پیمان آینه|فصل۲|قسمت۹

زمانی که جسم شورش می‌کند و دنیا به تماشا می‌ایستد.
زمانی که جسم شورش می‌کند و دنیا به تماشا می‌ایستد.

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش

ماسک لبخند

آینه‌ی رازدار

نگاه نامرئی

فصل دوم: دهه‌ی نظاره

کتاب پر رمز و راز

نفرین آینه

هم اتاقی نامرئی

شادی ناب

بوی پیروزی

رقص نامرئی

تعهدی نامرئی

حسادتی نامرئی


طغیان درد:

اواسط بهار سیاتل، با نور خاکستری و خنکی که از پنجره پاورچین پاورچین می‌آمد، نوید روزی تازه را نمی‌داد. تنها نوید بازگشتی آشنا بود:

درد.

باز هم آن روزهای لعنتی از راه رسیدند، گویی همه‌ی عزمشان را جزم کرده‌اند که وجود او را ذره‌ذره بمکند و اکسیر مرگ را در رگ‌هایش جاری کنند.

مگر یک انسان چند بار می‌تواند بمیرد؟

خورشید روی طلوع نداشت، او هم دلش به درد آمده بود و می‌خواست لیا چند دقیقه بیشتر بخوابد؛ همان خوابی که کمی بعد آرزویش خواهد شد. چشمانش بسته بود، اما حتی در خواب هم لرزش درد در تنش محسوس بود.

آلارم ساعت، مانند ناقوس عزایی، گوش‌هایش را پر کرد. امروز امتحان ریاضی داشت. با سختی چشمانش را گشود؛ طوفانی در راه بود، طوفانی مهلک و ویرانگر. موج درد ریتم سینوسی‌اش را آغاز کرد؛ با هر اوجش، چهره‌ی لیا دگرگون می‌شد.

هر نفسی که می‌کشید، مسلسل درد، شکم و کمرش را به رگبار می‌بست. لیا به سختی چشمانش را باز کرد و لب‌های خشکش را به هم فشرد.

در فکر بود که اول کدام دردش را با همان «تلقینات فرمایشی» آرام کند؛ همان تلقیناتی که دیگران همیشه به او می‌گفتند: «تلقین کن درد نداری، آروم می‌شی.»

زیر لب تکرار کرد:

«من درد ندارم،

شکمم اصلا درد نمی‌کنه،

کمرم که هیچ،

کی گفته من حالم بده؟...»

با فشار معده، خودش را به سرویس بهداشتی رساند. قبل از رسیدن به آستانه‌ی در، تمام وجودش بالا آمد. رگبار تهوع مجالی برای نفس کشیدن نمی‌گذاشت. حس خفگی، روحش را در اسارت گرفت.

مگر انسان بدون نفس کشیدن می‌تواند زنده بماند؟

ولی لیا نفس نمی‌کشید؛

فقط بالا می‌آورد،

بی‌رحم و خالی.

چند دقیقه گذشت، که برای او به اندازه‌ی یک قرن بود. کنار سرویس بهداشتی روی زمین سرد نشست و شروع به گریه کرد. هق‌هقش بالا و بالاتر رفت. عجز و ناتوانی همه‌ی وجودش را پر کرده بود؛ انگار پرچم سفیدش را برای تسلیم بالا برده باشد.

این جنگ داخلی هر ماه او را به مرحله‌ی تسلیم می‌رساند. جنگی که یک تنه در مقابل لشکری عظیم بود. اما لیای کم‌تحمل، بیدی نبود که به این بادها بلرزد. با وجود پایین بودن آستانه‌ی تحملش، مرگ را به زانو درآورده بود.

با تمام توان، به سمت تختش برگشت و تلاش کرد آماده رفتن به مدرسه شود. پاهایش سست و بی‌جان بودند. نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:

«من قوی‌ام.

من می‌تونم.»

این جمله هر ماه تکرار می‌شد، اما حقیقت، محکم‌تر از قبل او را به زمین می‌کوبید. لباس‌هایش را با زحمت پوشید. در آینه، چهره‌ای رنگ‌پریده با چشمانی گود افتاده دید. زیر لب گفت:

«فقط... باید... خودم رو برسونم.»


در راه مدرسه، هر قدم شکنجه بود. تلاش می‌کرد عادی به نظر برسد، اما می‌دانست موفق نیست. حس دردی که آماده طغیان بود، او را به پایین می‌کشید و وجودش را پر از تهوع و اضطراب می‌کرد.

سر جلسه‌ی امتحان، درد هجوم آورد و تمرکز را از او گرفت. مداد از دستش رها شد و مانند استخوانی شکسته به گوشه‌ای افتاد. درد شکم، مثل یک مجازات شخصی، چنان تیز پیچید که تمام وجودش را فرا گرفت. تلاش کرد کنترل کند، اما نتوانست.

با چهره‌ای مملو از درد، از معلم اجازه خواست و به سرویس بهداشتی رفت. بدنش تسلیم شد و هر آنچه داشت، مجدد بالا آورد. لرزش بدن، فشار و عرق سرد، آستانه‌ی تحملش را نشان می‌داد.

سارا، هم‌کلاسی‌اش، وارد شد. نگران، به سوی او آمد: «لیا! حالت خوبه؟ چی شده؟»

لیا با صدای خفه گفت:

«درد... دارم... پریودم...»

سارا بی‌درنگ از کیفش یک مسکن بیرون آورد و آن را در دست لیا گذاشت، طوری که انگار کلیدی برای قفل یک مشکل ساده می‌دهد. با لبخندی که تلاش می‌کرد دلسوزانه باشد، گفت:

«آهان!

خب چیزی نیست که.

اینو بخوری بهتر می‌شی.

معلومه آستانه‌ی تحملت خیلی پایینه که این‌قدر تحت تأثیر قرار گرفتی.

تلقین کن که درد نداری!»

کلماتش، از درد فیزیکی هم سنگین‌تر بودند. لیا در سکوت گوش داد؛ دردهایش برای دیگران یک ضعف ساده بودند، در حالی که او از درون در حال فروپاشی بود.

اشک‌ها بی‌صدا روی گونه‌هایش جاری شد. سال‌ها انکار، قضاوت، و «تلقین کن»ها، او را درگیر کرده بود. به سختی از جایش بلند شد و به خانه برگشت.


ساعت‌ها، در هاله‌ای غرق درد و بی‌خوابی، کند گذشتند. در خانه، مادرش کیسه‌ی آب گرم آورد و موهایش را نوازش کرد:

«عزیزم، می‌دونم درد داری،

بدنت ضعیف شده.

کسی با یه پریود این‌طوری نمی‌شه.»

لیا در دلش فریاد زد:

«من ضعیف نیستم!

من... من درد می‌کشم!»

گلویش منقبض شد، اما هیچ صدایی بیرون نیامد.

خود را زیر سؤال برد:

«شاید حق با اوناست... شاید واقعاً ضعیفم...»

درد آن‌قدر شدید بود که هوشیاری‌اش را از بین برد. آرام، به خوابی سنگین و ناخواسته فرو رفت.


خواب، یک فراموشی موقت و بی‌وزن بود. ساعت‌ها بعد، لیا با حس آرامش عجیبی در زیر شکمش از خواب بیدار شد. درد هنوز بود، اما ملایم‌تر.

در همین لحظه، صدایی دلنشین و آرام‌بخش از گوشه‌ی اتاق شنیده شد؛ گویی دیوار اتاق تبدیل به پرده‌ای نازک شده و از پشت آن نجوایی از جهانی دیگر به گوش می‌رسید.

با تعجب زیر لب زمزمه کرد:

« صدای گیتار؟...

اینجا که کسی گیتار نمی‌زنه...»

ملودی آرامش‌بخش، او را از میان درد و ضعف به سمت رهایی کشید. لیا با باقی‌مانده‌ی توانش به سمت میز آرایش رفت، هر قدم یک مبارزه بود. پاهایش سست و دیوارها دور سرش می‌چرخیدند.

«باید... باید... خودم رو برسونم.»

بار دیگر از ناتوانی چشمانش سیاهی رفت و تسلیم درد و ضعف شد. چیزی نمانده بود زمین بخورد که دستش را به سمت میز آرایش دراز کرد و با تمام وجودش به آن چسبید.

در همان حال پسرک را در آینه دید.

او روی تختش نشسته و گیتار می‌نواخت. ملودی دلنشینی که از انگشتانش جاری می‌شد، روح و جسمش را تسکین می‌‍‌‌داد.

اما ناگهان اشکی که از چشمان پسرک جاری بود توجه لیا را جلب کرد. اشکی که درست روی همان نقطه‌ای از آینه می‌لغزید که تصویر چهره‌ی درهم‌شکسته‌ی لیا نیز بود.

گویی دو‌ درد در آن شیشه به هم می‌پیوستند.

لیا، با تمام وجودش، دردی را در چهره‌ی پسرک حس می‌کرد. این درد، شبیه درد خودش بود؛ دردی پنهان که پشت یک لبخند یا ماسک اجتماعی مخفی می‌شد.

حالا، به جای نگرانی درباره‌ی ضعف خودش، به این فکر می‌کرد که این پسر هم درد می‌کشد. شاید این ملودی، فریاد دردهای خودش بود؛ دردهایی که هیچ‌کس دیگری آن‌ها را نمی‌دید.

در حالی که اشکش جاری بود، با خود فکر کرد:

«شایدم داره به حال من گریه می‌کنه.

یعنی تو این دنیا کسی هست، که دردی رو که می‌کشم درک کنه؟

شایدم فقط پسرک آینه که به این دنیا تعلق نداره، بتونه بی‌هیچ قضاوتی همراهیم کنه...»

این حس، که یک نفر—هر چند غیرواقعی—دردش را بفهمد، در میان درد فیزیکی‌اش، حسی از هم‌دردی عمیق و ارتباطی نامرئی را بیدار کرد.

لیا، با دیدن اشک‌های پسرک، فهمید، که دیگر تنها نیست. شاید در دنیایی دیگر—بی‌هیچ قضاوت و سرزنشی—کسی باشد، که او را درک کند.

با این حس، زانوهایش خم شد و‌ بدنش—نه بر اثر ضعف، که همچون رها کردن بار سنگینی—به آرامی روی زمین لغزید.

اما این سقوط، سقوطی تلخ و دردناک نبود، بلکه یک تسلیم شدن شیرین و آرامش‌بخش بود. او روی زمین، کنار میز آرایشش در حالی که زانوانش را در آغوش گرفته بود، دراز کشید و چشمانش را بست.

آرام آرام ریتم سینوسی دردها، جای خود را به نوایی که از زیر انگشتان پسرک جاری می‌شد، داد. قلب و روح لیا از زندان تنهایی رها شد و خود را به آغوش آرامش سپرد.

در آن لحظه،

لیا با تمام وجودش،

فهمید که خانه‌ای دارد که قبلاً نمی‌شناخت.

داستان ادامه دارد...