کارمند

بوی تخم‌مرغ فاسد، قهوه و چای، تمام ساختمان اداره‌ی آب استان را فراگرفته بود. سالن پر از ارباب‌رجوع‌هایی شده بود که برای مشکلات ناشی از قطع آب به اداره آمده بودند. در تمام اتاق‌ها، کارمندان مشغول خوردن صبحانه بودند و هیچ کاری پیش نمی‌رفت. اما کمی آن‌سوی درِ بخش قطع و وصل، فردی با موهای بلوند و صورتی آبله‌گون، به آرامی مشغول رسیدگی به کارهای هر یک از مردم بود.


معاون اداره گفت: «این مسعود شبستری به نظر من یک تخته اش کمه! هر بار که رد می‌شوم، مشغول کار است. اه! آن‌قدر از آدم‌های خشک بدم می‌آید که نگو و نپرس.» در همین حین، آبدارچی با کلاه تاس و چشمان پف کرده، چای را روی میز معاون گذاشت و با سرفه‌ای خشک، گلویش را صاف کرد و گفت: «جناب رئیس، باید از این گونه افراد ترسید. معلوم نیست به کجا وصل هستند. به نظر من، قیافه‌اش حالتی متفکر دارد.» سپس ادامه داد: «این‌ها می‌خواهند ره صدساله را یک‌شبه بروند.»


معاون با تعجب گفت: «منظورت چیست رجب؟ جوری حرف بزن که ما هم بفهمیم.» رجب نفسی در سینه حبس کرد و گفت: «آقای رئیس، من سال‌هاست اینجا هستم و با افراد زیادی سر و کار داشته‌ام. این شبستری با منظم بودن و قانونی بودنش می‌خواهد توجه رئیس را به خودش جلب کند و در کارش ترفیع بگیرد و خدا نکند که روزی در جای شما بنشیند. تازه شنیدم از مدرک تحصیلی بالا ی هم برخورداره»


چند کارمند دیگر که در اتاق بودند و در حال نوشیدن چایشان بودند، سرشان را تکان دادند و به نوبه خود تأیید کردند. در سوی دیگر، مسعود شبستری در زیر باد ضعیف پنکه که به زحمت پره‌هایش حرکت می‌کرد و صدای آرمیچر روغن‌نخورده‌اش بر روح آدمی اثر می‌گذاشت، به طور مداوم کار می‌کرد و گهگاه که عرق روی دستش می‌نشست، آن را با فوتی آرام خشک می‌کرد.


اما در اتاق آقای معاون، فکرهای شومی در حال شکل‌گیری بود. معاون مسئول کمیته انضباطی را به اتاقش فراخوانده بود.


حاج آقا رسولی گفت: «این شبستری را دیدی؟ از وقتی استخدام شده، انگار نه انگار که باید هم‌رنگ جماعت شود. راهش را از دیگر کارمندان جدا کرده


حاج آقا رسول دکمه بالای یقه‌اش را باز کرد و ادامه داد: «به نظر من هم، این آقا به درداین اداره نمی‌خوره،وانگهی خیلی هم در نقشش غرق شده است.»


معاون، که با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود، با سرفه‌ای گلویش را صاف کرد و گفت: «نظر من هم همین است. کار این آقا باعث افزایش توقع ارباب رجوع می‌شود. فردا روز از سر و گردن ما بالا می‌روند. باید هر چه سریع‌تر برای این قضیه چاره‌ای بی اندیشیم.»


در همین حین، رجب آبدارچی با کله‌ی تاسش که می‌درخشید، با دو فنجان قهوه وارد اتاق شد. مکالمه بین کمیته انضباطی و معاون را شنید و گفت: «اجازه هست من هم یک راه حل به شما بگویم؟»


معاون ابروهایش را بالا انداخت و دستش را زیر چانه برد و کمی ریشش را خاراند و سپس گفت: «بفرمایید، حضرت والا. راه حل شما چیست؟»


آبدارچی گفت: «بنظر م این آقا استرس داره.»


مسئول کمیته انضباطی گفت: «استرس؟ بله آقای رئیس، من مدتی است که او را زیر نظر دارم. مدام کف دست عرق کرده اش را فوت می‌زند.»


معاون با تعجب پرسید: «خوب چه ربطی به این قضیه دارد؟»


آبدارچی ادامه داد: «بهتر نیست یک قانونی بگذاریم برای چکاپ سلامتی کارمندان؟ هر کسی که مشکلی داشته باشد، او را اخراج کنیم.»


لبخندی مرموز به گوشه لب معاون نشست و به معاون انضباطی گفت: «این هم حرف حسابی است.»


مسئول کمیته انضباطی گفت: «همین الان می‌روم و برگه‌ی چکاپ را چاپ می‌کنم و یک دکتر معتبر برای سه روز دیگر هماهنگ می‌کنم که به اداره بیاید.»


برگه چاپ شد. به دستور معاون اداره، همه‌ی کارمندان باید آزمایش چکاپ انجام دهند و سه روز دیگر، یعنی شنبه مورخ ۱۴۰۳/۶/۷، نزد دکتری که برای معاینه به اداره می‌آید، تحویل دهند.


صبح روز شنبه، همه با برگه‌ها به دست به داخل اداره آمدند و منتظر آمدن دکتر شدند. بیرون هم حراست به ارباب رجوع‌ها اعلام کرد که اداره امروز سه ساعت تأخیر دارد.


نزدیک ساعت نه، مردی با عینک ته استکانی، لاغر اندام و با صورت کشیده و کیف مشکی وارد اداره شد و به اتاق معاون رفت. پس از ورود به اتاق، همه‌ی کارمندان یکی یکی برگه‌های خود را تحویل می‌دادند و به ظاهر معاینه می‌شدند.


عاقبت نوبت مسعود شبستری رسید. معاون با ریشی آنکارا شده و پیراهنی تیره پشت میزکنار دکتر زیر باد کولر نشسته بودند. مسعود وارد شد و برگه را به دکتر تحویل داد.


دکتر با حالتی متفکرانه آبروی راستش را بالا برد و از زیر عینک ته استکانی‌اش، برگه را مطالعه کرد. بعد با لحن آرام و ملایمی گفت: «معاینه‌ات مشکلی ندارد، اما چرا پسر اینقدر درهم هستی؟ آیا مشکلی عصبی یا چیز دیگری نداری؟»


مسعود که آدمی کم‌رو و درون‌گرا بود، با لکنت گفت: «نه آقای دکتر، فقط کمی استرس دارم.»


دکتر گفت: «بیا جلو، ببینم.» مسعود جلو رفت. دکتر گفت: «کف دستت را ببینم.» مسعود که کف دستش عرق کرده بود، آن را جلو آورد. دکتر عینکش را کمی پایین آورد و سری تکان داد.


دکتر با نگرانی گفت: «متاسفانه کارمند شما جناب معاون دوچار مشکل عصبی است.» مسعود از تعجب مانند لبو سرخ شده و زبانش بند آمده بود.


معاون، چهره‌اش در هم رفت و از جایش بلند شد. با حالتی عصبی گفت: «آقای شبستری، چرا این موضوع مهم را از ما پنهان کردی؟» در همین حین، رئیس کمیته انضباطی وارد اتاق شد.


معاون رو به رئیس کمیته انضباطی ادامه داد: «می‌بینید آقای رئیس، این آقا مشکل عصبی دارد و از ما پنهان کرده است. خدای نکرده شاید اگریک روز این اقا با ارباب رجوعی در اداره دچار مشکل شود ، چه کسی میخواد جواب‌گو است؟»

بنده همیشه تاکیدم روی احترام بر ارباب رجوع است. امثال ماها خدمت گزار این مردم هستیم .


معاون با خشم گفت: «من دیگر هیچ حرفی ندارم، دکتر شما می‌توانید بروید.»

دکتر وسایلش را داخل کیفش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. مسعود شبستری که زبانش بند آمده بود، بالاخره به حرف آمد و گفت: «آقای معاون، من برای اولین بار است که چنین قانونی را می‌شنوم. می‌شود بفرمایید کجا این قانون نوشته شده است؟»


معاون به رئیس کمیته گفت: «می‌بینی، حاج آقا رسولی، زبان دراز هم هست. من هیچ کاری با ایشان ندارم. ریش و قیچی دست شماست.»


رئیس کمیته انضباطی، چهره‌ای مهربان به خود گرفت و با لحنی زرگرانه گفت: «آقا مسعود، بهتر است فعلاً چند وقت به استراحت بروید تا جای بهتری برای شما در نظر بگیریم.»


مسعود بخت‌برگشته، با پاهای لرزان و یک دنیا غم و درد، به استراحت اجباری رفت. فردای آن روز، اداره به حالت قبل برگشت. بوی تخم‌مرغ گندیده و قهوه‌ی سوخته، اداره را در بر گرفته و همه‌ی کارمندان یک‌دست مشغول خوردن صبحانه بودند.