چگونه میتوانم زندگیام را برای شما شرح دهم! بسیار میخوانم، زیاد فکر میکنم، موزیک میشنوم، سخت تمرین میکنم و گلها را بسیار دوست دارم.
رقص آزادی...

پنجرهی اتاقم را باز میکنم تا کمی هوای تازه بخورم. از صبح هوا سوز برف داشت. نگاهم به بیرون میافتد، میبینم که دارد برف میبارد. دیدنش سر به هوایم میکند، نمیتوانم به درس خواندن ادامه بدهم.
میآیم روبری پنجره بزرگ پذیرایی مینشینم تا بتوانم دل سیر بارش برف را تماشا کنم. کتاب را هم، بیشتر برای کم کردن عذابوجدانم با خود میآورم.
مه غلیظی شهر را در بر گرفته. بارش برف امان نمیدهد. ناگهان دلم میگیرد. یخ میکنم. دلم برای تمام کسانی که حالا ذوق دیدن برف را ندارند، میگیرد. برای آنها که داغ دلشان با هیچ برف و سوز و سرمایی از بین نمیرود. آنان که در شبهنگام با دستان خودشان، پاره تن خودشان را در دل خاک سرد گذاشتند. نور چراغ قوههای گوشیها کم بود، سیل اشک امان نمیداد تا صورت عزیز در خاک خفتهشان را برای بار آخر واضح و دل سیر ببينند.
گریهام میگیرد. از خودم شرمنده و خجالتزده میشوم. سرما جایش را با گُر گرفتگی عوض میکند. کاش میتوانستم کاری کنم...
امروز در این اندیشه بودم که اهریمن بد طینت همیشه ما را در عزا و ماتم میخواسته. چگونه و چطورش خیلی مهم نیست. مهم فقط در عزا و ماتم نگهداشتن افراد در جامعه است.
در دلم دریای سرخ غم، مواج است ولی اجازه نخواهم داد اهریمن به خواستِ دلِ خویش برسد. نمیگذارم اشک چشمم را ببیند. دلم تا به ابد برای تمام جانهای عزیزی که دیگر نيستند خون خواهد بود. و به یاد و خاطر همانها تلاش میکنم تا سرپا بایستم. حتی، اگر آزادی در هفتاد سالگیام از راه برسد، یقین بدانید رقصکنان در آغوشش میگیرم.
چه رقصی بشود، رقص آزادی...
مطلبی دیگر از این انتشارات
روزمرگی های این روزها (۲)
مطلبی دیگر از این انتشارات
من شکست تو ام| شعر
مطلبی دیگر از این انتشارات
از رنجی که میبریم