من عاشق دنیاییام که ذهن را به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
پیمان آینه|فصل۲|قسمت۲

فصل اول: کشف راز
فصل دوم: دههی نظاره
نفرین آینه:
هوا چنان غلیظ از غبار بود که گویی تنفس، جرعهنوشی از شربتی با خاک خشک است. هر دم، سرفههای ریشهدارش قفسهی سینهاش را میلرزاند و صدایش را پیش از شکلگیری خرد میکرد. با این حال، فریاد نگرانش از گلوی خراشخوردهاش بیرون خزید:
«داری چیکار میکنی؟! وایسا...! مراقب باش، پاهات رو محکم کن... الان میافتی!»
دخترک، گویی هشدارهای او را در گردباد غبار گم میکرد، مصمم به بالا رفتن از برجی لرزان و نالهکننده از کتاب بود—سازهای که با هر حرکتش فرومیریخت و دوباره شکل میگرفت.
و ناگهان، جهان در یک چشمبرهمزدن واژگون شد. کتابی از زیر پایش گریخت. نُوآ، پیش از آنکه مغزش فرمان دهد، بدنش به جلو جهید. بازوهایش—نه از روی فکر، که از سر غریزهی نجات—دور کمر دخترک حلقه زد و او را با خود به زمین کشاند. سنگینی هر دو بدن با ضربهای کوبنده بر زمین فرونشست.
در آن آشوب غبارآلود، چیزی جز سایهای از چهرهی دخترک نمیدید. اما حسهای دیگر با وضوحی برقآسا بیدار شده بودند: گرمای نفس بریده و مرطوب او که بر گردنش مینشست، و تپش دیوانهوار دو قلب که در سینههای به هم چسبیدهشان چنان در هم آمیخته بود که تشخیص دادن مالک هر ضربان ناممکن مینمود.
زمان، در آن فضای معلق خاک و ترس و گرما، از حرکت ایستاده بود.
و درست در اوج این ایستایی...
نُوآ با سری پر از غبار و نفسی که در گلو حبس شده بود، در رختخوابش چشم گشود. سینهاش بیاختیار بالا و پایین میرفت. دستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت—جایی که هنوز، بر خلاف هر منطق، گرما و تپش قلب یک غریبه را زیر پوست خود حس میکرد.
نور ملایم و بیغرض صبح از لای پرده میتابید و روی پاهایش مینشست—نوری که با واقعیت سادهی اتاقش هماهنگ بود، نه با آن تاریکی غبارآلود. با این حال، قلبش چنان بیرحمانه به قفسهی سینه میکوبید که گویی هنوز در حال دویدن است.
«فقط یک کابوس بود...» این کلمات را با فشاری آهنین بر زبان آورد، گویی میخواست با صدا کردنشان، واقعیتشان را ثابت کند.
اما پوست سینه و گردنش—جایی که گرمای نفس و آغوش را حس کرده بود—هنوز برافروخته و حساس بود. آن تپش همآهنگ، نه به عنوان یک خاطره، که به صورت یک ربعضربان فیزیکی مداوم در استخوان جناغش باقی مانده بود. منطق میگفت خواب بوده؛ ولی اعصاب و پوستش، حکایت دیگری داشتند.
بدنش را، که هنوز سنگینی خواب و شوک را با خود حمل میکرد، از تخت جدا کرد و روی لبه نشست. سرش سبک و گیج میچرخید، گویی تازه از یک چرخوفلک سریع پیاده شده باشد.
دستانش را به صورتش برد. کف دستهایش سرد، اما پوست صورتش هنوز گرم بود. این تناقض حسی، او را وادار به حرکت کرد:
باید آن گرما را میشست. با گامهایی که بر روی زمین سرد اتاق لرزان بودند، خود را تا روشویی کشید. شاید آب سرد بتواند مرز محوشدهی بین آن رؤیا و این بیداری را دوباره رسم کند.
بعد از چند دقیقه، پاهایش—بیآنکه فرمانی از مغز دریافت کنند—او را دوباره به سوی آینه کشاندند. دستش هنوز روی قلبش بود، جایی که ضربانهای آشفتهی بهجامانده از کابوس، زیر انگشتانش لرزه میانداخت.
و درست در همان لحظهای که نگاهش با چشمان خستهی خود در آینه قفل شد، تصویر شروع به لرزیدن کرد. لرزشی موجدار و آشنا.
تصویرش ذوب شد و جای خود را به صحنهای داد که مغز و بدنش به تازگی آن را با تمام وجود تجربه کرده بودند: تاریکی غبارآلود اتاق بایگانی. و در میان آن آشفتگی، همان سایهای که لحظاتی پیش در آغوشش گرفته بود.
نفسش در سینه یخ زد و حبس شد. صدایی که از گلوی منقبضش بیرون خزید، ترکیبی از ناباوری و وحشتی عمیق بود: «نه... بازم اون اینجاست؟ بازم همین جا؟»
دخترک را دید که با احتیاط وارد آن اتاق لعنتی شد. با صورتی رنگپریده، اما این بار، لبهایش به هم فشرده شده بود و با خطی سفت روی چانهاش—نشانهای از جانی که برای این بازگشت جمع کرده باشد.
حرکاتش هدفمند اما عجول بود: هر کتاب را چنان سریع از زمین میچید که گویی شیئی داغ را برمیدارد، و بیدرنگ به سمت قفسهها پرتاب میکرد، بیآنکه نگاهی به جای خالی آن بیندازد.
نُوآ، بیآنکه چشم بردارد، این رقص شتابزدهی نظمبخشی را تماشا میکرد. گویی تنها قانون دخترک این بود: هیچ چیز نباید روی زمین بماند.
ناگهان، سلسلهی حرکات تند، پاره شد. دخترک خم شد، دستش روی جلد کتابی فرود آمد و یخ زد. برای چند ثانیه، تنها سکوت و بیحرکتی ماند؛ شانههایش بالا کشیده شده بود و سینهاش بیقراری میکرد.
سپس، کاری کرد که ریتم صحنه را دگرگون کرد: کتاب را با نوک انگشتانی که حالا لرزی کنترلشده داشت، از زمین بلند کرد. آن را آهسته، مثل برگرداندن صفحهی ساعتشنی، به سوی پنجره چرخاند. در نور کم، نُوآ دید که دست دخترک—بیاختیار—روی جلد کشیده شد و گردی به قدمت فراموشی را از روی آن زدود.
نُوآ ناخودآگاه خود را به جلو خم کرد. در دستان دخترک، جلد کهنهای با برجستگیهای فرسوده—چیزی شبیه به نوشتههای برجستهی نابینایان—قرار داشت.
دخترک کتاب را نزدیکتر آورد، چنان که نفسش بر صفحه بنشیند. سرش را کج کرد و چشمانش—که حالا گشاده شده بود—روی چیزی که تنها خودش میدید، قفل شد. نور، برای لحظهای، بخش پایانی یک عنوان را روشن کرد: «...رویا». باقی آن در تاریکی گم بود.
سپس، تغییر حالتش ناگهانی و الکتریکی بود: شروع به ورق زدن کتاب کرد. یکباره سر بلند کرد و نگاهی تیرگون به در انداخت—چشمانش حالا هم هشیار بود، هم مضطرب.
بعد کتاب را در لایههای داخلی لباس گشادش فرو برد و با کف دست، برآمدگی آن را صاف کرد، گویی میخواهد آن را با پوستش یکی کند. بعد، با بیحوصلگی آشکاری، چند کتاب دیگر را به قفسهها شانه کرد و با قدمهای بلند و قطعی—بیآنکه حتی یک نگاه به پشت سر بیندازد—از اتاق خارج شد.
در حالی که داشت درب را قفل میکرد، تصویر دوباره شروع به موج خوردن کرد. رنگها در هم کشیده شدند، سایهها ذوب شدند، و در یک چرخش ناگهانی، نُوآ بار دیگر فقط انعکاس رنگپریدهی خودش را در آینه دید—چشمانی گشاده، نفسهایی نامنظم.
دستش—که هنوز از تماس خیالی با آن دنیای غبارآلود میلرزید—را روی سطح سرد آینه گذاشت. انگشتانش بر روی شیشه اثری مرطوب از عرق بر جای گذاشتند. صدای ضربان قلبش در گوشهایش طنین میانداخت، گویی هنوز در آن اتاق بایگانی ایستاده باشد.
«تو دیگه کی هستی؟» سوالش بیشتر شبیه نالهای خفه بود که از گلوگاهی منقبض بیرون میخزید. «با من چیکار میکنی؟»
سکوت سنگین اتاق، تنها پاسخی بود که دریافت کرد. آینه فقط سکوت را بازمیتاباند—سرد، صاف و بیرحم.
داستان ادامه دارد...
آغازی ابدی|فصل دوم:بازگشت از برزخ|قسمت ۱
آغازی ابدی|فصل سوم:پژواکهای دیروز|قسمت۳
آغازی ابدی|فصل پنجم:سکوت پردرد