من عاشق دنیاییام که ذهن رو به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
پیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۲

فصل اول: کشف راز
فصل دوم: دههی نظاره
دنیای رنگی:
ظهر لسآنجلس بود و خورشید تمامعیار از پنجرههای کلاس میتابید، اما ذهن نُوآ جای دیگری بود: در آن اتاق آشنا، پشت آینه.
سه ماه از آن روز گذشته بود؛ از روزی که درد را از ورای شیشه لمس کرده بود. همان یک بار کافی بود تا چیزی میانشان تغییر کند. دیگر فقط کنجکاوی نبود. پیوندی خاموش و عمیق، در این ماهها آرامآرام شکل گرفته و ریشه دوانده بود.
تمام طول روز بیتاب بود؛ نه از هیجان لحظهای، بلکه از دلتنگیای که بیصدا در وجودش جا باز کرده بود. فقط میخواست به خانه برگردد و ببیندش.
با صدای زنگ، بیمعطلی وسایلش را در کولهاش ریخت و تا خانه دوید. کولهاش را به گوشهای انداخت و مستقیم به اتاقش رفت، در حالی که سینهاش از دویدن بالا و پایین میرفت. بیدرنگ در برابر آینه ایستاد، چشم به سطح شیشه دوخت و منتظر شنیدن دلنوازترین سکوت دنیا ماند.
آینه لرزید و تصویری آرام را نمایان کرد: دخترک پشت میز مطالعهاش نشسته بود و با دقتی مرموز صفحات یک کتاب سنگین و کهنه را ورق میزد. نُوآ با دیدن این آرامش متمرکز، ناخودآگاه شانههایش پایین افتاد. گویی آرامش او از ورای آینه هم مسری بود.
ناگهان در اتاق دخترک باز شد. صدایی مبهم به گوش رسید:
«...مامان!... ممنون...»
نُوآ خودش را به آینه نزدیکتر کرد. صداها هنوز بریده و نامفهوم بودند.
«...درسته... قوی...»
او با تمام وجود گوش میداد، هر بخش از صدا را چون قطعهای گمشده از یک داستان ناشناخته میچید. سپس، صداها شفافتر شدند.
مادرش با نگرانی گفت: «دخترم یه کم استراحت کن. چشات گود افتاده.»
دخترک با چشمانی ملتمسانه پاسخ داد: «باشه مامان، فقط این صفحه رو تموم کنم.»
مادر دستی بر سرش کشید: «میدونم لیا، اما باید به خودتم برسی.»
و جهان برای نُوآ از حرکت ایستاد.
«لیا...» این نام، آهسته و محترمانه، مثل نخستین بار که یک شاهکار هنری را میبینید، بر زبانش جاری شد.
«لیا... لیا... لیا...» دوباره تکرارش کرد، گویی با این تکرار، وجود آن دختر را در دنیای خودش رسمیت میبخشید. این دو سیلاب ساده، همهی تصاویر بیصدا و نالههای بیکلام ماههای گذشته را در خود جمع کرد و به آنها هویت بخشید.
لبخندی گسترده و غیرقابل کنترل روی صورتش نشست. گویی این نام، یک جادوگر بود و با تلفظش، دنیای سیاهوسفید نُوآ را یکباره به رنگهای زنده و درخشان آغشته کرد.
تصویر ناگهان سوسو زد و محو شد.
نُوآ در اتاق تنها ماند، اما هیجان همچون ابری از ذرات درخشان در هوا ایستاده بود. او نمیتوانست ساکن بماند. باید این راز را جشن میگرفت، حتی اگر تنها تماشاگرش خودش باشد. از خانه بیرون زد و به سمت کافه شتافت؛ به سمت مایک.
هوا هنوز گرم بود، اما شدت خورشید ظهر کمکم به درخشش مایل عصرگاهی بدل میشد. نُوآ تمام مسیر را پیاده و با گامهای تند طی کرد، بیآنکه متوجه گذر خیابانها یا عبور مردم شود.
ذهنش چنان درگیر تکرار آن نام بود که گذر زمان را فقط با تغییر زاویهی سایههایش روی پیادهرو حس میکرد. گویی یک نفس از خانه به آن سوی شهر رسیده بود.
و سپس، کافه در برابرش ظاهر شد...
آنجا پر از همهمه بود. مایک با دیدن نُوآی سرخرو و نفسنفسزده، ابرو بالا انداخت. «چه خبره؟ از کجا میای؟ ماراتن شرکت کردی؟»
نُوآ با همان لبخند رازآلود روی صندلی فرود آمد. چشمانش برق خاصی داشت. «یه چیزی پیدا کردم. یه چیز... فوقالعاده.»
مایک مشتاقانه جلو آمد: «خب، قهرمان. بالاخره اون کتاب عکسای قدیمی رو پیدا کردی؟»
نُوآ دهانش را باز کرد تا همه چیز را بگوید—راز آینه، دخترک، نام «لیا»، همه را. اما یک لحظه پیش از آنکه کلمهای بیرون بیاید، چشمانش به نقطهای دور خیره شد. تصویر آینه در ذهنش فلش زد و صدایی از درون هشدار داد:
«اگه بگی، فکر میکنه دیوونهای...»
سپس، آن شوق اعتراف در چشمانش، به برقی از حیله تبدیل شد. با همان لبخند، اما اینبار با لحنی بازیگوشانه پاسخ داد:
«آره!... دقیقاً... زدی تو خال!»
او تصمیمش را گرفته بود. این راز، هنوز فقط مال خودش بود.
مایک با غرور ادامه داد: «خوب رفیقتم دیگه؟ کی بهتر از من میتونه بشناسدت؟»
نُوآ دستش را بلند کرد: «دقیقاً... بزن قدش!»
مایک ناگهان حالت جدیتری گرفت: «راستی، انتخاب رشته رو چیکار میکنی؟ با من باشه، تو ساخته شدی، برای دانشکدهی هنر؟»
نُوآ، ناگهان زیر بار این سؤال خم شد. با صدایی آرام گفت: «نه بابا...، هنر... فقط یه سرگرمیه...، من باید مدیریت... بخونم...»
مایک ابرو در هم کشید و با صدایی محکمتر گفت: «سرگرمی چیه؟ هنر تو روح و جون توئه! چشمای تو بهترین دوربین عکاسی دنیاست! موسیقی تو رگهای تو جریان داره! چرا نباید بری دنبال چیزی که تو رو نُوآ ساخته؟!»
نُوآ با چشمانی ابری—که حالا هم از کشف «لیا» و هم از این گفتوگو پر بود—به دوستش نگاه کرد:
«میدونم که هنر رو دوست دارم، مایک. ولی پدرم... اون یه تصویر دیگه از آیندهم داره.»
مایک جدیتر شد و گفت: «نُوآ، گوش کن. پدرت داره یه مسیر زندگی برات انتخاب میکنه، نه یه آینده. آینده رو خودت میسازى. با چیزى که توش زندهای.»
او بلند شد، کنار مایک رفت و دستش را بر شانهاش گذاشت. چشمانش برق میزد:
«میدونم... و میدونم که تو بهترین حامى من براى این راهى. ممنون.»
سپس با آرامش ولی مصمم ادامه داد: «مطمئنم یه روزی بهترین خودم خواهم شد و اینو قبل از هر کسی به خودم ثابت خواهم کرد!»
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل۶: بازتاب ابدیت|قسمت۱
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیمان آینه|فصل۲|قسمت۶
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیمان آینه|فصل۲|قسمت۴