جان سختی

کاش نوری بتابد
کاش نوری بتابد

آدم‌ گاهی از این همه جان سخت بودن خودش به ستوه می‌آید.

چیزهایی می‌نویسم و پاک می‌کنم. می‌نویسم و پاک می‌کنم.

در این کوران ناملایمات چگونه است که همچنان ادامه می‌دهم! آیا از این سیلاب ناامیدی می‌توانم خودم را دَرکِشم! این طوفان‌های سهمگین که پی‌درپی بر تن نحیفمان می‌تازند و هر روز زخمی و خراشی تازه بر پیکره‌مان به جای می‌گذارد.

برخی می‌گویند ما محکوم به زندگی هستیم.

مادرم همیشه می‌گوید: اگر تمام دنیا هم که از بین برود و فقط یک نفر زنده بماند، آن یک نفر را زندگی باعث‌ش است. به هر حال اون زنده است و باید زندگی کند.

شاید از همین‌ روست که جان سختی می‌کنم و ادامه می‌دهم. هر چند زندگی داریم تا زندگی...

انگار در مجموع غیر از این چاره‌ای نداریم.

چرا نمی‌گذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر؟!