کلمههای گاه وبیگاهِ یک کتاببازِ دست به قلم | در مسیر شدن...
از شکلات تلخ دست بردار!

به آخرین نوشتهام نگاه میکنم؛ سیزده روز پیش. پنداری هزار سال گذشته باشد.
زمان را از دست دادهام. "روحم را از پی جسمم و با خودم میکشم" اینور و آنور.
سوگ که روی سوگ بیاید، سوگ که از حد بگذرد، زمان مفهوم خودش را از دست میدهد.
بعد از آن ماجراهای نود و هشت و در آن دیماهِ سیاه، آرزو میکردم که ای کاش هرگز بهدنیا نیامده بودم... و حالا همچنان زندهام؛ زنده ماندم تا ببینم بالاتر از سیاهی خود سیاهی است.
ببینم که سیاهی بیانتهاست؛ که آدمی میتواند آنقدر در سیاهی پیش برود که دیگر اصلاً نفهمد میان سیاهی است!
آدم بعد هیچ سوگی آن آدم قبلی نمیشود؛ نمیشود که نمیشود که نمیشود... که سوگهای ما جمعی است و فرصتی هم نداریم برای سوگواری جمعی.
زندگی اما هر روز به ما سر میزند. هر روز پی ماست، منتظر ماست. نمیبیند، نمیداند انگار کرور کرور زندگی نکرده مانده روی دستمان؛ کرور کرور جانهای عزیزِ سفر کرده. ماندهایم زیر آوار... نمیبیند، نمیداند انگار!
"با خودت مثل انسانِ ساکنِ بحران رفتار کن. هر چقدر که میتونی زندگی کن. آهنگ گوش بده. عطر چای برگاموت و ارلگری، عطر هل. دو خط نوشتن. پنج خط کتاب خوندن. دست بردار از شکلات تلخ! برو برای خودت گز بخر..."
این را که گفت گریهام گرفت.
«من هیچ وقت از تهران گز نگرفتهام... حالا مگه میشه رفت اصفهان؟ نه پای رفتن دارم، نه دلش رو...
زندگی میکنم، نگران نباش. مینویسم، میخونم، شکلات تلخ و چای میخورم، میرم پیادهروی.
زل میزنم به درختا، به آسمون، و سعی میکنم پرندهها رو از روی صداشون بشناسم...
ولی هنوز کورهام!»
•
زنده ماندهام، زنده ماندهایم و شاید کار ما این باشد که زندگی کنیم، هر چقدر که بشود. بهقدر توان. زندگی کنیم و با زندگی کردن، سیاهی را از پای دربیاوریم.
زندگی کنیم به جای همه زندگیهای نکرده و روی دست مانده... به قدر توان!
مطلبی دیگر از این انتشارات
پاسخی به اردشیر آریا
مطلبی دیگر از این انتشارات
کمی پیرامون دموکراسی
مطلبی دیگر از این انتشارات
گذشته درگذشته! واقعاً؟!