آنهایی که جوهر قلمشان خشک شد اما همچنان نوشتند؛ با خون دلشان...
نوای بی صدا

تنها نوایی است که بی صداست،
اما در دلش هزاران حرف گنجانده شده؛
افسوس که هرکسی این نوا را نمیشنود...
نوایی که در بغضی است که در گلویت میخزد و بالا می آید،
اما قورت داده میشود.
نوایی که در گریه های بی صدا گم گشته،
فریاد ها را بی جان کرده،
در کینه های هزارساله جا خوش کرده
و در خنده های مصنوعی نمایان شده...
در شب هایی که تا سحر با اشک سپری شدند
تا روز، حرفی بی جا زده نشود؛
در آغوش های پس از انتظار طولانی؛
در قابِ عکسِ دلبرِ از دست رفته؛
در دانه های خاکی که عزیزت را پنهان کرده؛
در همهمه های پیچ در پیچ،
در خداحافظی های اجباری،
در انزوا های بی پایان
و در دل های شکسته.
همیشه میدانستم که آنکه در گوشه ای کمین کرده و در یک آن نفس هایت را خفه میکند، مرگ است.
شاید ترسناک به نظر برسد،
اما مرگ بلایی است که همه دچارش می شوند.
وای به حال آنکه مرگش
با قاتلی بی رحم تر دست دوستی بدهد؛
قاتلی از جنس سکوت،
قاتلی که خاموش و بی صدا
از این دنیا می رهاندت...
چرا که هیچ گاه فرصت فریاد را نخواهی داشت؛
فریاد ِاین پایانِ بی صدا.
مطلبی دیگر از این انتشارات
حافظ
مطلبی دیگر از این انتشارات
سر خم قدغن| شعر
مطلبی دیگر از این انتشارات
در مورد وضعیت اینترنت