شیپور جنگ




داستان کوتاه[مینمال] : شیپور جنگ
نویسنده: ناصراعظمی
دست‌پاچه گوشی‌اش را جواب داد، «حالت خوب است، پسرم؟ چرا گوشیت را جواب نمی‌دهی؟ مادرت از دل‌نگرانی نزدیک بود سکته کند.» پسر با صدای خواب‌آلود و گرفته گفت: «حالم خوب است، پدر. داخل پادگان اجازه نمی‌دهند زیاد تماس بگیریم. فقط خواستم بگویم که سلامت هستم.» چند صدای ممتد گوش خراش از پشت گوشی آمد و پسر گفت: «پدر، باید قطع کنم.»

اوایل اسفند ماه بود و هوا مرطوب و نم‌دار. کسی نمی‌توانست آب‌وهوا را به درستی پیش‌بینی کند؛ گاهی باران بود، گاهی آفتاب و گاهی دیگر صدای رعد و برق وحشت به جان آدمی می‌انداخت. به قول اهالی، اسفند ماه مانند بهاری بود که با همین غیرقابل پیش‌بینی بودنش زیباست.

خداداد که بیرون رفته بود تا نگاهی به کشاورزی‌اش بیندازد، با شنیدن صدای فرزند سربازش دلش آرام گرفت و یادش افتاد که این خبر را زودتر به زنش بدهد. قبل از خروج، زنش مثل کبابی بر روی آتش بود. او از دیشب از خاموشی گوشی پسرش نگران بود و خبری از او نداشت.

جنگ همیشه می‌آید تا رنجی بر رنج‌های مادران بیفزاید. باد زیر شلوار گشاد سیاهش افتاده و آن را مثل بالنی باد کرده بود، اما این موضوع تأثیری در استواری گام‌هایش نداشت. کنار رود وزمله، رایحه ملایم پونه وحشی با بوی تند سرگین تازه در هم آمیخته شده بودند. تکه ابری سیاه آمد و جلو نور خورشید را گرفت و پس از چند ثانیه باران تندی شروع شد. موهای خیس و پرپشت خداداد جلوی چشمش را گرفته بود؛ در همین حین صدای سوت قطار به گوش رسید. قطار کند و سرد راه می‌رفت، گوی بارش یخ است.

در مسیر ترسی غریب برجانش نشست، سعی کرد یک بار دیگر به پسرش سیفور زنگ بزند. صدای بمب‌ها در دلش آشوب به پا کرد ودر سرش بازار آهنگر ها شده بود. گوشی زنگ می‌خورد اما هیچ‌کس آن را برنمی‌داشت. باران بند آمد.
در آسمان صدای چند جنگنده که از بمب‌باران برگشته بودند شنیده می‌شد. راه برای خداداد انگار کش آمده بود و نفسش به‌زور بالا می‌آمد.

بالاخره به خانه رسید و صدا زد: زیبر، کجایی؟ زیبر یک گلونی پرنقش و نگار بر سر داشت و لباس بلند طوسی براق به تن کرده بود که به پشتی تکیه داده بود. صدای بلندی از تلویزیون به گوش می‌رسید. مجری اخبار می‌گفت: پادگان نوژه همدان هدف موشک‌های دشمن متخاصم قرار گرفت و بیست نفر از جوانان ما به شهادت رسیدند.
خداداد باصدای که انگار از ته چاه می آمدگفت: زیبر، الان سیفور زنگ زد.

اما زیبر کنار پشتی مثل مجسمه‌ای خشک تکان نمی‌خورد. زیرنویس اسم شهدا را نوشت: نفر دوازدهم «سیفور قعله شاهی.»