من عاشق دنیاییام که ذهن را به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
پیمان آینه|فصل۲|قسمت۳

فصل اول: کشف راز
فصل دوم: دههی نظاره
نفرین آینه
هماتاقی نامرئی:
یک ماه از آن روز ترسناک در اتاق بایگانی میگذشت. نوامبر با بارانهای بیامانش، حالا چنان با زندگی لیا عجین شده بود که قطرههایش روی پنجره، موسیقی ثابت خوابهایش شده بود—لحنی یکنواخت که جای سکوت هراسآور گذشته را پر میکرد.
برای لیا، آینهی اتاقش دیگر پنجرهای ناشناخته نبود؛ چون سطح آرام یک برکه، که گاه با عبور ماهیای—سایهای از آن پسر—موجهای ملایمی برمیداشت. رفیقی خاموش که حضورش را نه با صدا، که با لرزشهای گاهبهگاه آبگونهاش نشان میداد.
او یاد گرفته بود چگونه در کنار این هماتاقی نامرئی زندگی کند؛ پسری که تصویرش گاه، مثل ماهیای که برای لحظهای از اعماق برکه به سطح میآید، در آینه ظاهر میشود.
حالا دیگر تنها موهای ژولیدهی بور او را نمیدید؛ بلکه لبخندی را میشناخت که همیشه گوشههایش کمی پایینتر از آنچه باید باشد، میایستاد—نشانهای ظریف از غمی که تلاش میکرد در پس چهره پنهان کند. این را از نگاه خیرهای که گاهی در چشمان او میخواند میفهمید، حتی در همان تصاویر سیاهوسفید گذرا.
لیا آن صبح با چهارمین زنگ ساعت از خواب برخاست—عادتی که در این ماه جای ترس از بیداری ناگهانی را گرفته بود. هوا هنوز در گرگومیش سپیدهدم غرق بود، اما نوار باریکی از نور، مثل ردپایی محتاط، از لای پردههایی که حالا همیشه نیمهباز میماندند، به درون میخزید و کف اتاق را لمس میکرد.
پاهای برهنهاش روی پارکت سرد فرود آمدند. راه رفتنش به سمت حمام ریتمی طبیعی داشت—نه شتابزده مثل ماه پیش، نه محتاط؛ حرکتی عادی از کسی که با ترسهایش کنار آمده باشد.
وقتی مسواک را زیر آب گرفت، آب سرد برای لحظهای نفسش را حبس کرد، سپس لبخندی خودجوش روی لبهایش نشست. موسیقی مورد علاقهاش را با زمزمهای در گلویش تکرار میکرد و در مقابل آینه، بدنش بیفرمان با آن همراه میشد—شانههایش با ضرب درونیاش بالا و پایین میرفت، پایش ضربگیری نامرئی را روی کف سرد میکوبید.
حرکاتش چون جریانهای آزاد آب در برکه بودند—ظاهراً بیقاعده، اما در عمق، تابع قانونی طبیعی و رها. او حالا میتوانست بدون هراس از نگاه دیگری، تنها باشد با خود واقعیاش. همانطور که مسواک میزد، با تصویر خود در آینه حرف میزد—نه مانند کسی که با سایهای سخن میگوید، بلکه مانند کسی که با رفیقی صمیمی نجوا میکند.
«امروز قراره ریاضی داشته باشیم...» مسواک در دهانش حرکت کرد و حبابهای کوچک سفید از گوشه لبش بیرون زد. با ابروهای بالا رفته رو به تصویر خودش ادامه داد: «میدونی، معلم ما خیلی بیحوصلهست. کاش میشد بهش بگم ریاضی فقط فرمول نیست... یه جور نگاه کردن متفاوته، درست مثل همون نگاهی که من برای پیدا کردن راه فرار از اتاق بایگانی نیاز داشتم...»
بعد از شستن صورتش، به سمت میز آرایش رفت. شانه را در دست گرفت و هر دسته از موهای تیرهاش را با حرکتی کشیده و صبورانه از هم جدا کرد—هر شانه گویی نخ تسبیحی بود که ذکر آرامش را میشمرد.
اما نگاهش مستقیماً به چشمان خودش نمیچسبید؛ از کنار شانههایش در آینه به فضای خالی پشت سر خیره شده بود، گویی منتظر باشد کسی از آن سو بیاید و این آرامش صبحگاهی را سهیم شود.
یک ماه پیش، هر موج در آینه، تپشی از هراس در وجودش میانداخت. اما حالا، انتظار برای آن لرزش آبی رنگ، به بخشی از روتین صبحگاهیاش تبدیل شده بود—چیزی شبیه انتظار برای طلوع خورشید از لای پردهها.
دوست داشت بداند آیا او هم روزهایش را با همان ترسهای کوچک و امیدهای نامحسوس میگذراند؟ آیا قلب او هم گاه، بیدلیل و تنها از شدت بودن، تند میزد؟
شانه را روی میز گذاشت. پیش از ترک اتاق، برای چند ثانیه بیحرکت ماند. نوک انگشت سبابهاش را روی سطح خنک آینه فشار داد و دایرهای کوچک کشید—حلقهای از بخار که به سرعت محو شد. در دلش نجوا کرد: «امروز اگه اومدی... فقط یه لبخند بزن. همونقدر کافیه.»
و آینه پاسخ داد.
تصویر ناگهان موج برداشت—نه لرزش وحشتزدهی گذشته، بلکه تلاطمی نرم، مثل به هم خوردن آب برکه با افتادن برگ. رنگها در هم کشیده شدند و جای خود را به سپید و سیاه یک عکس قدیمی دادند. لیا نفسش را در سینه حبس کرد—این بار نه از ترس، که از تمایل به طولانی کردن این دیدار ناخوانده.
در آینه، پسرکی را دید که با عجله لباسهایش را میپوشید. یک دستش مشغول بستن دکمههای پیراهنش، دست دیگرش کلیدی را در دهان گرفته بود—گویی همزمان چند کار را پیش میبرد.
موهای بور و ژولیدهاش را با دستش به شکلی گذرا مرتب میکرد که بیشتر به نوازشی شتابزده میمانست. لبهایش چیزی را زمزمه میکرد—شاید ترانهای، شاید فرمولی درسی که سعی داشت حفظ کند.
لیا ناخودآگاه لبخند زد. او هم دقیقاً همین کار را میکرد: در میان شتاب همیشگی صبح، برای خودش جزیرههای کوچکی از زندگی واقعی میساخت.
تصویر همانطور که آمده بود، محو شد—اما این بار آهستهتر، گویی آب برکه پس از افتادن سنگ، دیرتر به آرامش بازمیگردد. جای نوک انگشت لیا روی آینه هنوز گرم بود، حلقهی نامرئیای که بر جای مانده.
به سوی در رفت و آن را پشت سرش بست، در حالی که لبخندی واقعی—کوچک اما ریشهدار—روی صورتش بود و گرمایی آشنا در قفسهی سینه. امروز تنها نبود. کسی آن سوی آینه داشت روزش را دقیقاً مثل او آغاز میکرد: با همان عجلههای معمول، اما با تکههایی از زندگی که فقط و فقط مال خودشان بود.
داستان ادامه دارد...
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیمان آینه|فصل۱|قسمت۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل اول:جرقههای پنهان|قسمت۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل سوم:پژواکهای دیروز|قسمت ۴