شهروند انسانیت📚📚 ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
کوه درد

امروز بعد از چند مدت هوس کوه رفتن آن هم به تنهایی به سرم زد .هواکمی سرد بود.بادی نیمه سرد شروع به وزیدن گرفت. خش خش برگ های پاییزی زیر پایم سکوت دره را میشکست.گویا به غیر از من کسی به سرش نزده بود به دل کوه وطبعیت بیاید ! بعداز طی کردن مسافتی به پای کوه رسیدم .ناخدا گاه یاداین جمله افتادم که گاهی وقت ها انسان نیاز دارد یک جای خلوت کل خودش را خالی کند. تاتمام درد ها واندوه درونی اش را به فراموشی بسپارد. چه جای محرم تر از کوه ،نگاهم را به این طرف آن طرف برگرداندم هیچ کس درآن حوالی نبود. من بودم وکوهی از درد در وجودم و کوهی عظیم دربرابرم ،از ته دل چند فریاد کشیدم .
فریادها به سمت کوه رفتند ولی بعد از چند دقیقه دوباره
به سمت من برگشتند .بقول کبوتربازها گوی رنج ها به مانند کبوتری سخت جلد من بودندو
انگار قرار نبود هیچ گاه مرا ترک کنند.
نویسنده:ناصراعظمی
مطلبی دیگر از این انتشارات
جنگ
مطلبی دیگر از این انتشارات
ناصراعظمی (زالزالک)
مطلبی دیگر از این انتشارات
ساعت پدربزرگ