من عاشق دنیاییام که ذهن رو به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
پیمان آینه|فصل۲|قسمت۱۶

فصل اول: کشف راز
فصل دوم: دههی نظاره
قفل رهایی:
از آن رویارویی به بعد، سکوت، سومین و سنگینترین ساکن خانهی آنها شد. نه صدایی از اتاق نُوآ به گوش میرسید و نه پدرش او را به صرف شام یا گفتوگو فرامیخواند.
تنها صدای تکرارشوندهای که گاه سکوت را میشکست، تقتقِ آرام قاشقوچنگالهایی بود که مادرش—با چشمانی قرمز و پفکرده از گریههای بیصدا—بر سینی میچید و بیسخن پشت در اتاق پسرش میگذاشت.
و پشت همان در بسته، نُوآ در انزوای خودخواستهاش فرو رفته بود. او دور خود پیلهای تنیده بود—پیلهای از سکوت، کاغذهای پراکنده و ملودیهای در حال تولدی که تنها خودش میشنید. درون آن پیله، دگردیسی آرامی در جریان بود؛ فرآیندی ناشناخته در تب و تاب گشودن بالهایش.
آن سیلی، اکنون به پژواکی دائمی در ذهنش تبدیل شده بود—زنگولهای شوم که با کوچکترین سکوت، به صدا درمیآمد. بدنش، گویی حافظهای مستقل از ذهن داشت.
هر بار که بیاختیار و در حالتی نیمههوشیار به سمت آینه برمیگشت، پایش را روی زمین میکشید و آن صدا در جمجمهاش تشدید میشد، زمزمهای خشمگین که تبدیل به فریاد میگشت.
گاهی احساس میکرد خود آینه است که آن لحظهی تحقیر را فرا میخواند تا او را در برابر تصویرش قرار دهد و یادآوری کند: «این را فراموش نخواهی کرد.»
دیگر جرات نگاه کردن به آینه را نداشت. چشمانش به محض برخورد با قاب آن، خودبهخود بسته میشدند یا به زمین میدوختند. میترسید آن سوی شیشه، به جای تصویر خودش، چهرهی کبود و برافروختهی پدر ظاهر شود—همان که با یک سیلی، مرز بین پدر و دشمن را در آن لحظه محو کرده بود.
آینه دیگر آن پنجرهی امن به اتاق آفتابی لیا نبود؛ در چشمهای او تبدیل به تابلویی زنده شده بود که مدام همان صحنهی شوم را بازپخش میکرد. در این روزها، هر سطح براقی—از شیشهی پنجره تا قاشق غذاخوری—میتوانست قابی بیرحمانه برای آن نگاهِ سرد و تحقیرآمیز باشد که وجودش را میخراشید.
کمکم، آن خشمِ نخستین و زبانهکش، تهنشین شد و در بستر روانش، جای خود را به خلائی سرد و بیصدا داد. در دلِ همان سکوتی که اتاقش را پر کرده بود، دائماً حس میکرد بخشی از محیط آشنا و آرامشبخش زندگیاش غایب است—گویی یک رفیق خاموش، یک همدمِ نامرئیِ سالهای اخیر را از دست داده باشد.
و سپس، در یک بعدازظهر خاکستری، بدون قصد و تصمیم، در میانهی کاری، چشمانش لیز خورد و بیاختیار بر سطح آینه افتاد—حرکتی غریزی، مانند نگاه کردن به جایی که تا چندی پیش روزی صدبار به آن خیره میشد.
و اینبار، معجزهای رخ داد. به جای آن چهرهی خشمگین، ناگهان تصویری دیگر نه از آینه، که از عمق حافظه سر برآورد: لبخندِ رضایتِ لیا. آن لبخند خاص، که پس از گشودن گره یک مسألهی سخت، چون خورشیدی کوچک بر چهرهاش میدرخشید.
آینه، در آن لحظه، دیگر قابِ کابوس نبود. تبدیل به گنجینهای شد که تنها داراییِ آرامشبخش او را در خود نگه میداشت: گنجینهای از یک نگاهِ مهربان، در میان همهی آن نگاههای خشن.
روزها یکی پس از دیگری، همچون برگهای پاییزی از تقویم زمان جدا شده و بر زمین میریختند. تا اینکه یک صبح، پرتوهای خورشید از لای پرده به درون خزید و نُوآ را بیدار کرد.
خانه خلوت شده بود—همان خلوت همیشگی که بخشی از زندگی او بود. و این خلا با صدای بسته شدن در خروجی مهر تایید خورد. اما اینبار، سنگینی سکوت به جای آنکه خفقانآور باشد، نویدبخش بود. گویی فضای خالی خانه، جایی برای نفس کشیدن دوباره فراهم میکرد.
پدر و مادرش به یکی از سفرهای کاری متوالی و معمولشان رفته بودند و او را در این خلوت آشنا—اما اینبار رهاییبخش—تنها گذاشته بودند.
او روی تخت دراز کشیده و به شبکهی درهمپیچیدهی ترکهای سقف خیره شده بود، چشمانش بیهدف خطوط را دنبال میکرد، گویی رازهایی را در آن الگوهای نامنظم جستوجو میکرد.
سینهاش با ریتمی آرام و یکنواخت بالا و پایین میرفت، انگار بدنش سعی داشت به خودش آرامش القا کند. اما درونش، همه چیز برعکس بود: طوفانی از فکرهای ناتمام، طرحها و ترسهای قدیمی برپا بود—طوفانی که آرامش سطحی اتاق را به سخره میگرفت.
پس از دقایقی سکون، پلکهایش را به آرامی چندین بار به هم زد، گویی میخواست خواب را از چشمانش بشوید و وضوحی تازه به دنیا بیاورد. سپس، نفسی عمیق و طولانی از اعماق سینه کشید—نه نفس راحتی، که مثل کسی که پیش از شیرجه زدن در آبِ عمیق، ریههایش را از هوا انباشته میکند.
پتو را کنار زد. پاهایش به نرمی از زیر آن بیرون خزید و کف پاهای برهنهاش با احتیاط و سپس قاطعیت، بر کفِ سردِ زمین فرود آمد. سرمای آشنا اما اکنون بیدارکنندهی کف اتاق، مثل جریانِ برقی ملایم، تأییدی بود بر واقعیت و بر بیداریِ او.
او ایستاد.
برای یک لحظه، تمام وجودش را به حس کردنِ کف سرد زیر پاهایش سپرد. و سپس، برخلاف تمام روزهای گذشته، گام برداشت. این بار نه بر اساس عادتِ ناخودآگاه، که با آگاهیِ کامل از هر حرکت عضله.
هر قدم که برمیداشت، نه از روی ترس که از سرِ انتخاب بود—انتخابی که در خلوتِ همان هفته، ریشه دوانده و اکنون زمان شکوفاییاش فرا رسیده بود. گامهایش او را بیدرنگ به سوی تنها چیزی برد که میتوانست این انتخاب را تصدیق کند: آینه.
او به چشمان خود در آینه خیره شد—به آن دو دریچه که تا دیروز تنها موجهای ترس و سایهی شکست را بازمیتاباندند. و آنگاه، ناگهان تصویرش در شیشه لرزشی خفیف گرفت، مانند سطح آبی که سنگی در آن افتاده باشد، و سپس به سرعت محو شد. و از دل آن محو شدگی، تصویری پدیدار گشت: چهرهی لیا و چشمان زیبایش.
یک آن، تمام اتاق در آن نگاه گم شد. چشمان لیا در آینه، مستقیم و بیپروا به جلو خیره شده بود، گویی به نقطهی دقیقی در فضا—درست جایی که چشمان نُوآ قرار داشت.
نُوآ یخ زد.
عضلاتش قفل شد و ریههایش گویی از کار افتاد. ثانیه، نه بر روی ساعت، که بر روی پوستش متوقف شد. این نزدیکترین—و در عین حال غیرممکنترین—فاصلهای بود که تا به حال بین آنها وجود داشت.
سپس، آن اتفاق افتاد. گرمای نمناک و نرمی، مانند هوای بازدمی که از فاصلهای بسیار نزدیک به پوست برخورد کند، ناگهان بر گونهی راست نُوآ نشست. بلافاصله پس از آن، جریانی نامرئی—آرام و نوازشگر—از همان نقطه عبور کرد و رشتههای موی پیشانیاش را به نرمی پس زد.
پلکهای نُوآ از شدت حیرت به لرزه افتاد. این فراسوی تصویر بود؛ این حسِ حضور بیواسطهی دیگری بود، تنها با پوست درک میشد. آینه، گام نخست را در انتقال چیزی بیشتر از نور برداشته بود.
آنگاه دید که اشکی تنها و درخشان از گوشهی چشمان لیا سر زد، راهی آرام روی گونهی او گشود و در خط فکش ناپدید شد.
نُوآ، بدون فکر و تنها بر اساس تپشی در درون، دستش را به سوی آن نقطه بر روی آینه بلند کرد. انگشتانش در هوا منحنی مهربانی تشکیل دادند، گویی میخواستند آن رطوبت غمبار را از چهرهی بینقص شیشه پاک کنند.
درست در همان لحظه، اما پیش از آنکه دستش به شیشه برسد، لیا یک قدم به عقب برداشت. این عقبنشینی، هیچ نشانی از ترس یا گریز نداشت. برعکس، با وقاری آهسته و مالوف، بازوانش را به نرمی دور بدنش حلقه زد—در آغوشگرفتنی که هم تسلی بود و هم جشن.
سپس، سرش را با تواضعی شیرین خم کرد و لبهایش را بر گودی شانهی راستش گذاشت؛ بوسهای که حامل تمام وعدههای آرامشبخشی بود که یک نفر میتواند به خودش دهد.
صدایش شفاف و آرام، اما پر از اراده از پشت آینه به گوش رسید: «لیای عزیزم... نگران نباش. بس است. از این پس، سنگینترین زره و مطمئنترین پناهگاه تو، خودِ تو خواهی بود.»
و در این سوی آینه، اشکی که مدتها در چشمان نُوآ میگشت، سرانجام سرازیر شد. بدون آنکه بداند چرا—شاید به پیروی از همان الگویی که دیده بود—بازوانش را به دور خود حلقه زد و خود را در آغوشی تنگ و نیازمند گرفت. لبهایش بیاختیار به جنبش درآمدند و صدایی لرزان و نجواگونه، بیشتر برای خودش، در اتاق پیچید: «منم... منم به تو قول میدم... از تو مراقبت کنم.»
در آن لحظه، قول او به خودش، در آینهای که بازتابدهندهی صدای لیا بود، با قول لیا به خودش گره خورد. گویی هر دو، بیآنکه بدانند، پیمانی واحد را با خویشتنِ خویش بسته بودند.
در گرمای آن آغوش ساده، آخرین لرزشهای ترس در وجودش آرام گرفتند و سکوت جایگزینشان شد. تصویر لیا در آینه آرامآرام رنگ باخت، نرم شد و مانند مهی بر فراز آبها محو گشت. و از دل آن محو شدگی، تصویر تازهای جان گرفت: بازتاب خودش—نُوآیی که خود را در آغوش گرفته بود و در چشمانش نه ترس، که سکونی آرام و پذیرا میدرخشید.
این بار، آن تصویر هیچ نشانی از آن خشمِ فرافکن یا تحقیرِ گذشته نداشت. این، خودِ واقعی و بیحفاظ او بود—همان که حالا، چون قلعهای استوار، به او پناه میداد. و این، بزرگترین و ماندگارترین درسی بود که از آن دخترک در آن سوی آینه آموخت.
همان آرامشی که از در آغوش گرفتن خودش به دست آورده بود، اکنون در حرکاتش جاری شد. با یک تصمیمِ درونیِ نهایی، چمدانش را باز کرد و روی تختش گذاشت.
هر وسیلهای که برمیداشت و درونش میگذاشت—لباسهای ساده و راحت، لپتاپش، چند کتابِ موسیقی و فلسفه، و سرانجام گیتارِ کهنه و محبوبش—با تأملی عمیق و انتخابی آگاهانه همراه بود. اینها اجزای تشکیلدهندهی هویت تازهاش بودند؛ مصالحی برای ساختن خانهای به نام «خودِ واقعی».
آخرین قدم، رفیق خاموشش بود: آینهی قدی.
او آن را با احترامی آیینوار از دیوار جدا کرد. کف دستش را بر پشت شیشهی خنک آن گذاشت و لحظهای چشمانش را بست. دیگر دریچهای رو به جهان دیگری نبود؛ بلکه به کتابی گرانقدر و بسته بدل شده بود که مهمترین درس زندگی را در صفحات شفاف خود حک کرده باشد:
خود-دوستی.
آن را با حوصله در پتوی کهن و نرمی پیچید و همچون گوهری شخصی، در کنار دیگر وسایلش گذاشت. این آینه، از این پس، سنگ بنای خاطرهای بود که قرار است زیربنای هویت تازهاش شود.
چمدان بزرگش را از روی تخت برداشت. وزن چمدان، سنگین اما آشنا، بر کف دستش فرود آمد. با این حال، در قدمهایش، سبکیِ رهاییبخشی بود—گویی نه چمدانی پر از وسایل، که بستهای از آرزوهایش را حمل میکرد.
از پلهها پایین آمد، قدمهایش محکم و بیدودلی بر روی هر پله مینشست. چمدان را آرام کنار در خروجی گذاشت. برای لحظهای درنگ کرد. سپس، نه از روی عادت، که برای انجام آخرین کاری که در این خانه به عنوان «خودش» تعریف کرده بود، به سمت آشپزخانه برگشت.
برای آخرین بار در آن خانه، قلم به دست گرفت. نوک قلم بر سطح کاغذ سفید فرود آمد و سکوتِ سردِ میز آشپزخانه را با صدای خشخشِ ریز و قاطع خود شکست. دستانش لرزشی نداشتند؛ ثابت و مطمئن بودند، زیرا اکنون دیگر هیچ چیز—و هیچ کس—در آن خانه نبود که ارزش به خطر انداختن این آرامش تازه را داشته باشد.
تنها سه جمله نوشت، اما هر یک از آن کلمات، پلی بود که پشت سرش را میسوزاند و او را به ساحل زندگی آیندهاش پرتاب میکرد:
«رفتم.
تا خودم باشم.
نُوآ.»
با گذاشتن قلم، کاری بیش از نوشتن یک یادداشت انجام داده بود. انگار سنگقبری صیقلی و بیکلام بر مزارِ گذشتهای گذاشته بود که دیگر نفس نمیکشید. وقتی در را پشت سرش با صدایی نرم و قطعی بست، جهانی تازه نه در برابر چشمانش، که در ژرفای نگاهش گشوده شد: جهانی که پهناوریش به اندازهی جسارت او برای قدم نهادن در آن بود.
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل چهارم: نقاب عشق
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیمان آینه|فصل۲|قسمت۹
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیمان آینه|فصل۱|قسمت۱