پیمان آینه|فصل۲|قسمت۸

رشک بردن به جهانی که تصویر آن را در آینه می‌بینی.
رشک بردن به جهانی که تصویر آن را در آینه می‌بینی.

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند

آینه‌ی رازدار

نگاه نامرئی

فصل دوم: دهه‌ی نظاره

کتاب پر رمز و راز

نفرین آینه

هم اتاقی نامرئی

شادی ناب

بوی پیروزی

رقص نامرئی

تعهدی نامرئی


حسادتی نامرئی:

اواسط بهار در لس‌آنجلس، با آفتابی درخشان و هوایی که بوی شیرین یاسمن ستاره‌ای را از باغچه‌ها با خود می‌آورد، روزی بود که نُوآ خود را در صلحی موقت می‌یافت.

تازه از جلسه‌ی عکاسی بازگشته بود—اولین باری که پس از ماه‌ها جرات کرد دوربینش را نه به‌عنوان فرار، که به‌عنوان انتخاب خود بردارد.

نور طلایی بعدازظهر از لای شاخه‌های نخل کنار پنجره می‌گذشت و غبار رقصانی را بر روی بدنه‌ی گیتارش روشن می‌کرد. انرژی ناشی از این آزادی کوچک، مثل جرعه‌ای آب خنک، هنوز در وجودش تازه بود.

با گام‌هایی سبک‌تر از همیشه به سمت آینه رفت. شاید ناخودآگاه می‌خواست این احساس تازه‌ی «خود بودن» را—این پیروزی شخصی کوچک را—با تنها همزبان ساکتش در میان بگذارد. نفس عمیقی کشید و به شیشه نگاه کرد، در حالی که لبخندی آرام گوشه‌ی لبش نشسته بود.

و آینه صحنه‌ای را نشان داد که تمام آرامش آن روز را در یک لحظه منفجر کرد.

راهروی مدرسه، با همان نور بهاری اما از پشت پنجره‌های ابری. و هم‌اتاقی نامرئی‌اش آنجا ایستاده بود. اما در کنارش پسری بود با قامتی بلند و لبخندی راحت—کسی که قبلا او را ندیده بود. نُوآ بی‌اختیار به جلو خم شد. چشمانش بازتر شده بودند، و ناخن‌هایش بی‌آنکه بداند، به کف دستش فرو می‌رفتند.

صحنه بی‌صدا پیش می‌رفت. آن پسر چیزی گفت و دخترک سرش را پایین انداخت—حرکتی که در دید نُوآ می‌توانست از شرم یا تمایل باشد.

سپس پسرک دستش را بلند کرد و بی‌معطلی، با حرکتی مالکانه و راحت، به سوی صورت دخترک برد. نوک انگشتانش بدون هیچ درنگی، مستقیم به پوست گردنش رسید، رشته‌ای از موهایش را دور انگشت پیچاند و با کششی نرم—که برای نُوآ همچون کشیدن پرده‌ای خصوصی بود—آن را پشت گوش او قرار داد.

دنیا برای نُوآ از حرکت ایستاد.

حسی تیز و سوزان، مثل فلز گداخته، از وسط سینه‌اش بالا آمد و در گلوگاهش گیر کرد. تصویری که ماه‌ها از دخترک آینه‌ی خود در ذهن ساخته بود—دختری تنها، رازدار، شبیه خودش—ناگهان ترک خورد و مانند شیشه‌ای شکسته به زمین ریخت.

این صحنه‌ی ساده، به چشم او خیانتی بزرگ بود. حسادتی زهرآلود و ناشناخته تمام وجودش را فرا گرفت و عضلاتش را منقبض کرد.

و در اوج این آشفتگی، آینه بی‌رحم، صحنه را قطع کرد. نُوآ خشک‌زده در اتاقش ایستاد، چشمانش به نقطه‌ای خالی دوخته شد. تنها چیزی که در ذهنش ماند، شکسته شدن حریم دخترکش توسط دست آن پسر غریبه بود.

نفسش را با صدایی خارش‌دار بیرون داد. سرش گیج می‌رفت و قلبش بی‌نظم می‌کوبید. چرا این‌قدر برایش مهم بود؟ او که حتی نامش را هم نمی‌دانست. او که تنها بازتابی در شیشه بود. این حس مالکیت دردناک از کجا می‌آمد؟

«نُوآ... این چه دیوونگی‌ایه؟» زیر لب زمزمه کرد، صدایش در سکوت اتاق گم شد. هرگز در زندگی چنین احساس تعلق خفه‌کننده‌ای را تجربه نکرده بود. گویی از اعماق وجودش، هیولایی بیدار شد: حسادت خالص.


با قلبی که سنگینی‌اش او را به زمین می‌کشید، به سمت گیتارش رفت. تنها زبانی که بلد بود، تنها سلاحش در برابر این طوفان ناشناخته. گیتار را در آغوش گرفت، چوب گرم و آشنا برای لحظه‌ای او را آرام نمود. شروع به نواختن کرد.

اما این بار ملودی‌اش متفاوت بود. نه فقط غمگین؛ پر از کشمکش بود—نت‌هایی خشن که ناگهان به سکوتی لرزان تبدیل می‌شد. انگار داشت با سازش جر و بحث می‌کرد. درد از دست دادن چیزی را که هرگز مالکش نبود، در هر وتر می‌پیچید.

و درست در میان این طوفان صوتی، معجزه‌ای رخ داد.

همزمان با زدن آکوردی غم‌انگیز و کشیده، صدایی منقطع از سمت آینه آمد: «کاش… ش… می‌تونس…»

نُوآ ناگهان از جا پرید. گیتار از دستان لرزانش رها شد و با صدایی ناهنجار بر زمین افتاد. چشمانش گشاد شدند. آیا واقعاً شنیده بود؟ آن صدا… آرام، لرزان، و به‌طور غریبی آشنا بود. مثل نجوایی از جهانی موازی.

با قلبی که حالا دیوانه‌وار می‌تپید، به سمت آینه دوید. اما قبل از رسیدن، آخرین لرزش‌های تصویر محو شد. دوباره فقط چهره‌ی رنگ‌پریده و حیران خودش را دید.

دقایقی طولانی، بی‌حرکت ماند. تنفسش سریع و سطحی بود. باورش نمی‌شد. آیا موسیقی‌اش پرده‌ی بین دو جهان را برای لحظه‌ای کنار زده بود؟ حتی اگر توهم بود… توهمی بود که ریشه در صادقانه‌ترین بخش وجودش داشت. توهمی که او را نه با یک سایه، که با انسانی واقعی پیوند می‌داد.

آن شب، نه فشار درس و پدر، که این شبح امید تازه‌متولد بود که خواب را از چشمانش ربود. و برای اولین بار، این بی‌خوابی، شیرین بود.

داستان ادامه دارد...