پیمان آینه|فصل۲|قسمت۴

شادی ناب: جرات خندیدن بی‌دلیل
شادی ناب: جرات خندیدن بی‌دلیل

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند

آینه‌ی رازدار

نگاه نامرئی

فصل دوم: دهه‌ی نظاره

کتاب پر رمز و راز

نفرین آینه

هم اتاقی نامرئی


شادی ناب:

صبح زود، در اتاق بزرگ و خالی خانه، نور آفتاب لس‌آنجلس، با شیطنت آشنایی از لای پرده، دزدکی سرک می‌کشید و پلک‌های سنگین نُوآ را می‌نواخت. دستش بی‌هدف به سوی طرف دیگر تخت دراز شد، جایی که همیشه خالی بود.

امروز نه با زنگ ساعت، که با تکرار ضربان قلبی که این روزها تنها در مقابل آینه آرام می‌گرفت، بیدار شد؛ اما با این تفاوت که ذهنش در بیداری از بدنش پیشی گرفت. اولین تصویر، حتی پیش از مه صبحگاهی افکارش، چهره‌ی دخترک بود. پلک‌هایش را فشار داد، گویی می‌خواست آن صورت را از پشت پرده‌ی خواب بیرون بکشد.

یک ماه پیش، روبروی آینه با لرزشی که از استخوان‌هایش شروع می‌شد می‌ایستاد؛ حالا این دیدار، مثل نخستین جرعه قهوه‌ای که خواب را از رگ‌هایش می‌راند، به ضرورتی حیاتی تبدیل شده بود.

کابوس‌های اولیه حالا به خاطره‌هایی تبدیل شده بودند که گاه ناگهان در سینه‌اش—چون ترکیدن حبابی از شادی—گوشه‌ی لبش را به لرزه درمی‌آوردند. آینه دیگر دری به هراس نبود، بلکه پنجره‌ای بود به زندگی کسی که بی‌آنکه قضاوتش کند او را می‌فهمید و حضور محضش آرامش می‌بخشید—پناهگاهی ساکت در میان هیاهوی همیشگی زندگی‌اش.

به سوی آینه رفت. پاهای برهنه‌اش روی پارکت سرد، یادآور تنهایی همیشگی اتاق بودند. چهره‌ی خودش در آن انعکاس یافته بود: موهای بور ژولیده، گونه‌های فرورفته از بی‌خوابی‌های پی‌درپی، سایه‌های عمیق زیر چشمانی که فشار سکوت‌های انباشته را فریاد می‌زدند.

اما او چشم‌های خودش را نمی‌دید—در عمق شیشه به دنبال جفت دیگری برای خیره شدن بود. چشم‌به‌راه لرزش آشنایی که این روزها تنها چیزی بود که واقعاً انتظارش را می‌کشید.

و آینه پاسخ داد.

سینه‌اش یک‌لحظه از حرکت ایستاد. تصویر موج برداشت—این بار نه با لرزش عصبی، بلکه با نرمی غلتیدن موج روی ماسه، مثل نفس کشیدن شیشه. صحنه دگرگون شد و نُوآ خود را در فضایی غریب یافت: بخار گرمی که حتی در خیال هم پوستش را نوازش می‌کرد. و در میان آن بخار، دخترک بود:

با مسواکی در دهان که مثل میکروفن یک خواننده در دستش می‌رقصید، موهای تیره‌اش چون پرده‌ای سیاه بر شانه‌هایش موج می‌زد، و بدنش در حال رقصی سرشار از زندگی، که همه قواعد دنیای منظم او را به مسخره گرفته بود.

نُوآ نخندید—احساسی عمیق‌تر از خنده، گلوله‌ای گرم در گلویش غلتید و لبخندی آرام و ریشه‌دار روی لب‌هایش نشست. «آخه چه کسی این‌طوری روزش رو شروع می‌کنه؟»

سوالش در سکوت اتاقش گم شد، اما در چشمانش درخشید. حرکات دخترک او را به یاد فیلم‌های کودکی می‌انداخت، زمانی که هنوز می‌دانست چطور بی‌دلیل بخندد—آزاد، خودجوش، و چون ممنوعه‌ای مقدس که در برنامه‌ی حساب‌شده‌ی زندگی خودش سال‌ها بود، جرأت چنین لبخندی را نداشت.

سپس دید دخترک مسواک را از دهانش بیرون آورد، آن را مثل یک شمشیر به سوی آینه گرفت، ابروهایش را بالا انداخت و شروع به صحبت کرد. دهانش با سرعتی حرکت می‌کرد که نُوآ را به یاد کارتون‌های صامت می‌انداخت.

دستانش در هوا نقاشی کلمات نامرئی می‌کشید، چهره‌اش حالات مختلفی به خود می‌گرفت—از تعجب اغراق‌آمیز تا شیطنت یک هم‌دست.

نُوآ ناگهان متوجه شد که خودش هم بی‌اختیار سرش را تکان می‌دهد، گویی دارد پاسخ می‌دهد. لب‌هایش بی‌صدا حرکت کردند: «...چی؟ بازم بگو...»

«عجیبه... ولی قشنگه،» این بار صدایش با صدایی بلندتر_خش‌دار از خواب، اما پر از حسی تازه. در دلش آرزو کرد می‌توانست از پشت شیشه فریاد بزند: «من اینجام! می‌بینمت! می‌فهممت!» نبوغ فرارش از اتاق بایگانی، و این شجاعت دیوانه‌وار رقصیدن با مسواک، هر دو برای او یک معنا داشتند: زنده بودن.

تصویر محو شد—آهسته‌تر از همیشه، گویی نمی‌خواهد برود. اول دخترک، سپس بخار، و در آخر آن فضای گرم. نُوآ برای لحظه‌ای دستش را به سوی آینه دراز کرد و این بار، نوک انگشتانش واقعاً به شیشه رسید.

سردی آن او را به خود آورد. در انعکاس، چهره‌ی خودش را دید که حالا نه خسته، بلکه حیرت‌زده بود. حس شیرین حسرت در سینه‌اش تبدیل به آتشی ملایم شد که تا عمق وجودش را گرم کرد.

به سرعت دوش گرفت. آب سرد را تحمل کرد_امروز به آن نیاز داشت. ساعت هفت بود و او هنوز در خانه. اما به جای آن بی‌قراری همیشگی، حرکاتی سریع و هدفمند داشت.

به سوی کمدش رفت. پیراهنی را برداشت—همان پیراهنی که دکمه‌هایش همیشه کمی سفت بود. این بار اما، انگشتانش با شتابی شیرین و نه عصبی، دکمه‌ها را یکی پس از دیگری می‌بست. در ذهنش، ریتمی از همان رقص بی‌قاعده‌ی دخترک تکرار می‌شد و حرکاتش را هماهنگ می‌کرد.

کلیدهایش را از روی میز برداشت و ناخودآگاه یکی را بین دندان‌هایش گرفت، در حالی که با یک دست موهای بور به هم ریخته‌اش را به عقب می‌زد. در آینه‌ی قدی روبه‌رو، تصویر خودش را دید:

پسری با چهره‌ای که هنوز اثر لبخند روی آن بود، در حالی که کلیدی از دهانش آویزان بود و با عجله آماده می‌شد. ناگهان ایستاد. به یاد صحنه‌ای مشابه از دخترک با مسواک در دهانش افتاد. لبخندی دیگر روی لبانش نشست—لبخندی که حالا حسی از هم‌آوایی شیرینی در آن بود.

از خانه بیرون زد و برای اولین بار، هوای لس‌آنجلس به نظرش سبک نیامد، بلکه پر از احتمالی تازه بود. لبخندی که نه تصنعی بود، نه نمایشی—بلکه رازی بود که با خود به دنیا می‌برد؛ راز همزمانی دو زندگی که آینه به هم گره زده بود.

امروز دیگر تنها نبود. کسی در آن سوی دنیا، درست در همین لحظه، شاید در حال تماشای تصویر او از پشت آینه بود—و این آگاهی یا حتی یک دیوانگی مقدس، به همه‌ی منطق زندگی او معنا می‌بخشید.

داستان ادامه دارد...