غذای آبکی،زندگیِ آبکی

همیشه دوست داشتم خانه بوی مهر و غذا بدهد. آخر می‌دانید نه اینکه من زن دست و پا چلفتی‌‌ای باشم و غذا درست نکنم نه، همیشه قابلمه روی گاز بود، بخار هم داشت، حتی روغن هم می‌ریختم که برق بزند اما خانه هیچوقت بوی غذا نمی‌داد. شوهرم از چشم من می‌دید، هروقت می‌خواستم بگویم چاشنی غذا مهر است می‌گفت: «تو که نمی‌دانی، غذایت مزه‌ی آب می‌دهد.» بعدترها گفت: «زندگی مزه‌ی آب می‌دهد.» هروقت خواستم با او حرف بزنم و بگویم نه اینطور نیست دعوای‌مان شد، آخر می‌دانید ما همیشه همین رفتار را داریم. نمی‌دانیم چگونه باید با یکدیگر حرف بزنیم، یعنی می‌دانیم‌ها، اما بلد نیستیم. هروقت می‌خواهیم حرف بزنیم دعوای‌مان می‌شود و طفلک دخترکم. آن موقع‌ها تازه داشت راه می‌رفت اما ما هروقت می‌خواستیم حرف بزنیم–دعوا کنیم– با چشمان غمبرک زده روی مبل چمباتمه می‌زد و این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کرد. یک‌بار بهم گفت: «مامان پری؛ چرا آدم بزرگ‌ها موقع حرف زدن صدای‌شان را بلند می‌کنند؟‌ هرکس دنبال عروسک است بیاید از عروسک‌های من بردارد.»

یعنی راستش را بخواهید من نمی‌خواستم این دخترک دنیا بیاید. آخر می‌دانید از همان اول خانه‌ی‌مان بوی غذا نمی‌داد، همیشه آبکی بود. شوهرم اصرار کرد یک بچه بیاوریم بشود چاشنیِ این غذای بی‌طعم! منم گفتم لابد این چاشنی، چاشنیِ اعلایی‌ست که همه در خانه‌ی‌شان دارند. بین خودمان بماند، تمامِ نه ماه آبستنم غذایِ روی گاز همه‌ش آب بود، نه اینکه مزه‌ی آب بدهد‌ها نه، خودِ آب بود.

وضع حمل که کردم گفتم این ته مانده‌ی آب اگر هم مزه نگرفت، شیرین که می‌شود.

اما اشتباه می‌کردم. البته کاری نمی‌توانستم بکنم. اگر هم قبلا می‌توانستم، الآن بخاطر این دخترک نمی‌توانستم.

یک روز انگار غذا و زندگی‌مان شیرین شده باشد شوهرم گفت: «تو و دخترک‌مان بروید برای خودتان بچرخید.» تازه چندرغاز پول هم گذاشت کف دستم که فقط برای چرخیدن می‌شد خرجش کرد!

مجبورمان کرد از خانه برویم بیرون.

تصمیم گرفتم برویم بازار، آخر می‌دانید من عروسِ شهر غریب شده‌ام، تنها جایی که می‌توانم بروم همین بازار است.

راه افتادیم و به بازار نرسیده دخترکم فریاد کشید که «بَق‌بَق!». بَق‌بَق نه اینکه انسان باشد‌ها نه، یک عروسکِ اردکِ گردن شکسته است که یکی از چشم‌هایش هم نمی‌دانم کجا گم شده. آن عروسک را از من بیشتر دوست دارد.

بهش گفتم: «می‌رویم آن سر بازار یک بق‌بق جدید می‌خریم. اگر به خانه برویم دیگر پدرت نمی‌گذارد برگردیم.» اما قبول نکرد که نکرد. انگار رادیوی خراب را باز کرده باشی، مادر مرده فقط جیغ می‌کشید.

چاره نداشتم، سوار تاکسی شدیم و برگشتیم. شانس آوردم کلید برداشته بودم چون اگر زبانم لال کلید نداشتم مجبور بودم در را بکوبم و اگر شوهرم خواب می‌بود تمامِ آن مشت‌هایی که به در زده بودم را نثار صورتم می‌کرد.

درِ حیاط را باز کردم و کفش‌هایِ پاره‌م را در جا کفشی گذاشتم. نزدیکِ درِ خانه شدم و دیدم شوهرم دارد می‌خندد، خیلی وقت بود صدای خنده‌اش را نشنیده بودم. نه اینکه من زن بدی باشم نه، اما همیشه به روی من اخم و غم می‌پاشید.

خوشحال شدم که امروز غذای‌مان علاوه بر مزه، گوشت هم دارد. لبخند گشادی زدم و وارد خانه شدم. صدای شوهرم از آشپزخانه می‌آمد. آخر می‌دانید در چند روز قبل موقع باز کردن جیر‌جیر صدا می‌کرد و دخترکم که خواب بود را بیدار می‌کرد برای همین روغن زده بودم و دیگر صدا نمی‌داد و فاصله‌ی در تا آشپزخانه زیاد بود، امکان نداشت متوجه حضورم بشود.

با قدم‌های تند خودم را به آشپزخانه رساندم. دیدم بویِ غذا می‌آید، بویِ غذای واقعی!

دیدم یک زن دارد غذا می‌پزد، شوهرم هم از پشت او را در آغوش گرفته و صورتش را در گردنِ زن فرو کرده و می‌خندد. راستش شما که غریبه نیستید، من یادم نمی‌آید شوهرم کِی مرا بغل کرده بود یا حتی چند وقت پیش با محبت مرا نگاه کرده بود!

اصلا نتوانستم حرف بزنم، مثل ماهیِ خفه شده در خاک فقط نگاه کردم. پشت‌شان به من بودو اصلا آن‌ها هم میان معاشقه متوجه من نبودند.

حال شما می‌پرسید چرا طلاق می‌خواهم؟

من تمامِ عمر داشتم غذای آبکی می‌خوردم، زندگی را آبکی می‌گذراندم، دخترکم را آبکی بزرگ می‌کردم؛ چون شوهرم داشت چاشنی‌ها را بذل و بخشش دیگری می‌کرد.

من نه اینکه زن بدی باشم جناب قاضی، اما نمی‌دانم چرا شوهرم گوشت‌ها را جای دیگر می‌خورد و استخوان‌ها را برای ما می‌آورد.

من طلاق می‌خواهم، تمامِ آن چندغاز مهرِ بی‌مهر را هم می‌بخشم، فقط دخترم را به من بدهید. شوهرم دستِ‌ بزن دارد، مهر ندارد، زبانم لال زندگیِ دخترکم را هم آبکی می‌کند.

این اواخر دیدم با من راه نمی‌آید، دیدم تلاشی برای راه آمدن نمی‌کند، تمامِ این‌ها را دیدم اما نفهمیدم ممکن است با کسِ دیگری مسابقه‌ی دو گذاشته باشد. آخر می‌دانید چرا؟ من شوهرم را دوست داشتم، او بود که زندگی را آب کرد.

-ماهی