شهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم سیاسی ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
شب ملال

در گوشهی تاریک جهان خود، دراز کشیده بود.
زمان به کندی هرچه تمامتر میگذشت.
تیکتیک کند ساعت، عذابش را دوچندان میکرد.
در باتلاق بیسروته خاطرات تلخ گذشته گیر افتاده بود؛
هرچه بیشتر دستوپا میزد، عمیقتر فرو میرفت.
یاد آن شب افتاد؛
شبی که باد سرکش، چون تازیانهای بیرحم
بر شیشههای لق خانهاش میکوبید
و لکهای سیاه آسمان را اشغال کرده بود
هیچ قدرتی توان پاککردنش را نداشت.
از دار دنیا،
فقط خانهای گلی در انتهای روستای بافلک داشت
که آن هم صدقهسر پدر محرومش بود؛
و مادری پیر و دلسوز
و پنج بز شیری.
کرم آن شب، یکریز
به طویله سرک میکشید.
چنین شبهایی همیشه
پر بودهاند از دزد و راهزن.
زیر نور ضعیف چراغ زردرنگ
تصمیم داشت تا صبح بیدار بماند.
صدای سرفههای خشک مادر بیمار
لابهلای تازیانهکوبیدن باد بر شیشهها
به گوش میرسید.
با شنیدن هر صدای مشکوک
سریع بیرون میرفت
و نگاهی به بزهایش میانداخت؛
اما آن شب،
گویی بلندترین شب سال بود
و هرگز قصد تمامشدن نداشت.
قدیمیها گفتهاند:
خواب، برادر مرگ است.
پلکهای کرم سنگین شده بودند؛
چرتی کوتاه زد…
وقتی به خودش آمد،
خروس میخواند.
دلش شور افتاد.
بلند شد تا سری به طویله بزند.
در راه، چند سکندری خورد
و تلوتلوخوران
خودش را به در طویله رساند.
در را که باز کرد…
ای دل غافل!
جا تر بود و بچه نه.
یکی از خدا بیخبر
زندگیاش را تاراج کرده بود.
فریادی در گلویش خفه شد ،
سیاهی جلوی چشمانش دوید
و دراز به دراز
کف طویله پهن شد.
صدای خشخش برگها به گوشش رسید.
از رختخواب پرید.
برق را زد و نگاهی به خنزرپنزرهای اتاق انداخت.
مملکت که نیست؛
دزد خانه است.
کاری ندارد،
یکی بیاید
همینها را هم جارو کند و برود.
مادر پیرش گفت:
«چه شده، کرم؟
باز کابوس دیدهای؟
باید حتماً پیش سید مرتضی برویم.
برایت دعا کند…
شاید خدا به جوانیات رحم کرد و خوب شدی.»
این اولین بار نبود که سید برایش دعا میکرد.
شانهی چپ و راستش
پر بود از برگههای سبز دعا
با نوشتههایی که خودش هم معنایشان را نمیدانست.
برق را خاموش کرد
و دوباره به رختخواب برگشت.
زیر سرش را چک کرد.
چاقوی دستهزرد زنجانیاش را لمس کرد.
سید مرتضی گفته بود
برای کمشدن کابوسها
بهتر است
همیشه یک شئ نوکتیز
زیر سرت باشد.
چاقوی قصابی پدرش
بهترین انتخاب بود.
هم برای خواب،
هم برای بیداری.
نیمههای شب،
سایهای بلند و دیلاق دید
که آرامآرام
به سمت در خانه نزدیک میشد.
ترس و وحشت برجانش چیره شد و عرق سرد بر پیشانیاش نشست.
با خودش گفت:
بی شک همان دزد بزهاست.
برگشته
تا اینبار
خانهام را هم صاف کند.
دستهایش لرزید.
بالش را کنار زد
و چاقوی دستهزرد را
محکم در مشت فشرد.
منتظر ماند
تا سایه نزدیکتر شود.
فقط یک ضربه.
سایه وارد اتاق شد،
چرخی زد
و بعد
چیزی از روی طاقچه برداشت
و به سمت کرم آمد.
کرم بیمهابا
پتو را کنار زد
و هرچه زور در بازوانش مانده بود
چاقو را
مستقیم
در شکم سایه فرو کرد.
سایه
پس از مکثی کوتاه
روی زمین ولو شد.
صدای شکستن شیشه
سکوت اتاق را درید.
کرم زیر لب گفت:
«بالاخره حقش را کف دستش گذاشتم…
آخه لا مذهب بین اینهمه خانهی پولدار،
چشم تنگت دنبال
دو شاهی من بیچاره بود؟
خون گرم سایه را
زیر پاهایش حس کرد.
گفت:
«باید سرت را جدا کنم
تا عبرت بقیه شوی…
خونت مثل آب گرم است؛
لابد از خوردن گوشت بزهای من است.
مکثی کرد.
گفت:
بگذار چراغ را روشن کنم
روی سیاهت را ببینم…
ببینم آشنا نیستی؟
رفت
و برق را روشن کرد.
آنچه دید،
قلبش را از تپیدن انداخت.
نفسهایش به شماره افتاد.
سرش گیج رفت
و همانجا
بر زمین افتاد.
روز بعد،
مردم روستا
جنازهی غرق خون پیرزن
و پیکر سردشدهی کرم را
از خانهی نمدار کاهگلی
بیرون آوردند.
شب ملال آور کرم ،
بالاخره
تمام شده بود.
نویسنده:ناصراعظمی
مطلبی دیگر از این انتشارات
عشق متروی
مطلبی دیگر از این انتشارات
ناصراعظمی داستانک
مطلبی دیگر از این انتشارات
سه سوار...