شهر سایه ها

نقاشی :هانیبال الخاص
نقاشی :هانیبال الخاص

[شهر سایه ها.]

[نویسنده: ناصراعظمی ]

[زمستان :۱۴۰۴.....]

شهر در میان آرایش غلیظ ماه به خواب سخت فرو رفته بود.

دربین این سکوت و خلوتی شهر که آدم راه خانه را گم می‌کرد.

زوزه ی سرکش باد چون موسیقی ملایم گه گاهی پرده سکوت کشیده شده را پاره می‌کرد.

شهر در اروق سایه های سرگردان بود.

که کارهای روز مره ای همه انسان ها را بدون یک پاپاسی انجام می‌داند.

راس ساعت هفت نان داغ دو شیشه شیر به همراه روزنامه ی صبح، آماده داخل سبد در خانه ها بود.

همه راضی و خشنود از اینکه دیگر لازم نبود برای یه لقمه نان یقه فلک را جر دهند وبا صد سختی و زهرماری شب سرشار انرژی منفی به خانه بازگردند.

حال سایه چون نوکری بی جیره و مواجب تمام کارهایشان را بنحو احسن انجام می‌دادند.

ولی چند عامل باعث شگرف همه گان شده بود.

دیگر صدای بازی کودکان در شهر شنیده نمی‌شد.

طول شب نسبت به روز داشت یواش یواش زیاد می‌شد.

چند تیتر روزنامه از غیب شدن مشکوک کودکان احضار نگرانی کرده بودند.

اما چیزی که از همه مهم تر بود سایه ها بودند.

که هیچ تیتر روزنامه یا خبر به آنها اشاره هم نکرده بودند.

هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست سایه‌ها از چه شبی زیاد شدند.

فقط یادشان بود از شبی که

خورشید کمی دیرتر طلوع کرد

و کودکی،

برای آخرین بار،

در کوچه خندید.

سایه‌ها حرف نمی‌زدند،

اما گوش می‌دادند.

بیش از حد.

آن‌ها شکل صاحبان‌شان را داشتند

اما نه حافظه‌شان را،

نه ترس‌شان را،

نه پشیمانی‌شان را.

کم‌کم مردم فهمیدند

سایه‌ها فقط کار نمی‌کنند؛

جای خالی را پر می‌کنند.

جای خالی وجدان.

جای خالی مسئولیت.

جای خالی کودکی.

و شب‌ها،

وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شد،

بعضی‌ها می‌دیدند

سایه‌شان

کمی از آن‌ها بلندتر ایستاده است.

در ساختمان ۰۶،

آقای مهدوی

بی‌توجه به آنچه بیرون می‌گذشت

مشغول گرم‌کردن قهوه بود.

بوی تند قهوه‌ی ترک

تمام اتاق را پر کرده بود.

روزنامه‌ای تا نخورده

روی میز آشپزخانه مانده بود

بی‌آن‌که حتی یک سطر خوانده شود.

تلویزیون

موسیقی بی‌کلامی از بتهوون پخش می‌کرد.

همه‌چیز آماده بود

برای نوشیدن یک فنجان قهوه‌ی تازه.

او

بی‌توجه به سایه‌ی کم‌رنگی که روی دیوار افتاده بود

و انگار او را زیر نظر داشت،

پشت میز نشست

و جرعه‌جرعه قهوه‌اش را هورت کشید.

روبرویش،

تابلوی نقاشی مرموزی

در قاب روی دیوار بود.

دو هفته پیش

آن را از همسایه‌اش،

خانم رستمی،

هدیه گرفته بود.

خانم رستمی

نقاش چیره‌دستی نبود.

با این حال،

این تابلوی ساده

می‌توانست ساعت‌ها

ذهن آدم را

بی‌آن‌که بداند چرا،

درگیر خودش کند.

آقای مهدوی که تا چند روز پیش

حراست متروی ایستگاه انقلاب بود،

به‌دلیل خلوت‌شدن شهر

و کم‌تردد شدن اهالی،

با مرخصی اجباری به خانه آمده بود.

حالا بیشتر وقتش

یا با تماشای اخبار بی‌سر و ته می‌گذشت

یا فوتبال‌هایی که حوصله‌اش را سر می‌بردند.

بعضی وقت‌ها،

وقتی دلش بیش از حد می‌گرفت،

از ساختمان ۰۶ بیرون می‌زد،

کنار پارک سر کوچه

در میان جیرجیر زنجیرهای آهنی تاب‌های بی‌مشتری

سیگاری چاق می‌کرد،

چند قدمی می‌زد

و بی‌حرف به خانه برمی‌گشت.

یک روز،

کنار آسانسور منتظر بود

که ناگهان

صدای جر و بحثی کرکننده

از واحد خانم رستمی به گوشش رسید.

تعجب کرد.

خانم رستمی همیشه تنها بود.

همین،

حس فضولی را در وجودش به جوش آورد

تا بفهمد ماجرا از چه قرار است.

در همان لحظه

در واحد باز شد

و خانم رستمی

با موهای قرمز کزکرده

جلوی چشمش ظاهر شد.

چهره‌اش آرام به نظر می‌رسید.

لبخندی نیمه‌کشیده

روی صورتش بود.

از هیچ کس

و هیچ موجودی

در خانه‌اش خبری نبود.

بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت:

راستی، از نقاشی‌ت راضی هستی؟

آقای مهدوی گفت:

بله.

تنها چیزیه که این روزها

فکرم رو مشغول خودش کرده.

خیلی مرموزه،

ساده‌ست

و به طرز عجیبی زیباست.

آسانسور به پارکینگ رسید

و در باز شد.

خانم رستمی گفت:

ازش مراقبت کن.

شاید یه روزی به دردت بخوره.

لبخندش پررنگ‌تر شد

و دندان‌های زردش

برای لحظه‌ای

در نور آسانسور برق زد.

در راه بازگشت به خانه،

آقای مهدوی

چیز عجیب‌تری دید.

جلوی ورودی ساختمان ۰۶

جوانی بیست‌وچند ساله ایستاده بود

که به طرز عجیبی

برای او آشنا به نظر می‌رسید.

نزدیک‌تر شد

و ناگهان

لباس‌های او را شناخت.

لباس‌های ستار.

بی‌اختیار

سرش را خاراند.

با خودش گفت:

مگر می‌شود؟

ستار چهل روز پیش

خودکشی کرده بود.

پس چرا

لباس‌هایش

تن این جوان است؟

خواست جلوتر برود

و چیزی بپرسد،

اما جوان

بی‌آن‌که حرفی بزند

وارد آسانسور شد

و به طبقه‌ی بالاتر رفت.

درها که بسته شدند،

آقای مهدوی

فهمید

بیشتر از آن‌که شوکه شده باشد،

کنجکاو است.

در همان حس کنجکاوی غرق شده بود

که تصمیم گرفت

مسیر پله‌ها را

برای رفتن به خانه انتخاب کند.

سایه‌ی کم‌رنگش

چهار پله

از او جلوتر حرکت می‌کرد.

گاهی

برمی‌گشت

و با نگاهی شبیه ترحم

بدن خسته‌ی او را

از سر تا پا

برانداز می‌کرد.

جلوی در واحد،

سایه ی

دو شیشه شیر را

زمین گذاشت

و

ناگهان

از نظر ناپدید شد.

از داخل خانه

صدای خنده‌هایی

نامفهوم

و مرموز

به گوش می‌رسید.

در را که باز کرد،

چند سایه‌ی هراسان

بی‌آن‌که به او نگاه کنند،

خودشان را

داخل تابلوی نقاشی

پرت کردند.

خانه را

سکوتی تلخ

فرا گرفت.

روی میز مطالعه،

کتاب آیات شیطانی

نیمه‌باز مانده بود

و تابلوی نقاشی

کم‌رنگ‌تر از همیشه

به نظر می‌رسید.

پرده را کنار زد.

نوری ضعیف

خانه را

کمی روشن کرد.

از آن بالا

خیابان خالی را

برانداز کرد.

تنها موجودات زنده‌ی بیرون

دو کلاغ نوک‌قرمز

روی سیم برق بودند

که با هیجان

به جان هم افتاده بودند.

برای شام

کمی نان خشک

از داخل یخچال بیرون آورد

و آن را

در لیوان شیر

تلیت کرد.

بعد

به رختخواب نم‌دارش رفت.

دست‌هایش را

محکم روی سینه جمع کرد

زانوهایش را

به داخل شکم کشید

و

به شکل جنینی شش‌ماهه

به خوابی عمیق فرو رفت.

صبح زود،

برای روشن‌شدن ماجرا

راهی خانه‌ی پدر ستار شد.

پرچم سیاهی

که نام ستار ستوده.

بر آن حک شده بود،

به دیوار حیاط

میخ‌کوب شده بود.

بعد از در زدن،

خواهر ستار

با لباسی تیره

و صورتی بی‌آرایش

جلوی در ظاهر شد.

با دیدن آقای مهدوی،

انگار یاد برادرش افتاده باشد،

در دل سلام و احوال‌پرسی

بغضی پنهان در کلامش قابل تشخیص بود.

آقای مهدوی

بی‌مقدمه،

ماجرای لباس‌های آن جوان

در ورودی ساختمان خانه اش را

شمرده‌شمرده

و بی‌کم‌وکاست

تعریف کرد.

چند قطره اشک

از چشم‌های درشت و سیاه خواهر ستار

روی صورت زرد

و کویری‌اش

لغزید.

بعد،

با لحنی گرفته گفت:

چند روز پیش

تمام وسایل ستار رو

به سمساری محل دادیم.

لباس‌هاش رو هم

به دکان لباس دست‌دوم

تاناکورا فروختیم.

نشانی مغازه را

روی برگه‌ای برایش نوشت

و آن را

در جیب پشتی شلوارم گذاشت.

در راه بازگشت،

خیابان‌ها

بوی نمک گندیده‌ی دریا می‌دادند.

روی نیمکت پارک نزدیک خانه،

خانم رستمی را دید

که مشغول ور رفتن

با قلم و رنگ

و بوم نقاشی‌اش بود.

نزدیک‌تر رفت.

آن‌قدر غرق کارش بود

که هیچ‌یک از حواس پنجگانه

نمی‌توانست

او را به دنیای عادی برگرداند.

منتظر ماندم

تا کارش تمام شود

و آرام‌آرام

متوجه‌ی حضور آقای مهدوی شد.

با همان لبخند همیشگی از وی

استقبال کرد

و گفت:

«راستی،

نظرتون درباره‌ی

یه چای

یا یه غذا

توی خونه‌ی من چیه؟

بی‌هیچ معطلی

قبول کرد.

با هم

به خانه‌ی خانم رستمی رفتند.

خانه‌اش

شبیه هیچ خانه‌ای

در این جهان نبود.

میز غذاخوری

سه‌پا داشت.

پرده‌ها

مثل رنگین‌کمانی

از ده‌ها رنگ ساخته شده بودند.

چنس صندلی هایش

طوری بودند

که معلوم نبود

از چوب‌اند

یا آهن.

سریع رفت

تا چای را آماده کند.

بوی چای

با بوی طبیعت

درهم آمیخته بود.

حسی شبیه نشاط

و زندگی

در هوا جریان داشت.

اما

جالب‌تر از همه این بود

که در آن خانه

هیچ سایه‌ای وجود نداشت.

همین

باعث می‌شد

احساس آرامش بیشتری کند.

می‌خواست

تمام سؤال‌هایی را

که ذهنش را آشفته کرده بود

یک‌جا بپرسد:

این‌که چرا

هیچ تابلویی

از خودش

یا از کسی دیگر

به دیوار نیست؛

این‌که

در آن اتاق قفل‌شده

چه چیزی نگه می‌دارد.

اما

وقتی خانم رستمی

با چای روح‌بخشش برگشت،

همه‌ی سؤال‌ها

مثل دود

در هوا

محو شدند.

در حالی‌که آقای مهدوی

چای را جرعه‌جرعه سر می‌کشید،

خانم رستمی گفت:

این‌جور چای‌ها رو

باید یه‌دفعه سر کشید.

بعد

با همون داغی فنجان را

یه نفس سر کشید.

مکث کوتاهی کرد

و دوباره گفت:

آیا می‌خوای

در زمان

حل شوی؟

آقای مهدوی

چیزی از رفتار

و حرف‌هایش نمی‌فهمید.

فقط حس می‌کرد

از جایی دیگر،

کسی دارد

اسمش را صدا می‌زند.

خانم رستمی

به نقطه‌ای

روی میز اشاره کرد

و گفت:

فقط کافیه

به این نقطه

خیره بشی.

اون‌وقت

حرف‌هام رو

می‌فهمی.

نقطه

شبیه

قطره‌ای سیاه

از قهوه بود.

تپش قلبش

تند شد.

دست‌هایش

شروع به لرزیدن کردند.

قطره

لحظه‌به‌لحظه

بزرگ‌تر می‌شدمانند یک سیاه چاله فضای بود.

وشاید قطره را میخواست

به دریا تبدیل کند تا او را در خودش غرق کند.

حس کرد

جهان

به خط پایانش رسیده

و دارد

در زمان

حل می‌شود.

تنها فکری که

به ذهنش رسید

فرار بود.

میز را

با عجله عقب کشید

از جا بلند شد

و هراسان

به سمت در دوید.

در همان لحظه

نگاهش

به تابلویی بزرگ

روی دیوار افتاد؛

کاری از استاد هانیبال الخاص

شبیه

رازی از آفرینش

که موقع ورود

اصلاً متوجه‌اش نشده بود.

در را باز کرد

و خودش را

به راهرو پرتاب کرد.

راهرو

بوی لباس‌های

تاناکورا می‌داد.

ناگهان

موجودی

بی‌چهره

با لباس‌های ستار

مقابلش ظاهر شد.

خواست

او را از زمین بلند کند،

اما

وحشت

تمام جانش را گرفت

و

بیهوشش کرد.

وقتی به هوش آمد،

خودش را

در رختخواب دید.

حوله‌ای خیس

روی سرش بود.

درون رختخواب،

آقای مهدوی

حس کرد

مغزش تهی شده است.

هیچ چیز

به یاد نمی‌آورد.

خواست

اسمش را

به زبان بیاورد،

اما

آن هم

یادش نیامد.

انگار

مرد تاناکورا

تمام حافظه‌اش را

با خودش برده بود؛

چون

لباس‌های کهنه‌ی

بیمارستانی ژنده

جای لباس‌های نو

و تمیزش

بر تنش بود.

پشت پرده،

سایه ی

با صدایی ملایم گفت:

حافظه‌ت

توی لباس‌هاته.

مکثی کرد

و ادامه داد:

برو

و دوباره

بخرشون.

با هر قیمتی.

از تختخواب بلند شد.

شبیه کسی بود که تازه

از دریا بیرون کشیده باشند؛

آب

چکه‌چکه

از لباس‌هایش

روی زمین می‌ریخت.

هراسان و سرگردان،

با پای برهنه،

به دنبال نشانه‌ای

از مغازه‌ی تاناکورا افتاد.

شهر شلوغ بود.

همه سرشان

در گوشی‌هایشان بود

و کسی

متوجه ظاهر آشفته‌ی او نمی‌شد.

در اتوبوس،

کسی به مسیر نگاه نمی‌کرد.

کسی

زیبایی ابرها را نمی‌دید.

کسی

به پژمرده‌شدن گل‌های وسط میدان

اهمیت نمی‌داد.

آدم‌ها

مثل ربات‌هایی

با صورت‌های غمگین،

خیره به صفحه‌ی گوشی بودند.

در ایستگاه آخر پیاده شد.

ریسمانی نامرئی

او را

به سمت مغازه می‌کشاند.

بوی لباس‌های دست‌دوم

از دو خیابان آن‌طرف‌تر

با بوی غذای دریایی

درهم آمیخته بود.

بالاخره

به در مغازه رسید.

دیگر نای ایستادن نداشت.

حتی یادش نمی‌آمد

چرا

به آن‌جا آمده است.

وارد شد.

دکان

پر بود

از لباس‌های ریز و درشت.

چشمش

به کیف مدرسه‌ای کودکانه افتاد؛

با تصویر برجسته‌ی یک گربه.

هیچ فروشنده‌ای

در مغازه نبود.

جلوتر رفت.

چشم‌هایش را بست

و دستش را

روی کیف کشید.

قلبش لرزید.

تصویر کودکی

در ذهنش شکل گرفت

که آوازخوانان

از خیابان رد می‌شد.

ناگهان

ماشینی

با راننده‌ای مست

به‌جای ترمز

گاز داد

و

از روی کودک رد شد.

فریاد زد:

نه… تو رو خدا!

و

از رؤیا بیرون پرید.

چند قدم آن‌طرف‌تر،

کت‌وشلوار دامادی دید

که نزدیک سینه‌اش

سوراخی کوچک داشت.

به لباس خیره شد.

دامادی را دید

با لبخند.

دست عروس را گرفته بود.

فیلم‌بردار

جلوتر از آن‌ها

در تالار می‌رفت.

اطرافشان

دست می‌زدند،

می‌رقصیدند

و پول

روی سرشان می‌ریختند.

ناگهان

یکی از اقوام

اسلحه‌ای برداشت

تا شادی را کامل کند.

اما

دستش لغزید.

گلوله

به قلب داماد خورد.

عروسی

به عزا تبدیل شد.

آقای مهدوی

وحشت‌زده

از این تصویر هم

بیرون پرید.

آن‌وقت فهمید:

هر لباس

چیزی در خود ذخیره کرده است.

هر لباس

حامل

داستانی‌ست

از تلخی

یا

شیرینی زندگی آدم‌ها.

در میان لباس‌هایی که مشاهده و لمس کرد، بعضی‌شان خیلی سبک و تهی از خاطره بودند.

نه خاطره‌ی نیکی نه عشقی و نه آرزوی زیبا ؛

فقط بار دغدغه‌های سبک روزمره و پول را به دوش می‌کشیدند.

در همین حین، زنی خوش‌سیما پشت باجه ظاهر شد.

نگاهی به سر و پای آقای مهدوی انداخت

و رفت یک شلوار کتان پیازی و یک پیراهن سفید سه‌دکمه آورد.

گفت:

بفرمایید آقا، این‌ها را بپوشید.

لباس‌ها قشنگ، سایز و تن‌خور آقای مهدوی بودند؛

گویـی خیاط آن‌ها را با سفارشی مخصوص برای تن او دوخته باشد.

لباس را پوشید.

فروشنده گفت:

می‌دانم پول همراهتان نیست. اجازه بدهید این را هدیه به شما بدهم.

آقای مهدوی با خودش فکر کرد حتماً فروشنده، از دیدن لباس‌های بیمارستانی خیس، تصور کرده او از بیمارستان فرار کرده است.

هیچ حرفی نزد؛

فقط سرش را به نشانه‌ی تشکر تکان داد و از مغازه بیرون رفت.

در خیابان، حس کرد چیزی داخل جیب شلوارش است.

دستش را داخل برد و یک ساز هارمونیکا بیرون آورد.

ساز، خوش‌تراشی بود.

روی بدنه‌اش یک حرف انگلیسی حک شده بود: S

سازی سرد؛ انگار سال‌ها منتظر دستی گرم بوده باشد.

آقای مهدوی تمام مسیر را یک‌سره با آن ساز ور می‌رفت،

تا این‌که داخل پارک، خانم رستمی را دید که باز مشغول کشیدن نقاشی بود.

روی صندلی سیمانی نشست.

ساز را میان انگشتانش گرفت

و نفس گرمش را در آن دمید.

موسیقی‌ای ملایم و گوش‌نواز در پارک پیچید.

اگر کسی از دور صدا را می‌شنید،

حتم داشت استادی بلامنازع موسیقی در حال نواختن است.

سایه‌ها با شنیدن موسیقی از درون پارک گریختند

و خانم رستمی، بی‌هیچ صدایی، از نظر غیب شد.

وقتی نواختن تمام شد،

مرد بی‌چهره با لباس‌های ستار

از دور دستی به نشانه‌ی تأیید تکان داد

و سریع از آن‌جا رفت.

باد وزید

و بوی ماهی گندیده همه‌جا پخش شد؛

بوی دریایی که هیچ‌کس آن را ندیده بود،

اما بویش تمام شهر را گرفته بود.

در راهروی ساختمان بر خلاف همیشه، آرامش عجیبی جریان داشت.

فقط صدای آهنگی از مدونا که از واحد خانم رستمی میامد در فضا پخش بود.

وقتی کلید را در قفل چرخاند، دید سایه‌ی خودش کمی پررنگ‌تر شده است.

مدتی فقط خیره به سایه ماند؛

سایه‌ای که روی فرش دست‌بافت بختیاری افتاده بود.

بعد که از دیدنش سیر شد،

رفت و کتری گل‌سرخ را بار گذاشت برای یک چای داغ.

برای اولین بار، خانه دیگر جای یک نفر نبود؛

آقای مهدوی

تا چای آماده شود،

روی میز چوبی آشپزخانه قطعه‌ی دیگری با هارمونیکایش نواخت.

سایه‌اش، دست‌به‌چانه،

پشت میز روبه‌رویش غرق موسیقی شده بود.

اما چیز عجیبی نواختن را قطع کرد؛

صدایی آشنای که اسمش را صدا می‌زد.

صدا در کاسه‌ی پیچ‌پیچ سرش چرخید

و دلش فرو ریخت.

صاحب صدا را به یاد نمی‌آورد،

اما برایش آشکار بود که او را می‌شناسد.

در این لحظه، بیرون پنجره کسی داشت آهنگی غمگین می‌خواند.

پرده را کنار زد؛

فرد مورد نظر، گویا مرد بی‌چهره، با لباس‌های ستار بود.

نشسته در تنهایی، در امتداد خستگی یک جهان،

و صدایی نالان که گواه همه‌چیز بود.

چون کوری که در دنیایش صداها نشانه‌ی حیات‌اند

و همه‌چیزش را می‌سازند،

به‌سوی صدا به حرکت افتاد.

هنوز می‌خواند؛

گویی از آمدن آقای مهدوی خبر داشت

و نمی‌خواست ردش را گم کند.

تا نزدیک شد،

صدا قطع شد.

حالا دیگر روبه‌روی هم بودند.

مرد بی‌چهره گفت:بالاخره آمدی، دوست قدیمی.

آقای مهدوی هاج‌وواج گفت:

ولی من شما را نمی‌شناسم…

چون شما چهره ندارید.

مرد بدون چهره، آواز خنده سر داد.

بعد آینه‌ای از جیبش بیرون آورد و گفت:

درست نگاه کن، دوست قدیمی.

آقای مهدوی آینه را در دست گرفت.

به خودش نگاه کرد،

هراسان آینه را انداخت و با پا لگدمالش کرد.

می‌گفت:

دروغ است…

آینه‌ی تو دروغ‌گوست.

من مثل تو نیستم.

مرد بی‌چهره با لحنی ملایم گفت:

آرام باش، دوست قدیمی.

مشکل از آینه‌ی من نیست.

اینجا همه مثل هم‌اند.

این ذهن توست که به بعضی‌ها چهره می‌دهد

و سیمایشان را می‌سازد،

و به بعضی نه.

اینجا همه بدون چهره‌اند.

هرکسی می‌تواند برای خودش نقابی بخرد

و به همه پز بدهد؛

یکی نقاب نقاشی،

یکی نقاب موسیقی‌دان،

یکی دیگر سیاست‌مدار.

راستی، باید چیزی هم اضافه کنم:

داشتن نقاب،

بدون جیب پر،

آب در هاون کوبیدن است.

هیچ‌کس آن را باور نمی‌کند.

همین همسایه،

همان خانم مو‌قرمز،

او استاد ساخت نقاب‌هاست.

این‌طور هراسان نشو؛

به او می‌سپارم بهترین نقاب را برایت بسازد، دوست قدیمی.

آقای مهدوی با لحنی پرخاشگرانه گفت:

از این شهر می‌روم.

اینجا دیگر مثل قبل نیست.

به هیچ‌کس نمی‌شود اعتماد کرد.

راستی توچرا لباس‌های ستار را پوشیده‌ای؟

چرا مرا دوست خطاب می‌کنی؟

مرد بی‌چهره باز بنای خنده را نهاد.

بعد از چند لحظه گفت:

دوست عزیز…

من، خود ستارم.

آن‌ها سایه‌ام را کشتند.

من هیچ‌وقت نمرده بودم.

من هنوز همان آزادی‌خواه کله‌شق‌ام

و بر آرمان‌هایم پای‌بند.

درست است آنها سایه م را از من گرفتندو بدون سایه نمی‌شود زندگی کرد؛

اما یک روز،

یک‌جا،

من هم دوباره سایه‌دار می‌شوم.

در همان لحظه که آقای مهدوی پلکی زد و

دیگر مرد بی‌چهره را ندید.

در همین زمان خودش را روی تخت بیمارستان دید بالای سرش بجای اسمش نوشته بود بازمانده...

روبه‌رویش تابلوی نقاشی خانم رستمی بود؛

مردی خوابیده در قایقی

که از طوفان جان سالم به در برده بود.

و پرستاری که نزدیکش بود با مشاهده ی تکان های دست بیمار و برگشت علائم حیاتیش هیجان زده به سمت بیرون اتاقICU دوید و گفت:

آقای دکتر!

بیمار به هوش آمد.