پیمان آینه|فصل۲|قسمت۶

رقص نامرئی امید، از پشت شیشه‌های آینه آغاز می‌شود.
رقص نامرئی امید، از پشت شیشه‌های آینه آغاز می‌شود.

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند

آینه‌ی رازدار

نگاه نامرئی

فصل دوم: دهه‌ی نظاره

کتاب پر رمز و راز

نفرین آینه

هم اتاقی نامرئی

شادی ناب

بوی پیروزی


رقص نامرئی:

زمستان لس‌آنجس بهاری ساختگی بود، آفتابی که گرمایی به استخوان‌ها نمی‌بخشید، فقط سایه‌ها را کوتاه می‌کرد. نُوآ در راه خانه، گام‌هایش را چون زندانی‌ای که زنجیر به پا دارد برمی‌داشت. وزنه‌های نامرئی—از جنس نگاه‌های تحقیرآمیز پدر و آینده‌ای از پیش طراحی‌شده—به مچ پاهایش بسته شده بودند.

پژواک صدای پدرش هنوز در گوشش طنین می‌انداخت: «همش داری انرژیت رو با یه مشت بازی تلف میکنی!» کلمه‌ی «بازی» را چنان بر زبان آورده بود که گویی ناسزایی مقدس است. نُوآ شانه‌هایش را جمع کرده بود، گویی می‌خواست خودش را در برابر آن صدا کوچک‌تر کند.

وقتی وارد خانه شد، کوله‌پشتی‌اش را نه پرت کرد، که رهایش کرد—مثل جسدی بی‌جان—روی زمین. سکوت پرهیاهوی خانه، صدای تیک‌تاک ساعت دیواری را بلندتر کرده بود. مستقیماً به سمت آینه رفت؛ تنها نقطه‌ای در این جهان که بازتابش را تحریف نمی‌کرد.

در آینه تصویر پسرکی را دید که چهره‌اش نقشه‌ی خستگی بود: خطوطی زیر چشم، دهانی که گوشه‌هایش به پایین کشیده بود. اما او به این تصویر نگاه نمی‌کرد. در عمق شیشه، به دنبال چهره‌ی دیگری می‌گشت: دختری که با مسواک می‌رقصید، با کتاب‌ها نجوا می‌کرد، و با هر لبخند، گویی به دنیا اعلام می‌کند که «من اینجا هستم.»

با صدایی که از گلوگاه تنگی بیرون می‌خزید، زمزمه کرد: «می‌شه با لبخندی عاریه‌ای... زنده بود؟»


ناگهان، آینه نفسی کشید. سینه‌اش از حرکت ایستاد. صحنه دگرگون شد و او را به اتاقی برد که بوی پیروزی می‌داد—نه ترس. اتاق بایگانی، اما این‌بار نه چون زندان، که چون قلمرویی تسخیرشده.

دخترک در وسط اتاق ایستاده بود، دستانش به کمر، سینه‌اش جلوداده، و نگاهش مالکانه بر قفسه‌های منظم می‌گشت. لبخندی روی لبانش بود که نُوآ آن را می‌شناخت: لبخند کسی که بر ترس‌هایش چیره شده.

خودش بی‌اختیار لبخند زد. احساس غریبی بود: هم‌دردی نبود، هم‌پیروزی بود. اما سپس، تصویر یخ زد. چند دقیقه—که مثل ساعت‌ها گذشت—تصویر بی‌حرکت ماند. نُوآ خود را به شیشه چسباند، گویی می‌خواهد از آن سوی عالم صدا بزند: «حرکت کن... دوباره حرکت کن...»

و تصویر به حرکت درآمد. دخترک داشت با دو نفر صحبت می‌کرد؛ با لبخندی راحت و بی‌ریاکاری، به آن‌ها سلام کرد. سپس روی پاشنه چرخید، نگاهش را به سمتشان برگرداند و چشمکی زد—چشمکی که حتی از پشت شیشه مملو از اعتمادبه‌نفس بود. چیزی گفت که نُوآ نشنید، و رفت.

اما مات مانده بود. این دختر درون‌گرای آینه، حالا داشت با دنیا شوخی می‌کرد؟ این صحنه، درسی را در ذهنش حک کرد: «آدم‌ها رو نمی‌شه توی یه قاب گذاشت... اونا همیشه یه وجه دیگه‌ای دارن که فقط برا خودشونه.»

انرژی عجیبی—گرمایی از جنس حسرت و امید—در رگ‌هایش جاری شد. به سمت میز شلوغش رفت. دستانش، که لحظه‌ای پیش سنگین به‌نظر می‌رسیدند، حالا با هدفی تازه کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کردند. همان‌طور که دخترک به اتاق بایگانی جان داده بود، او هم داشت به این آشفتگی نظم می‌بخشید.

دستش در لابه‌لای کاغذها به پارچه‌ای مشکی برخورد. زیر انگشتانش، برآمدگی آشنا و دلنشین بدنه‌ی گیتار را احساس کرد—چیزی که سال‌ها پیش، همراه آرزوهایش، در تاریکی پستو دفن کرده بود. چوب کهنه و گرم گیتار را در آغوش کشید. بوی کهنگی چوب و خاطره، بینی‌اش را پر کرد.

صدایی در درونش فریاد زد: «چرا من باید آرزوهام رو تو تاریکی پستو دفن کنم؟ چرا نمی‌تونم مثل دخترک آینه باشم—آزاد، شجاع، خودش؟»


گیتار را در آغوش گرفت، به روی تختش نشست و انگشتانش—که ماه‌ها بود فقط مشق ریاضی نوشته بودن—روی سیم‌ها جای گرفتند. اولین نت، لرزان و محتاط از ساز بیرون آمد. دومی، محکم‌تر. سومی، جریان یافت. ملودی غم‌انگیز و درونی‌اش، فضای خالی خانه را نه پر که تسخیر کرد.

در آن لحظه فهمید: همان‌طور که دخترک با لبخندش به دنیا ثابت کرد قوی است، او هم با این صدا—صدایی که از اعماق وجودش می‌جوشید—به خودش ثابت می‌کرد که زنده است. بی‌ترس. و حاضر است دوباره پرواز کند.

داستان ادامه دارد...