من عاشق دنیاییام که ذهن را به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
پیمان آینه|فصل۲|قسمت۵

فصل اول: کشف راز
فصل دوم: دههی نظاره
بوی پیروزی:
زمستان سیاتل کمکم داشت جای خود را به نشانههای اولیهی بهار میداد. نور کمرنگ فوریه، از پنجرهی بالای اتاق بایگانی داخل میریخت و ذرات غبار را—که حالا دیگر مانند دشمنان شکستخورده بهنظر میرسیدند—در هوا شناور نگه میداشت.
بوی نم و کاغذهای کهنه، دیگر گلویش را نمیفشرد؛ حالا چون رایحهای آشنا و حتی دلنشین مشامش را مینواخت—بوی قلمرویی که تسخیرش کرده بود. لیا با آرامشی که از ژرفای وجودش میجوشید، چند کتاب و کلاسور دیگر را سر جایشان گذاشت.
سپس یک قدم به عقب برداشت، دستان غبارگرفتهاش را به کمر زد و با نگاهی مالکانه به نظمی که با دستان خود آفریده بود خیره شد. این دیگر نه آن اتاق هراسآور؛ بلکه قلمرویی بود که در آن، هر کتاب سربازی فرمانبردار و هر قفسه، دژی تسخیرشده به شمار میرفت.
بعد از آن فرار جسورانه، تصمیم گرفته بود آن جرقهی رهایی را که در تاریکی آن اتاق یافته، در سرتاسر قلمرو بیفروزد. با هر غباری که از روی جلد کتابی میزدود، گویی نور مشعلش جانی دوباره مییافت.
با لمس هر ورق، انگار بخشی از ترس گذشته را پاک میکرد. انگشتانش حالا با اطمینان روی جلدها میلغزیدند؛ گویی با هر لمس، هم آزادی را برمیگزید و هم آن را به محیط پیرامون میبخشید.
در حالی که کتابی را با احترام یک کتابدار کهنهکار در قفسه جای میداد، یاد مکس و کلویی افتاد. لبخندی نه از روی تمسخر، که از روی فهمی عمیق و شگفتزده، گوشهی لبش نشست. روزی از آنها متنفر بود، اما حالا...
ماهها از آن روز میگذشت. هر بار که به ماجرا فکر میکرد، به این نتیجه میرسید که کلویی حق داشت. او با چنگزدن به تاریکی و تبدیل آن به نردبان، آیندهاش را عوض کرده بود. و کلید این تغییر، همان گنج کاغذی و چرمی بود که اکنون در اتاقش، مثل تاجی پنهان، نگهبانی میداد.
اگر آنها او را در آن تاریکی حبس نمیکردند، لیا هرگز جرأت بازگشت به آن اتاق را نمییافت و به دنبال کشف راز درون صفحات کهنهی آن نبود. مکس و کلویی، بیآنکه خود بدانند، از موانعی برای تنبیه، به پلی برای کشف تبدیل شده بودند.
بعد از آنکه اتاق بایگانی نفس تازهای کشید—نفسی که لیا در سینهی او دمیده بود—با گامهایی استوار و سریع، برای تحویل دادن کلید، به دفتر مدیر رفت.
درست در لحظهای که از اتاق مدیر خارج میشد، با مکس و کلویی روبرو شد. لبخندی گرم—آمیختهای از صمیمیت واقعی و شیطنت پیروزمندانه—روی لبانش نشست:
«سلام دوستان…»
چند قدمی دور شد. در آستانهی در خروجی، روی پاشنه چرخید، نگاهی به آن دو انداخت، چشمکی زد و با نواری از شیطنت در صدا گفت: «کتاب جدیدی پیدا کردین، خبرم کنین... حتما!»
یک ساعت بعد، با قلبی که بیتاب دیدن هماتاقی مرموزش بود، به خانه برگشت و مستقیم و بیدرنگ به سمت اتاقش دوید. جلوی آینه ایستاد و بیآنکه صبر کند، شروع به شمارش معکوس کرد: «سه… دو...» هنوز «یک» بر زبان نیامده بود که آینه موج خورد.
نفس در سینهاش حبس شد. این بار تصویر، صحنهی آشپزخانه یا اتاق خواب نبود. پسرک را روی تختخوابش، با گیتاری در آغوش دید. نوک انگشتانش روی سیمها چنان با ظرافت میرقصید که گویی نه مینواخت، بلکه رشتههای نور را میبافت. سرمایهای از سکوت پراحساس، اتاق لیا را پر کرده بود.
با خود فکر کرد: «بازم یه هنر جدید؟... اول عکاسی، حالا موسیقی... واقعاً این پسر دیگه کیه که از هر انگشتش یه هنر میباره؟» حسی آمیخته از حسرت شیرین و شگفتی محض در جانش نشست. هر بار که فکر میکرد به شناختی از او رسیده، لایهای تازه از بودنش آشکار میگشت.
سپس، لبخندش ناگهان محو شد، گویی ابری از غم بر چهرهاش سایه انداخت. زیر لب زمزمه کرد: «کاش... فقط کاش میتونستم صدای سیمها رو بشنوم. صدای موسیقیاش رو... حتی یه نفس...»
درست در این لحظه، چهرهی پسرک آرامآرام ذوب شد، مانند نقاشیای که زیر باران از بین برود. لیا بار دیگر انعکاس چهرهی خودش را—که حالا غمگین به نظر میرسید—در آینه دید.
به تصویر خودش خیره شد، ابروهایش را در هم کشید و انگشت سبابهاش را به نشانهی تاکید تکان داد: «هیچ کسی حق نداره لبخندت رو بدزده... حتی اگه اون یه نفر، خودت باشی.»
داستان ادامه دارد...
مطلبی دیگر از این انتشارات
داستان دوست من خودم(قسمت دوم)
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیمان آینه|فصل۱|قسمت۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل دوم:بازگشت از برزخ|قسمت۲