*****
غمِ دگرگون
غم همیشه راهش را آسان پیدا میکند. سبک و روان مانند نسیمِ بهاری یکباره از راه میرسد و ناخواسته، بر تمام وجودم میوزد. سیال و رونده، در لابهلای موهایم میپیچد، بر پوست تنم دست میکشد و در تکتکِ سلولهایم نفوذ میکند. بیپروا در دالانهای ذهنم قدم میزند. رشد میکند و باروَر میشود و هزاران غم در وجودم از نو زاده میشود.
دیگر اما خوب میدانم که غم همانطور که ساده و بیصدا از راه میرسد، همانقدر غلیظ و عمیق و چسبناک است و هرچه بیشتر برای رهایی دست و پا بزنم، بیشتر در آن فرو میروم. پس تسلیم میشوم، در چشمان تیره و ماتمزدهی غم خیره میشوم، دستان سرد و سیاهش را در دست میگیرم و همراه با او به رقص درمیآیم، پیچوتاب میخورم، خُرد میشوم، میشکنم ، از نفس میافتم، دوباره برمیخیزم، گیج میشوم، فرو میریزم، به خاک میافتم و دوباره سر بَرمیآورم...
در آخر، غم در وجودم تهنشین میشود. جا میافتد و پَرورده میشود. من این غمِ دگرگون شده را دوست میدارم. هر جرعهاش را با جان و دل مینوشم و با آن یکی میشوم. آری، من این غمِ دگرگون شده را پذیرا میشوم...
مطلبی دیگر از این انتشارات
تن های تنها...
مطلبی دیگر از این انتشارات
روز پدرهای درآمده! 👨👧👦📉
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیله!