دل بی‌قرار، قرار از چه میجویی!

آشوبم

در این اندیشه که چه کنم تا کمی دلم قرار گیرد. فکرم راه به جایی نمی‌برد. اوضاع از آنچه به نظر می‌رسد هم بدتر است. تا کی این وضعیت ادامه خواهد داشت! تا چه زمانی می‌شود تحمل کرد! اعتراض کنی، نامت می‌شود معاند، می‌شود بازیچه دست دشمنان، می‌شود تروریست... آخر می‌دانید که، تا مادامی که گوش به فرمان و مطلیع باشی نامت مردم شریف ایران است، در غیر این صورت منِ معترض به وضعیت موجود می‌شوم دست نشانده... خسته‌ام. کتاب‌ها را که می‌خوانی، فیلم‌ها را که می‌بینی، همه پُراند از مرده بادها و زنده‌بادها، این چرخه تا به کجا تا به کِی ادامه خواهد داشت! چرا تمام نمی‌شود!

خون به زمین فرو نرفت

روی زمین پخش شد

از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد

هرکس آن را می­‌دید

می­‌فهمید

که جایی

بی‌گناهی را کشته­‌اند…

-شاهرخ مسکوب

سرم را بالا می‌آورم، ناگهان چهره مغموم و گرفته‌ام را در صفحه‌ی سیاه مانیتور می‌بینم. جا می‌خورم. چشم‌هایم را می‌بندم. سعی می‌کنم به چیزی خوب فکر کنم. به خودم‌ می‌آیم، افکارم در میان کسیه‌های مشکی می‌گردد. بر جسم‌های بی‌جان... خون‌های کف خیابان، حرف‌های مردم... سرم به دوران می‌افتد.

انرژی انجام ساده‌ترین کارها را هم ندارم.

در گالری می‌چرخم و این عکس که اسفند ماه پارسال در قزوین گرفته بودم را می‌بینم.

باز به گالری برمی‌گردم و پنجره‌ی خانه‌ی جلال و سیمین را می‌بینم. که چند ماه قبل با خانم سین در آنجا بودیم.

این پنجره اتاق جلال آل احمد است.
این پنجره اتاق جلال آل احمد است.

امتحان امروز هم برگزار شد و رفت. به نظرم امتحان هم معنای خود را از دست داده است. "مجازی"

گفتند قرار است باران ببارد از صبح هم هوا بشدت گرفته بود. آمدم دیدم آفتاب چشم آدم را کور می‌کند. پرده می‌کشم و باز می‌نشینم و غرق در افکارم می‌شوم.

در نهایت دلخوشم به کتاب‌خوانی به دوستانم و دقایقی که با آنها هستم. همین...

دیگر شمارش پست‌ها از دستم در رفته است.

بیخیال شمارش تا پایان بهار می‌نویسم.