلند میشد.
گویی فقط یک کتاب نبود؛ یک پورتال بود. دری به جهانی دیگر که رازش را حتی در هوای راکد و غبارآلود این اتاق نیز با خود حمل میکرد.
همهی نیات اولیهاش—تمیز کردن صحنه، بازگرداندن نظم—در یک آن ذوب شد و ناپدید گشت، گویی این کتاب باز، میدان مغناطیسی خود را فعال کرده و تمام توجه را به سوی خود کشیده بود.
تنها یک فکر به صورت ضربانی و بیامان در ذهنش میتپید: «این را باید ببرم. باید بخونمش. باید بفهمم.» این یک تصمیم نبود؛ یک ضرورت بود، مانند نیاز به نفس کشیدن بعد از مدتها حبس نفس.
حرکات بعدیاش، سریع و ماشینی بود: چند کتاب و کلاسور را تقریباً شانسی به قفسهها برگرداند، فقط برای آنکه نگاه سرزدهای اتاق را آشفته نبیند.
سپس، کتاب را در بغلش، بین ژاکت و بدنش، پنهان کرد—گرمای عجیب و زندهای که از جلدش احساس میشد حالا مستقیم به پوستش میچسبید.
از اتاق بیرون آمد، در را قفل کرد، و خودش را در راهروی خالی یافت. حالا بار سنگینتری بر دوش داشت: او نه تنها راز دیروز، که تخم رازی جدید—و شاید بسیار بزرگتر—را در آغوش میفشرد و با خود از آن محل دور میکرد.
داستان ادامه دارد...