پیمان آینه|فصل۲|قسمت۷

پیمانی بی‌قرارنامه، وفاداری به سایه‌ای در شیشه.
پیمانی بی‌قرارنامه، وفاداری به سایه‌ای در شیشه.

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند

آینه‌ی رازدار

نگاه نامرئی

فصل دوم: دهه‌ی نظاره

کتاب پر رمز و راز

نفرین آینه

هم اتاقی نامرئی

شادی ناب

بوی پیروزی

رقص نامرئی


تعهدی نامرئی:

اواسط بهار در سیاتل، فصلی رویایی و فریبنده بود: آفتابی که گرمایی نرم روی پوست می‌نشست، اما سایه‌ها هنوز خنکای واپسین نفس‌های زمستان را در خود نگه داشته بودند—درست مثل زندگی تازه‌ی لیا که روی آرامشی لرزان بنا شده بود.

چند ماه از آن روزهای هراس‌انگیز پاییزی می‌گذشت و آینه تبدیل به حریمی امن و خصوصی شده بود. حریمی که روح خسته‌ی او را، جرعه‌جرعه، با آب حیاتی که از جریان‌های آبگونه‌ی آینه می‌گرفت، جانی دوباره می‌داد.

حالا با گام‌هایی که ریتمی مطمئن‌تر داشتند به مدرسه می‌رفت، و شب‌ها، در خلوت اتاقش، ساعت‌ها در دنیای اسرارآمیز کتاب «هندسه‌ی رویاها» گم می‌شد. این رفت‌و‌آمد بین دو جهان، آونگی شیرین از تنهایی و همراهی برایش ساخته بود.

فصل امتحانات نزدیک می‌شد، اما برخلاف سال‌های قبل، ترس یخ‌زده‌ی گذشته، ذوب شده و به آبی آرام تبدیل گشته بود. این آرامش آبشخوری از همان چاه اسرار داشت: چاهی از اعماق تاریکی اتاق بایگانی.

این صلح درونی، دیواری نامرئی دورش کشیده بود. دیگر از نگاه‌های سنگین مکس و کلویی عقب نمی‌نشست، بلکه با قامتی راست و نگاهی آرام—که نه دعوت می‌کرد و نه می‌راند—پاسخ می‌داد. او اکنون در بازی خودش شرکت می‌کرد.

در این مدت، تغییری ظریف رخ داده بود: مکس، همان مکس همیشگی، حالا گاه‌گاهی نگاه‌های متفاوتی به او می‌انداخت. نگاه‌هایی که نه تمسخرآمیز، که کنجکاوانه و گاه حتی محترمانه بودند. شاید مکس برای اولین بار داشت او را—واقعاً او را—می‌دید.

لیا این توجهات را با لبخندی ساده و دوستانه می‌پذیرفت، اما همیشه مرزی آرام و محکم میانشان نگه می‌داشت. این فاصله دیگر از روی ترس یا تحقیر نبود؛ از روی احترام به حریمی بود که حالا دور خود و رازش کشیده بود.

آن روز، در گوشه‌ی دنج و کمی نمور راهروی شرقی، مکس مسیرش را سد کرد. با لبخندی که شاید این‌بار صمیمیتی در آن موج می‌زد، جلو آمد. «لیا، می‌خواستم رسماً ازت عذرخواهی کنم. اون شوخی... واقعا بچه‌گانه بود.»

لیا سرش را به اظهار پذیرش، مختصری تکان داد. لبخندی زد: «گذشت. راستش... مستقیم و غیرمستقیم، کمکم کرد چیز بزرگی رو بفهمم.»

مکس با چهره‌ای درهم‌رفته از تعجب و کنجکاوی به او خیره شد، منتظر بود که لیا رازش را فاش کند، اما او چنین نکرد.

سپس مکس یک قدم به حریم شخصی او نزدیک شد. دستش را بلند کرد—حرکتی نرم و تقریباً آهسته—تا رشته‌ای از موهای لیا را که بر گونه‌اش رقصیده بود، به نرمی پشت گوشش بخواباند.

ناگهان زمان برای لیا از حرکت ایستاد.

با برخورد نوک انگشتان مکس، موجی یخ‌زده از فرق سرش به پایین سرازیر شد. قلبش یک‌لحظه چنان فشرده شد که گویی مشتی آهنین آن را درگیر کرده. پیکرش پیش از مغزش طغیان کرد:

عضلات پشت گردنش منقبض شد، نفس در گلویش یخ زد، و ناخودآگاه یک گام به عقب برداشت. این یک هشدار اولیه‌ی غریزی بود. اخطاری از اعماقی ناشناخته.

مکس، در حالی که لابد صدای قلب خود را چون طبل می‌شنید، با نجوایی لرزان گفت: «لیا، من… من واقعاً… بهت علاقه دارم.»

سکوتی سنگین، فاصله‌ی ناچیز بینشان را پر کرد. لیا چشمانش را بی‌رحمانه به چشمان مکس دوخت. در لحظه‌ای که باید جرقه‌ای می‌زد، تنها تاریکی محض بود. به جای تپشی تند، تنها سکوت یک پیمان نامرئی را حس کرد.

با لحنی شفاف، آرام و برشی—مانند تیغی که کاغذی نازک را می‌برد—گفت: «ممنون، مکس. اما... من چنین احساسی نسبت به تو ندارم. متاسفم.» و پیش از آنکه موج حیرت و خشم در چهره‌ی مکس بشکند، چرخید و رفت. پشت سرش، بار سنگین ناباوری و تحقیر را رها کرد.

تمام راه خانه، سوالات چون دسته‌ای زنبور خشمگین در مغزش وزوز می‌کردند. چرا چنین کرد؟ مکس که از ستاره‌های درخشان مدرسه بود. این پیشنهادی بود که بسیاری از دختران مدرسه آرزویش را می‌کشیدند. هیچ دلیل عقلانی‌ای وجود نداشت. پس آن واکنش فوری و جسمانی که او را به عقب راند، از کدام گوشه‌ی تاریک وجودش جهید؟

«نکنه دارم از خیال به واقعیت می‌بازم؟» زیر لب، مانند ذکری برای دفع شر، تکرار می‌کرد. و سپس، با پرسشی ژرف‌تر سنگی بزرگ در آب راکد ذهنش افتاد و دایره‌هایی گسترده پدید آورد: «یعنی من... دارم به یه سایه، یه بازتاب در شیشه، وفادار می‌مونم؟ به کسی که حتی مطمئن نیستم زنده است؟»


جلوی آینه ایستاد. چشمانش را بست، نفس عمیقی به درون کشید و بازشان کرد.

و آینه پاسخ داد.

تصویر لرزید و در خود فروریخت—این‌بار با شتابی حاکی از اضطراب. و پسرک آینه آنجا بود: در تاریکی نسبی اتاقش—با پرده‌های کشیده که تنها نوارهای باریکی از نور بعدازظهر از لای آنها دزدکی سرک می‌کشدند و بر بدنه‌ی گیتارش خطی طلایی‌رنگ می‌انداختند.

او ساز در آغوش داشت، اما انگشتانش بی‌حالت روی سیم‌ها افتاده بودند. سرش خم بود، و شانه‌هایش قوسی شکست خورده ترسیم می‌کردند. اندوهی ژرف و خالص—همانند غباری که هر نوری را در خود خفه کند—از چهره‌اش می‌بارید.

سینه‌ لیا درد گرفت. دستش ناخودآگاه به سوی تصویر دراز شد. «کاش... کاش می‌تونستم اونجا باشم. کاش دلیل این همه غم رو می‌دونستم.» با آوایی لرزان که بیش از آنکه سخن باشد، دعایی بی‌صدا بود بر زبان آورد.

و درست در اوج این اشتیاق سوزان، تصویر محو شد. آرام. خاموش. و او را در برابر بازتاب تنها و سرگشته‌ی خویش رها کرد.

سکوت اتاق، اکنون آکنده از پرسشی بی‌پاسخ بود. اما در ژرفای وجود لیا، چیزی آرام گرفت. او پاسخی را که نیاز داشت دید. پیمانش—هرچند نامعقول—اما واقعی بود، و این، برای اکنون، کفایت می‌کرد.

داستان ادامه دارد...