ازدحام در جمجمه

زنجیری نا گشودنی
زنجیری نا گشودنی

پیچ و تاب می خورند،

به هر سو هجوم می آوردند

و همه جا را از آن خود می کنند؛

افکارم را می گویم...

افکاری که در هر گوشه و کناری از ذهنم جا خوش کرده

و در هر شکاف مغزم ریشه دوانده اند.

افکاری که گاه و بی گاه از گذشته و آینده سر کشی می کنند،

در میان این سرکشی ها در هم تنیده می شوند و گیر می کنند.

می خواهم گره را پاره کنم

اما هرچه می کشم سفت تر می شود.

این رشته گره خورده نه تنها گسسته نمی شود،

بلکه باز هم نمی شود.

در میان این تنیدگی و پیچ در پیچی،

گاهی صداهایی بر می خیزند

و گاه تصاویر و چهره هایی در مقابلم لبخند می گشایند.

صداها و چهره هایی آشنا و در عین حال غریب که خاطره نام دارند.

افکارم قدم زنان از رویشان گذر می کند

و رد پای خود را بر آنها بر جای می گذارد.

در این رفت و آمد ها،

گرد و غبار فراموشی را از رویشان می پراکند و زنده شان می کند.

انگار که خاطرات بعد از غبار گیری،

با سرفه های پی در پی از خوابی طولانی بر می خیزند و رنگ و رو می گیرند؛

به محض بیدار شدنشان چشم می چرخانند

تا هر چیز کوچکِ آشنایی را به گذشته پیوند دهند و عذابت بدهند.

از شباهت تلخی قهوه به تلخی روزگار پیشین بگیر

تا سوخته شدن سیگاری که مانند زندگیت سوزانده شده و دودش بر هوا رفته...

کاش می توانستم صداها را خفه کنم و چهره ها را خونین.

کاش می توانستم خاطرات را با همان آتش سیگار بسوزانم و خاکستر کنم.

کاش می توانستم دست و پای افکارم را ببندم،

اسیرشان کنم

و در گودالی ته ذهنم چالهِ شان کنم.

گودالی سیاه و عمیق که هرگز سر باز نکند...

درحالی که سال هاست که درحال کندن آن گودال و پر کردنش با افکار مزاحمم هستم،

اما دریغ از اینکه لحظه ای گودال را ترک نکنند.

سرم درد می‌گیرد،

چشمانم می سوزد

و از یاد آوری آن روزها پاهایم هم سست می شود.

شاید نتوان افکار را بی صدا و خاطرات را کشت،

اما...

میتوانم چشمانم را کور کنم تا دیگر با دیدن هر چیزی به یادش نیفتم؛

می‌توانم پاهایم را فلج کنم تا دیگر به سمت او پا نکشم؛

می‌توانم مغزم را بی جان کنم تا دیگر او را در خود نپروراند

و می‌توانم قلبم را خاموش کنم تا دیگر برای او نتپد..‌.

پیش از آنکه افکارم این بلاها را نصیبم کند،

آن هم تدریجی و به مراتب دردناک تر...

صدایی بر فضا طنین می اندازد؛

صدای اوست.

شاید هم اشتباه میکنم و فقط در ذهنم اکو می شود.

اما به هر حال آن صدا،

آخرین صدایی است که ذهنم را می شکافد و بعد،

گلوله ای این حکم را اجرا می کند؛

آنگاه سیاهی و سکوت مطلق همه جا را فرا می خواند.